پيمان الاهي در عهد عتيق
پيمان الاهي در عهد عتيق
حسين كلباسي اشتري*
مقدمه
هر گاه از «عهد»، «پيمان» و مانند آن سخن به ميان ميآيد، ذهن ما متوجه امري ميگردد كه داراي دو جهت است؛ يعني به اصطلاح با مفهومي سروكار خواهيم داشت كه از زمرة مفاهيم اضافي است. عهد از سوي انسان، با كسي يا چيزي منعقد ميشود و گويي در اين حال، طرفين متعهد و ملزم به انجام كار يا قولي ميشوند و در صورت عدم التزام بايد متحمل خسارات يا تبعات ناشي از تخلف خود گردند.
در ميان افراد و جوامع انساني، همواره صورتها و مراتبي از عهد، پيمان، ميثاق و مانند آن وجود داشته و دارد و هيچصورتي از صورتهاي حيات آدمي، خالي از اين مقوله نيست، حتي آدمي گاه با خودش در انجام كاري عهد ميبندد و گويي طرف او در اين پيمان، وجود خودش بنفسه است؛ ولي عاليترين شكل عهد و پيمان، پيماني است كه ميان انسان و خدا (يا در برخي فرهنگها، خدايان) بسته ميشود. اين صورت از عهد و پيمان، گاه در صورت گفت و گوي ميان انسان و خدايان ظاهر شده است؛ به گونهاي كه مثلاً در سنت يوناني و ادبيات كلاسيك اين قوم، اساطير و قهرمانان (Mythos) نوعاً موجوداتي بودند كه طرف گفت و گو و تعامل با خدايان قرار ميگرفتند. ظهور «تراژدي» يوناني نيز از همينجا آغاز گرديد و حماسهسرايان و تراژدينويساني چون «آشيل» و «سوفوكل» و «اوريپيد» در آثار خود، روح واقعي و اساس و حيات معنوي فرهنگ هلني را به نمايش گذاردند.
تراژدي، حكايت رويارويي انسان با خدا يا خداياني بود كه در پي نمايش و تحقّق خواست و ارادة خود در عرصة زمين بود و اين تقابل، گاه به غلبة ارادة خدايان بر انسان و گاه به مصالحة ميان آنان ميانجاميد. مصداقاً «پرومته» و «اوديپ»» در مقابل «زئوس» چنين وضعيتي داشتند و نويسندگان و مورخاني چون «هزيود»، «سوفوكل» و «آشيل» تصاوير گوناگوني از رويارويي انسان با تقدير و خواست الاهي را ترسيم كردهان. البته ناگفته نماند «پرومته» مظهر انساني عصيانگر و تسليمناپذير است كه در برابر ارادة خدايان ميايستد و اگر نتواند خواست فردي خويش را محقق كند، دستكم در جريان تقدير عالم و تحقّق مشيت الاهي خلل ايجاد ميكند![1] از اين رو اسطورة يوناني غالباً دست به خلق نوعي حماسه ميزند كه شرح قهرمانيهاي آنان را در شعر حماسي دورة هلني مشاهده ميكنيم. از ياد نبريم كه اساطير يوناني، عمدتاً چهرة انساني و ناسوتي دارند؛ هر چند كه از قدرت و توانايي ماورايي برخوردار هستند.
از آنجا كه نوشتار حاضر به بحث درباره معناي «عهد» در تورات ـ كتاب مقدس يهوديان ـ ميپردازد، بد نيست بدين نكته اشاره كنيم كه واژة «اسرائيل» يا همان يعقوبي كه در جريان رويارويي و كارزار با خداوند، قدرت خود را نشان داد. و بر خداوند فايق آمده است،[2] احتمالاً صورتي از انسان پرومتهاي در سنت يوناني است و به عقيدة نگارنده از مظاهر تأثير فرهنگ و اساطير يوناني بر مضامين عهد عتيق، همين نكتة اخير است؛ هر چند مقايسة اين دو چهره در جزئيات، متفاوت خواهد بود. در ضمن در اين نوشتار هر جا ارجاعاتي با عنوان «پيدايش»، «خروج»، «اعداد» و مانند آن آمده است، مراد اسفار تورات يا يكي از كتابها و وسايل عهد عتيق است.
عهد، معاني و انحاي آن
واژة «عهد» كه در بحث حاضر، معناي خاص كلامي و تاريخي آن اخذ شده است، معاني ديگري هم دارد كه اجمالاً به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
به طور كلي «عهد»، حفظ كردن و نگاهداري از چيزي است كه آدمي به حفظ و مراقبت از آن ملتزم گرديده و نيز عهد، التزام به هر چيزي است كه از انسانها قولاً و فعلاً صادر ميشود.
در اصطلاح فقهي «عهد» پيمان و تعهد در برابر امري يا چيزي است كه انسان وعدة آن را داده است؛ البته ميان «عهد» و «ميثاق» تفاوت وجود دارد؛ زيرا «ميثاق» تأكيد بر همان عهد است و گفته شده كه عهد، امري طرفيني، يعني ميان دو نفر است؛ در حالي كه در ميثاق، يك طرف وجود دارد و عهد شرعي، همانند نذر كردن است با تمامي شرايط آن و ذكر صيغة مربوطه كه بنا بر اجماع فقها، التزام و به لوزام آن، واجب شرعي است.
در اصطلاح عرفاني، عهد و پيمان حقيقي، همان عهد و پيماني است كه حق تعالي در «روز الست» و در ازل از ماسواي خود گرفت و اين عهد تا ابد پا برجا است.[3] از اين منظر تمامي حوادث، رويدادها و نيز اقوال و احوالات آدمي، بر اساس همين عهد و پيمان ازلي، تفسير تأويل ميشود. توضيح اين كه واژه و اصطلاح «آلست» از واژگان قرآني است كه در فرهنگي اسلامي و در ميان مفسران، محدثان، فقها، متكلمان، فلاسفه و عرفا مورد تعبير و تفسيرهاي گوناگون قرار گرفته است. اين واژه كه فقط يكبار در قرآن ذكر شده، در ضمن آية 172 سورة اعراف آمده است:
«و اذ اخذ ربك من بني آدم ...، الست بربكم، قالو بلي، ...»
و (بياد آر) هنگامي را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرية آنها را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري (گواهي داديم) تا مبادا روز قيامت بگوييد، از اين امر غافل بوديم».
نزد بسياري از مفسران و عالمان علوم قرآن، خطاب خداوند در ضمن واژة «الست»، متضمّن همان پيمان و عهدي است كه حضرت آدم(ع) و ذرّيه او مبني بر عبوديت خداوند عالميان منعقد گرديده است و در بسياري از آيات قرآن كريم بدين پيمان اشارت رفته است. به عنوان مثال در آيهاي از قرآن كريم به اين عهد و پيمان الاهي اينچنين اشاره شده است:
«مالكم لا تومنون بالله والرسول ...
و شما را چه شده كه به خداوند ايمان نميآوريد و حال آن كه پيامبر خدا، شما را به ايمان به پرودگارتان دعوت ميكند و اگر مؤمن باشيد، بيشك (خداوند) از شما پيمان گرفته است.»[4]
از ظاهر اين آيات و مانند اين برميآيد كه خطاب خداوند در واقع همان جوهره و فطرت خداجوي انسان است كه هيچگاه از طلب حق او قرار به ربوبيت پروردگار خالي نبوده و گويي و خميرة وجودي او با اين معنا سرشته شده است. با اين وصف «عهد الست» يا روز الست» تعابيري است كه به هنگام گرفتن پيمان و عد الاهي از انسان و فرزندان او اطلاق ميگردد، اما در ديدگاه عرفا، «عهد الست» مويد اين معنا است كه نفوس و ارواح خلائق موجودات، قديم و ازلياند و روانها پيش از پيكرها آفريده شده است. برخي از اهل عرفان اين نظر را با حديثي از پيامبر اكرم(ص) كه در آن فرمودهاند: «بيگمان خداوند ارواح عالميان را هزاران سال (يا دو يا چهار هزار سال) پيش از اجسادشان بيافريد»، تثبيت كرده و نتيجه ميگيرند كه حقتعالي در ازل با ارواح آدميان پيمان بست؛ بنابراين مخاطب اصلي «الست بربكم» ارواح و نفوس مخلوقات بوده است.
همچنين برخي از علماي اهل سنت مانند «اسحاق بن رحيم» و «ابو هريره» و برخي از علماي شيعه مانند «شيخ صدوقن و «شيخ مفيد» و نيز بيشتر اهل عرفان و در رأس آنها «ابن عربي» قايل به آفرينش نخستين بوده و بنا بر حديث نبوي معتقدند كه ارواح آدميان دو هزار سال قبل از آفرينش بدن هاي آنها آفريده شده است. اين ارواح، داراي عقل و ادراك هستند و خداوند قبل از آفرينش بدنها از آنها پيمان گرفته است. در اين باره «ابن عربي» ميگويد:
«آدمي روح كلي يا نفس واحدهاي است كه از آن، نوع انسان آفريده شده.»
چنان كه قرآن كريم در سورة نساء و سورة اعراف ميفرمايد:
«هوالذي خلقكم من نفس واحده»
«اوست كه شما را از نفس وادهاي بيافريد.»[5]
حاصل آن كه اين نفس واحده، قبل از آفرينش بدنها خلق شده، با عقل مراه بوده و از اين رو به دعوت و پيمان الاهي پاسخ مثبت داده و پذيرفته است كه بنده و فرمانبردار پروردگارش باشد.[6]
در اين زمينه تمثيلي نزد اهل ذوق و عرفان شايع شده كه بر مبناي آن، فيض وجود الاهي به نور خورشيد و نفوس خلايق به ذرات معلق در هوا تشبيه شده است؛ بدين شكل كه چون خورشيد در فضايي تاريك از روزني به درون آن بتابد، ذرات گرد و غبار پراكنده در هوا در پرتو نور خورشيد هويدا ميگردند؛ ذرههايي كه حركت آنها در مسير تابش نور آشكار است و گويي چرخزنان و رقصكنان به آسمان رفته و به سوي خورشيد در حركت هستند. عرفا خورشيد را رمز حقيقت (خداوند) و ذرهها را به ـ كه ظهور و پيدايي آنها معلول تابش نور خورشيد است ـ رمز ما سويالله ميشمارند و بر آنند همانگونه كه ذرههاي ناچيز از پرتو تابش خورشيد ظاهر ميگردند، معشوق (خداوند) نيز در پرتو خورشيد جمال خود، ارواح ذرهوار انسان را ظاهر ساخته و به تعبير ديني و فلسفي، آنها را بيافريد و ارواح در صوت و ذرهاي در هواي او به رقص آمدند.[7]
برخي از مفسران و نيز گروه فراواني از اهل سنت و جماعت، همچنين برخي از اخباريان شيعه با طرح نظريهاي موسوم به «نظرية عالم ذر» تفسيري ظاهري از آية ميثاق به عمل آورده و تعابيري همانند «اخذ ذريه» و «اشهاد» را دربارة «الست ربكم» عرضه ميدارند. بر اين اساس، در وادي نعمان، كنار سرزمين عرفات (طبق عقيدة ابن عباس) يا در محلي به نام «دهناء» در سرزمين هند، آنجايي كه حضرت آدم(ع) از آسمان به زمين فرود آمد و يا به قول «كلبي» جايي در ميان مكه و طائف، خداوند پشت آدم را بماليد و تمامي فرزندان و نسل او ـ كه به تدريج تا پايان عالم زندگي خواهند يافت ـ به صورت ذرهها بيرون آمدند، بدين ترتيب كه نخست دست بر پهلوي راست ادم كشيد و ذرههاي سپيد بسيار كه به مرواريد مانند بودند، به در آورد (= اصحاب يمين) و گفت كه اينان نيكبخت و اهل بهشتاند؛ سپس دست بر پهلوي چپ آدم كشيد و ذرههاي بسيار بيرون آورد (= اصحاب شمال) و فرمود كه ايشان تيرهبختان و اهل دوزخاند. آنگاه ذرهها را مخاطب ساخته و فرمود: «الست بربكم؟» يعني آيا من خداي شما نيستم؛ همان خداي يگانهاي كه پيامبران را ميفرستند تا راهنمايتان باشد.[8]
همانگونه كه گفته شد بسياري از اهل حديث، اخبايان شيعه و نيز علامه مجلسي(ره) به نظرية عالم ذر معتقدند. در ميان رواياتي كه از ائمه اطهار(ع) نقل شده نيز ميتوان قرائني را يافت كه مؤيد ديدگاه مذكور باشد و نظرية عالم ذر را تأييد كند. در اين ميان، حديثي موسوم به «حديث ذر» مورد استناد بيشتر آنها قرار گرفته است.
در ميان متكلمان نيز «روز الست» و پيمان الاهي تعبير خاص يافته است. بيشتر معتزليان و نيز بسياري از متكلمان امامية شيعه، مراد از اخذ ذريه را بيرون آمدن ذرهها از پشت آدم نميدانند؛ بلكه از نظر آنها، مراد از آن، آفرينش تدريجي فرزندان آدم در طول زمان تا پايان جهان است و اين خلق تدريجي است كه در علم خداوند به شكل قبلي و اجمالي ظهور يافته است.
اما بنابر نظر اشاعره، آدمي داراي چهارگونه يا چهار مرتبه از حيات و ممات است:
الف. عالم ذر يا يوم الميثاق.
ب. عالم كنوني يا دنيا.
ج. عالم مرگ يا برزخ.
د. عالم آخرت يا قيامت.
در برابر اين ديدگاه، و به استناد ظاهر آيه قرآن، گفته شده است كه طبق نص قرآني، آدمي داراي دو حيات و دو ممات است: احييتنا اثنتين و امتنا اثنتين»[9] در اين باره «امام فخر رازي» به تفصيل به نقل و بررسي آراي متكلمان و محدثان پرداخته است.[10]
عهد در تورات
حكايت عهد و پيمان الاهي با انسان در كتب آسمانيِ اديان ابراهيمي با اندكي اختلاف در جزئيات آمده است. نخست در تورات و در «سفر پيدايش» چنين ذكر شده است كه خداوند به آدم ابوالبشر امر كرد در بهشت از همة درختان و ميوهها ميتواني تناول كني جز از «درخت معرفت» كه اگر از آن خوردي، خواهي مرد؛[11] سپس در ادامة حكايت تورات از فريب و اغواي شيطان سخن رفته سات و اين كه بر اثر فريب مار (يا همان شيطان) نخست حوا و سپس آدم از ميوة درخت ممنوعه (= معرفت) تناول كردند؛ در نتيجة اين نافرماني به رنج و الم فراوان و ابدي دچار شدند.[12]
اگر چه اين حكايت در انجيل و قرآن كريم نيز آمده است؛ ولي تنها در تورات است كه درخت معرفت به عنوان «درخت ممنوعه» معرفي شده و علت خروج آدم و حوا از بهشت عدن را بيم خداوند از دانايي انسان به نيك و بد چيزها عنوان كرده است!
«و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل يكي از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديد، اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد وتا به ابد زنده ماند؛ پس خداوند خدا او را از باغ عدن بيرون كرد ...»[13]
پس از اين پيمانشكني انسان و نافرماني از دستور الاهي، دومين صورت عهد الاهي در داستان حضرت نوح(ع) تجلي مييابد؛ جايي كه خداوند نه تنها با نوح و فرزندانش، بلكه حتي با تمامي حيوانات و جانداران روي زمين عهد خود را استوار ساخته و نوح را به سوار كردن بهايم و حيوانات بر كشتي خويش امر ميكند و جملگي را از طوفان سهمگين نجات ميبخشد.[14]
اما سومين ومهمترين پيمان الاهي با انسان در جريان داستان حضرت ابراهيم(ع) است كه از نظر تورات، ابراهيم همان «پدر امتها»يي است كه وارث سرزمين كنعان خواهند شد، در آنجا مستقر شده و تا ابد مالك آن خواهند بود.[15] تفصيل پيمان اخير خداوند با انسان و استمرار آن در فرزندان و ذريه ابراهيم را به زودي مورد بررسي قرار خواهيم داد.
در اناجيل به طور خاص و در «عهد جديد» به طور عام نيز از دو پيمان الاهي سخن رفته است. نخست پيمان خداوند با ابراهيم(ع) و ديگري با داود نبي(ع) كه در اولي وعدة اعطاء و مالكيت سرزمين موعود داده ميشود و در دومي، وعدة پادشاهي و سلطنت بر طوايف و امتها داده شده است. مقايسة محتوا و مضامين عهد الاهي در دو مجموعة «عهد عتيق»[16] و «عهد جديد»[17] خود بحث مستقلي است كه به فراهم كردن مقدمات خاص نياز دارد؛ ولي آنچه به اجمال ميتوان گفت اين است كه به نظر ميرسد آن چه در عهد جديد در اين باره آمده تمام ـ يا دست كم بخش عمدهاي از آن ـ برگرفته از مضامين عهد عتيق است؛ به گونهاي كه مفاهيمي مانند «سرزمين موعود»، «ارض مقدس» و «سلطنت داود» كه به وفور در عهد عتيق آمده است، با اندك اختلافي در دومين مجموعه تكار شده و گاه عين عبارات و جملات در هر دو كتاب منعكس شده است.[18]
در ساير اديان و آيينها نيز صوري از اين پيمان و عهد انسان با مبادي الوهي و ما ورايي وجود دارد كه وجه مشترك آنها نخست نقش و جايگاهي است كه در كل حيات بشر و شوونات فردي و اجتماعي وي ايفا ميكند و دوم، اين كه اين پيمان جنبه ابدي و جاودانه دارد؛ و به گونهاي كه گذشت حوادث ايام و احوالات دهر در اعتبار و قوام آن تأثيري نميگذارد؛ اما در اين مقال با توجه به محدودة بحث فقط به روايت عهد عتيق در اينباره بسنده ميكنيم و بررسي شكلهاي ديگر عهد الاهي نزد متون و فرهنگهاي ديني را به مجالي ديگر واميگذاريم.
ميثاق الاهي در عهد عتيق
لغت عبري معمولا براي عهد و پيمان، واژة «بيث»[19] است كه در ضمن دو واژة «edut» و «alah» نيز در فرهنگ عبري براي مفهوم عهد و پيمان ذكر شده است. اصطلاحات مربوط به معناي عهد و پيمان در زبانهاي آرامي قديم، اكديان، فنيقيها و هيتيها اشاره ضمن به سوگندي دارد كه در معاهده و قرادادهاي في ما بين ادا ميشده است. ضمناً اصطلاحات «berit» و «alah» غالباً به همره يكديگر آمده و به معناي نوعي سوگند الزامآور بوده است؛[20]
همچنين در برخي سنتها به اصطلاحي با عنوان «قطع عهد» بر ميخوريم و آن عبارت بوده از انجام كار يا عملي خاص كه به هنگام بستن عهد و پيمان مرسوم بوده است.
معناي واژه اخير چنين است كه در برخي فرهنگها رايج بوده كه گاو جواني را به دو قطعه تقسيم كرده، پارهاي از آن در طرفي و پارهاي ديگر را در طرف مقابل قرار ميدادند و عهد كنندگان از ميان اين قطعهها عبور ميكردند. اين عمل، طرفين معاهده و پيمان را ملزم به رعايت مفاد پيمان كرده، و يا اينكه اين عمل به معناي ضمانت تحقق مفاد و پيمان منعقد شده تلقي ميشد. اين موضوع در عهد عتيق در ضمن داستان حضرت ابراهيم ودر جايي كه حيواناتي را بر گرفته و گوشت آنها را دو پاره ميكند، آمده است.[21] در واقع اين عمل در پي پرسش حضرت ابراهيم(ع) از خداوندا كه ميپرسد: «خداوندا چگونه بدانم كه وارث آن (= سرزمين كنعان) خواهم بود؟» بر او تكليف شده و پس از انجام اين عمل، گويا وي به وقوع و تحقق وعدة الاهي اطمينان مييابد.[22] جزئيات بيشتر موضوع را بزودي مورد ملاحظه قرار خواهيم داد؛ اما اجمالاً در اينجا متذكر ميشويم كه در سنت عبراني، قرباني كردن از ويژگيها و لوازم پايبندي به عهد رايج بوده و حتي صورتهاي شگفتآوري از قبيل: ذبح قرباني و پاشيدن خون آن به مذبح و حتي محراب بيتالمقدس در ميان آنان شايع بوده است. در يهوديت معاصر نيز شكلهاي ديگري از قرباني كردن با مراسم خاص آن مشاهده ميشود.
همانگوه كه قبلاً ذكر شد. نخستين عهد و پيمان الاهي در عهد عتيق، عهد و پيماني است كه خداوند با آدم ابوالبشر منعقد كرد؛ و البته اين عهد، معنا و تعبير خاصي دارد كه با معناي رايج آن تفاوت ميكند؛ ولي اين عهد در زمانهاي بعد به شكلهاي گوناگون نزد اقوام ديگر و انبياي بني اسرائيل ظهور مييابد:
«... پس خداوند آدم را گرفت و در باغ عدن گذارده تا كار آن را انجام داده و آن را محافظت نمايد و خداوند آدم را امر فرموده گفت: از همة درختان باغ بيممانعت تناول كن؛ اما از درخت معرفت نيك و بد نخوري؛ زيرا روزي كه از آن خوردي، خواهي مرد...»[23]
در فقراتي ديگر از تورات، به ويژه «سفر پيدايش» اين جريان با اندكي تفاوت تكرار شده و دربارة ميوه درخت معرفت نيز تعبيرها و تأويهاي گوناگوني ارائه شده است. از باب مقايسه بايد گفت كه در قرآن كريم نيز موضوع منع آدم ابوالبشر از خوردن ميوهاي خاص را به صراحت مشاهده ميكنيم و بيشتر مفسران بر مبناي روايات و احاديث موجود، اين ميوه را گندم، سيب، انجير و مانند آن ذكر كردهاند: «و لا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين»[24].
اما در اين ميان نكته داراي اهميت آن است كه در عهد عتيق، درخت ياد شده به درخت معرفت وصف شده است، آن هم معرفت به نيك وبد! پرسش اين جااست كه چرا خداوند به عنوان منبع فيض و حكمت و معرفت، بايد آدمي را از دستيابي به منابع علم و دانايي منع كرده باشد و آيا اين مطلب با كمال و ربوبيت الاهي ميتواند سازگار باشد يا خير؟ خداوند به عنوان نخستين معلم و هدايتگر انسان، آدمي را به علوم و معارفي مجهز ساخت كه حتي فرشتگان الاهي نيز از آن علوم بيبهره ماندند و در واقع اين آدم بود كه معلم فرشتگان شد اين آدم بود كه پس از تعليم الاهي (علم آدم الأسماء كلها)[25] و در واقع آراسته شدن به معرفت ربوبي، مكلف به اجراي اوامر ودوري جستن از نواهي شد؛ زيرا هدف غايي، سعادت وتعالي بشر بوده است؛ و البتّه به پشتوانة همين معرفت، معرفتي كه سجده و تعظيم فرشتگان الاهي را سبب شده است.[26] بنابر اين بايد گفت عهد و پيمان الاهي شايسته آن است كه در مسير رشد و تعالي آدمي قرار گيرد، نه محروم كردن او از علل و اسباب سعادت و در اين جهت است كه بعثت انبيا نيز معناي واقعي خود را مييابد.
اما بازگرديم به انعكاس عهد الاهي در عهد عتيق؛ پس از پيماني كه خداوند با آدم و حوا در آغاز خلقت ميبندد و او را به پرهيز از درخت معرفت و عدم استفاده از ميوة آن فرا ميخواند، نوبت به پيامبري ديگر از پيامبران خدا ميرسد كه مخاطب پيمان الاهي واقع ميگردد. اين پيامبر، حضرت نوح(ع) است و دربارة او چنين آمده است:
«و خدا، نوح و پسران او را خطاب كرده و گفت: اينك من عهد خود را با شما و بعد از شما با ذريت شما استوار سازم.»[27]
در عهد عتيق، جزئيات پيمان اخير چندان روشن نيست و به نظر ميرسد مضمون اين پيمان، پرستش و عبوديت خداوند و پيروي از دستوارت و احكام الاهي باشد؛ اما عهد عتيق هر چه قدر دربارة اين پيمان به اجمال سخن گفته، ولي در زمينة سومين پيمان و عهد الاهي به تفصيل و با ذكر جزئيات سخن رانده است. جريان اين عهد و محتواي آن بيش از همه در «سفر پيدايش» مورد توجه و تفصيل قرار گرفته است.
با توجه به ساختار اعتقادي و قومي يود، مركز ثقل عهد الاهي در تورات، پيماني است كه با ابراهيم(ع) منعقد گرديده، پيماني كه هم متضمن سرنوشت و تقدير نسلهاي پس از اوست، و هم دربردارندة تكاليف و مسووليتهاي جوامع و اقوام بعد از وي ميباشد:
«و چون ابرام نود و نه ساله بود، خداوند بر وي ظاهر شده گفت: من هستم خداي قادر مطلق، پيش روي من بخرام و كامل شو و عهد خوشي را در ميان خود و تو خواهم بست و ترا بسيار كثير خواهم گردانيد، آنگاه ابرام بروي در افتاد و خدا به وي خطاب كرده و گفت، اما من، اينك عهد من با توست و تو پدر امتهاي بسيار خواهي بود.»[28]
بنابر روايت عهد عتيق، نام ابراهيم نيز به سبب همين وعدة الاهي ـ يعني ظهور نسلها و امتهاي عديده ـ بر وي نهاده شده:
«و نام تو پس از اين ابرام خوانده نشود، بلكه نام تو ابراهيم خواهد بود؛ زيرا كه ترا پدر امتهاي بسيار گردانيدم.»[29]
و تأكيد بر آن است كه از ذريت او پادشاهان و صاحبان ملك و سلطنت پديد خواهند آمد.
«و ترا بسيار بارور نمايم و امتها از تو پديد آوردم و پادشاهان از تو به وجود آيند و عهد خويش را در ميان خود و تو و ذريت بعد از تو استوار گردانم كه نسلاً بعد نسل عهد جاوداني باشد تا تو را و ذريت تو را بعد از تو خدا باشم.»[30]
اما نكته اساسي پيمان اخير در آيه بعدي ظاهر ميشودك
«و زمين غربت تو، يعني تمام زمين كنعان را به تو و بعد از تو به ذريت تو به ملكيت ابدي دهم و خداي ايشان باشم.»[31]
از اين پس هر چه دربارة عهد و ميثاق الهي در تورات و ساير مكتوبات عهد عتيق آمده است، به شكل مستقيم يا غير مستقيم به اين وعدة الاهي، يعني اعطاي سرزمين كنعان به ابراهيم و ذريه او يعني يعقوب، اسحاق، موسي و به ويژه بني اسرائيل باز ميگردد. هنگامي كه خداوند ابراهيم را از سرزمين اوركلدانيان[32] خارج و او را به نوعي به مهاجرت قومي دعوت ميكند، در واقع وعدة اسكان و استقرار در سرزمين كنعان[33] را به وي ميدهد؛ وعدهاي كه بارها در تورات و ساير نوشتههاي عهد عتيق مورد استناد و ارجاع قرار گرفته است. ظاهراً پس از پرستش خداوند، بزرگترين عطيه و موهبت الاهي در اين جا، همان وعدة سرزمين است كه انديشة نجات يهوديت بر همين معناي استقرار در سرزمين موعود استوار است؛ اما تحقق وعدة الاهي مشروط به شرايطي است كه از جمله آن، اجراي اوامر الاهي و اطاعت از دستورات او است و از مهمترين اين اوامر، انجام «عمل ختان» دربارة فرزندان ذكور است كه به عنوان نشان عضويت در قوم خداوند معرفي شده است:
«پس خدا به ابراهيم گفت: و اما تو عهد مرا نگاه دار؛ تو و بعد از تو ذريت تو در نسلهاي ايشان، اين است عهد من كه نگاه خواهيد داشت، در ميان من و شما و ذريت تو (كه) بعد از تو هر ذكوري از شما مختون شود.»[34]
بدين ترتيب، هر پسري كه متولد ميشود، پس از هشت روز مختون ميشود تا بتواند عهد الاهي را در پوست و گوشت خود حفظ كند.[35] در واقع عمل ختان كه در آغاز به عنوان نشانة طهارت و عبادت خداوند انجام ميگرفت، تدريجاً به عنوان نشانهاي براي عضويت در «قوم برگزيده» تبديل شد، چيزي كه به مرور، «يهوديت» را به عنوان آييني قومي و نه آييني جهاني جلوهگر ساخت؛[36] البته در برابر اين نظر، عدهاي از مفسران يهود بر آنند كه علت تغيير نام ابرام به ابراهيم (= پدر امتها) آن بوده است كه ميراث ابراهيم ـ يعني به زعم آنها يهوديت ـ ديني جهاني است، نه اين كه اختصاص به قومي خاص داشته باشد،[37] ولي همان گونه كه در مجال ديگري اشاره خواهيم كرد، هم بر اساس متون مقدس يهوديان، و هم به استناد آثار و كتابهاي متعددي كه نگاشته شده، عنصر قوميت و مليت چنان در انديشة يهوديت ريشه دوانده است كه با حذف آن، بسياري از آموزهها و عقايد و حتي عملكرد پيروان اين دين، در گذشته و حال معنا و مفهوم خود را از دست داده و به تناقضات عديدهاي خواهد انجاميد.
در ادامة روايت عهد عتيق به چگونگي استمرار عهد الاهي در فرزندان ابراهيم بر ميخوريم؛ يعني آن چه از سوي اسماعيل و اسحاق به نسلهاي بعدي انتقال مييابد و نقشي كه اين دو تن دربارة تحقق وعدة الاهي بر عهده گرفتهاند. بدون آن كه بخواهيم در اين جا ديدگاه كلامي ـ ديني موضوع را مورد توجه قرار دهيم، تنها به اين نكته اشاره ميكنيم كه در سنت ديني يهوديت و مسيحيت، هر چند هر دو فرزند ابراهيم ـ يعني اسماعيل و اسحاق ـ گرامي داشته شده و براي هر يك مقامي عالي توصيف گرديده است، ولي در نظر اين دودين، وعده وراثت كنعان و برخورداري از پيمان الاهي به واسطة اسحاق به نسلهاي بعدي منتقل شده و اسماعيل تنها منشأ اولاد و امتهاي بسيار واقع شده است:
«و اما در خصوص اسماعيل ترا اجابت فرمودم. اينك او را بركت داده، بارور گردانم و او را بسيار كثير گردانم، دوازده رييس از وي پديد آيند و امتي عظيم از وي به وجود آورم؛ لكن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت كه ساره او را بدين وقت در سال اينده براي تو خواهد زاييد.»[38]
بدين ترتيب، ابراهيم و همسر سالخوردهاش، پس از اسماعيل داراي فرزندي ديگر به نام اسحاق ميشوند كه خداوند از راه فرزند اخير، وعدة خود را تحقق داده و قوم برگزيده را در سرزمين موعود مستقر خواهد ساخت؛ بنابراين خداوند در آغاز با ابراهيم و سپس با اسحاق و فرزندش يعقوب عهد بست كه فرزندان آنان را فراوان ساخته و سرزمين موعود ـ ارض كنعان ـ را به آنان بدهد و آنان نيز قوم خاص خداوند باشند؛ اما در تمامي قسمتهاي كتاب مقدس، تحقق وعدة الاهي مشروط به اين است كه قوم از خداوند اطاعت كنند، اعمال صالح انجام داده و از منهيات اجتناب ورزند. در حقيقت دورة نسبتاً طولاني حركت قوم اسرائيل از سرزمين مصر به سوي سرزمين كنعان، دورة آزمايشهاي مكرر اين قوم است.[39] ناگفته نماند كه خود ابراهيم نيز در معرض امتحان و آزمون الاهي قرار ميگيرد كه مهمترين جلوه آن، ذبح اسماعيل ـ و در عهد عتيق اسحاق ـ است كه خود اين جريان، منشأ برخي آداب و فرايض ديني در ميان يهوديان قديم و جديد واقع گرديده؛ به گونهاي كه مراسم قرباني در معبد يهوديان و پاشيدن خون آن بر روي محراب و سپس مردمي كه براي عبادت حاضر بودند، يكي از مهمترين فرايض ديني يهوديان به شمار ميآورد، به گونهاي كه اين عمل را سبب ارتباط و وحدت آحاد قوم و اتصال آنها به خداوند تلقي ميكردند.
«... در عهد عتيق، خداوند اغلب به عنوان نماينده برقراري ارتباط ميان اولاد و فرزندان با معبد اسرائيل است و اين احتمال وجود دارد كه قرباني كردن پايه و اساس همه آئينهاي قراردادي بين خدا و فرد يا افراد اسرائيل قرار گرفته باشد. اين مسأله به ويژه در مورد پيمان ابراهيم و اسرائيل (موسي) در صحراي سينا قابل توجه است..»[40]
در بخشهاي بعدي، ضمن بيان فشردهاي از چگونگي شكلگيري قوم اسرائيل و حركت تاريخي آنان، عملكرد و سلوك اين قوم را در موقعيتهاي مختلف ملاحظه كرده و بر اساس مدارك واسناد تاريخي ـ از جمله فقراتي از خود كتاب مقدس ـ تاريخچه رفتار سوء اين قوم را در برابر نعمتها و عطاياي بزرگ الاهي و پيماني را كه در اين راه با آنان بسته شده است، به نظاره خواهيم نشست.
عهد الاهي و ظهور شريعت
اما مهمترين و اصليترين صورت پيمان الاهي كه در عهد عتيق به تصوير كشيده شده و در واقع مشعر بر كمال و تماميت عهد الاهي است، آن پيماني است كه با حضرت موسي(ع) در كوه سينا بسته شده است و بر مبناي آن، خداي قوم يهود (= يهوه) در مقابل فرمانبرداري و اطاعت قوم از اوامرش، آنان را به شكوه، جلال، مكنت، دولت و رياست بر كل عالميان خواهد رساند. با اين وصف، پيمان اخير از سويي استمرار همان عهدي است كه با ابراهيم و فرزندان او بسته شده و از سويي عهدي است كه تا ابد متوجه قوم خاص خداوند خواهد بود:
« ... و خدا به موسي خطاب كرده وي را گفت: من يهوه هستم و بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب بنام خداي قادر مطلق ظاهر شدم، ليكن بنام خود يهوه در نزد ايشان معروف نگشتم و عهد خود را نيز با ايشان استوار كردم كه زمين كنعان را بديشان دهم؛ يعني زمين غربت ايشان را كه در آن غريب بودند.
و من نيز چون نالة بني اسرائيل را كه مصريان، ايشان را مملوك خود ساختهاند شنيدم، عهد خود را بياد آوردم؛ بنابراين بگو من يهوه هستم و شما را از زير مشقتهاي مصريان بيرون خواهم آورد و شما را از بندگي ايشان رهايي دهم و شما را به بازوي بلند و داوريهايي عظيم نجات دهم و شما را خواهم گرفت تا براي من قوم شويد و شما را خواهم رسانيد به زميني كه دربارة آن قسم خوردم كه آن را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب بخشم. پس آن را به ارثيت شما خواهم داد. من يهوه هستم.»[41]
در آيات ياد شده علت بعثت حضرت موسي، نخست ميثاقي است كه با ابراهيم(ع) بسته بود كه زمين كنعان را به فرزندان او ببخشند؛ دوم آن كه رنج و ستمي بود كه بني اسرائيل از دست مصريان ميكشيدند و باعث شد تا خداوند به وعده خويش عمل كند.
و آنها را از زير رنج و مشقتهايي كه ميكشيدند، خارج سازد و سرزمين موعود را به آنها اعطا كند تا از اين وضعيت فلاكتبار نجات يابند.[42]
مكاشفاتي كه براي موسي(ع) رخ داد، هم در قرآن، هم در تورات بيان شده است، شعلهور شدن بوته بدون سوختن، نداي خداوند به او و مقدس خواندن آن مكان و امر به بيرون آوردن كفشها، معرفي كردن خداوند خود را به عنوان خداي قادر متعادل و دستور به رفتن نزد فرعون و اجراي فرمان الاهي و ... از مواردي است، كه قرآن و تورات اتفاق نظر دارند؛ البته موارد اختلاف روايت در عهد عتيق و قرآن كريم در اينباره را نيز نبايد از ياد برد، چنان كه تصوير خداوند و پيامبر او موسي در عهد عتيق با آنچه در قرآن كريم آمده است، تفاوتهاي قابل ملاحظهاي دارد كه مجال پرداختن به آن در اين نوشتار نيست.[43] باري، همانگونه كه قبلاً گفته شد، عهد اخير همراه با ذكر دستوارت و احكامي است كه خداوند، موسي و قومش را به مراعات و عمل بدانها امر كرده و در واقع اين دستورات كه موسوم به احكام عشره (= دستورات دهگانه) است، سر منشأ بسياري از احكام و فرايض ديني يهود در طول تاريخ قرار گرفته است:
«من يهوه هستم، خداوند تو كه تو را از مصر بيرون آوردم و از قيد بندگي و بردگي برهانيدم. من هستم خداي تو و تو را خداياني ديگر غير از من نيست، صورتي تراشيده و هيچ گونه تصوير و تنديسي از آنچه كه در آسمانها و زمين و زيرزمين است، براي خود مساز آنها را سجده مكن و به عبادتشان مپرداز ... نام خداي خود يهوه را به باطل بر زبان جاري مساز، چون يهوه، كسي را كه نام او را به باطل برد، گناهكار خواهد شمرد. روز سبت را نگاهدار و آن را تقديس نما، شش روز هفته را مشغول باش و هر كاري را كه داري انجام بده، اما بر حذر باشد كه روز هفتمين سبت (استراحت) يهوه خداي توست ... پدر و مادر خود را احترام كن، قتل مكن، زنا مكن، به دزدي دست ميالاي، بر همسايهات به دروغ شهادت مده، به خانة همساية خودت و به زن و بردهاش و كنيزش و گاوش و الاغش و به هيچ چيز ديگر او طمع مورز.»[44]
اعتقاد عمومي در ميان يهوديان آن است كه احكام عشرهاي كه خداوند بر بالاي كوه سينا و بر روي الواح سنگي به موسي(ع) وحي فرمود، جوهرة تمامي احكام و فرايض ديني يهوديان است و غير از آن، دستور و حكمي خاص به موسي ابلاغ نگردد؛ در حالي كه برخي ديگر، از جمله گروهي از عالمان يهودي برآنند كه تعداد احكام ودستوراتي كه به موسي وحي شد، ششصد و سيزده حكم بوده است: سيصد وشصت نهي و دويست و چهل و هشت (يا پنجاه و سه) امر.[45]
بنابراين به نظر ميرسد دربارة تعداد احكامي كه به موسي(ع) وحي شده است، در ميان علماي يهود اختلاف نظر وجود دارد؛ ولي به هر روي از ديدگاه قرآن، الواح نازل شده بر موسي(ع) مشتمل بر جميع احكام و دستوارتي بوده كه مورد نياز قوم او بوده است؛ بنابراين نقص و كاستي در آن مشاهده نميشده است.
پس عهد خداوند با قوم موسي در دو مرحله اتفاق ميافتد: نخست به هنگام خروج آنان از سرزمين مصر ودوم به هنگامتوقف در وادي سينا و بر فراز كوه. اولي در منطقهاي به نام «حوريب» و دومي در محلي به نام «موآب».
«بهره خداي ما با ما در حوريب عهد بست، خداوند اين عهد را با پدران ما نه بست؛ بلكه با ما كه جميعاً امروز در اينجا زنده هستيم.»[46]
و همچنين:
«اين است كلمات عهدي كه خداوند در زمين موآب به موسي امر فرمود كه با بني اسراييل ببندد، سواي آن عهد كه با ايشان در حوريب بست.»[47]
بر مبناي نص و تورات و ساير فقرات مربوطه در عهد عتيق (مانند مكتوبات و كتب انبياء)، عهدي كه با موسي بسته ميشود، محتوايي كاملاً قومي و نژادي دارد وقابل تسري به ساير اقوام و ملل نيست، چنان كه اين عنصر قومي، ملي و نژادي در ساير عرصههاي فكري و عملي تاريخ يهود ـ و به ويژه در زمان حاضر ـ نمود يافته است:
«تا در عهد يهوه خدايت و سوگند او كه يهوه خدايت امروز با تو استوار ميسازد، داخل شوي، تا ترا امروز براي خود قومي برقرار دارد و او خداي تو باشد، چنان كه به تو گفته است و چنان كه براي پدرانت ابراهيم و اسحاق و يعقوب قسم خورده است.»[48]
و نيز:
«... اي فرزندان يعقوب برگزيدة او، يهوه خداي ماست. داوريهاي او در تمامي جهان است، عهد خود را ياد ميآرد تا ابدالآباد و كلامي را كه بر هزاران پشت فرموده است، آن عهدي را كه با ابراهيم بسته و قسمي را كه براي اسحاق خورده است و آن را براي يعقوب فرضيهاي استوار ساخت و براي اسراييل عهد جاوداني و گفت كه زمين كنعان را بتو خواهم داد، تا حصه ميراث شما شود.»[49]
و همچنين:
«خداوند ميگويد: اينك ايامي ميآيد كه با خاندان اسراييل و خاندان يهودا، عهد تازهاي خواهم بست، نه مثل آن عهدي كه با پدران ايشان بستم در روزي كه ايشان را دستگيري نمودم تا از زمين مصر بيرون آورم؛ زيرا كه ايشان عهد مرا شكستند، با آن كه خداوند ميگويد من شوهر ايشان بودم، اما خداوند ميگويد اين است عهدي كه بعد از اين ايام با خاندان اسراييل خواهم بست، شريعت خود را در باطن ايشان خواهم نهاد و آن را بر دل ايشان خواهم نوشت و من خداي ايشان خواهم بود و ايشان قوم من خواهند بود.»[50]
چنان كه ملاحظه ميشود، بنابر تصريح كتاب مقدس آن كه ميان دو پيماني كه خداوند به واسطة موسي(ع) با قوم او بسته، پيمان نخستين از سوي قوم مراعات نشده است و عهد الاهي را شكستهاند و دوم، هر دو عهد محدود به قلمرو فرزندان يعقوب يا همان بنياسرائيل است كه به اصطلاح رايج در ميان يهوديان، همان قوم برگزيدة خداوند هستند. پرسشي كه در اين مقطع قابل طرح است، اين است كه آيا قومي كه تنها در زمان حيات موسي چندين بار عهد و پيمان خود را نقض كرده و بارها پس از موسي و در زمان پيامبران بني اسرائيل اين عهد شكني را تكرار كرده است، چگونه ميتواند قوم مخصوص و برگزيدة خدا باشد و آيا چنين قومي ميتواند شايستگي اجرا و تحقق وعدة خداوند را بر روي زمين داشته باشد يا خير؟ بدين پرسش در بخشهاي بعدي خواهيم پرداخت.
از سوي ديگر در همين زمينه، عنصر قومي و نژادي در باورهاي يهوديت چنان است كه به استناد فقراتي از عهد عتيق اول آن كه غايت وعدة الاهي، همانا استقرار مردماني خاص در سرزمين كنعان يا سرزمينه موعود است و دوم، سرزمين مورد نظر، ميراث كساني خواهد بود كه به نژاد و قومي خاص تعلق دارند:[51]
«... (خداوندا) به ابرام گفت: اين وارث تو نخواهد بود؛ بلكه كسي از صلب تو در آيد، وارث تو خواهد بود.»
و نيز:
«در آن روز خداوند با ابرام عهد بست و گفت: اين زمين را از نهر مصر تا به نهر عظيم، يعني نهر فرات به نسل تو بخشيدهام.»[52]
مصاديق و نمونههايي از اين دست را به وفور ميتوان در آيات و فقرات عهد عتيق مشاهده كرد و جالب آنكه همين فقرات توانسته است اسباب تاريخنويسي و در واقع بايد گفت تاريخپردازي قوم يهود را فراهم و بر اساس آن، حقانيت و مشروعيت خويش را در تصرف و تملك غاصبانة سرزمين فلسطين موجه سازد؛ حتي فراتر از اين، امكان ادعاي مالكيت سرزمينهايي فراتر از فلسطين اشغالي را براي دولت اشغالگر فراهم گرداند! جالبتر آن كه پشتوانة بسياري از اين دعاوي و رفتارهاي سياسي مبتني بر آن، همين استنادات و ارجاعات به كتاب مقدس بوده و هست، اما مستنداتي كه هم به لحاظ تاريخي قابليت نقض آن وجود دارد، هم ميتوان تعارض آنها را با روح دعوت و دين الاهي نشان داد، براي فهم بهتر موضوع كافي است تبليغات، عملكرد و رفتار سياسي ـ اجتماعي يهوديت رسمي در يكصد ساله اخير، به ويژه كارنامة دولت اسرائيل در پنجاه سال اخير مرور شود تا به درستي زواياي آشكار و پنهان تأثيرات اين تحريف و استحالة بزرگ در دين خداوند در جاي جاي اين عالم روشن شود. فرازهايي از مبادي نظري و فكري از جرياني موسوم به «صهيونيزم» و «يهوديت بنيادگرا» را در پايان اين نوشتار ملاحظه خواهيد كرد. با اين وصف ميتوان نتيجه گرفت كه عنصر قوميت در يهوديت، با عنصر ديانت چنان آميخته شده است كه گويي ملاحظة هر يك از آنها به نحو مجرد و مستقل امكانپذير نميباشد و مبناي تاريخانگاري يهود و همين آميختگي در عنصر ديانت و قوميت استوار شده است.
گروهي از محققان بر اين اعتقادند كه هر چند يهوديت رسمي ميكوشد از جريان عهد الاهي با ابراهيم و موسي(ع) چنين استنتاج كند كه مخاطب اين عهد، قوم و مليتي خاص هستند، ولي در عين حال قراين متعددي در كتاب مقدس وجود دارد كه خلاف اين ادعا را اثبات ميكند و در واقع دلايل مربوط به يهوديت كلاسيك، ضعيف و قابل نقض است. مهمترين قرينهاي كه ميتوان در اين باره بدان استناد كرد، همان عمل ختان به عنوان نشانه در آمدن به قوم خاص و برگزيده خداوند است؛ بدين معنا كه چون اين عمل به عنوان ورود هر كس، از هر قبيله و نژاد به آن ملت مورد نظر توصيف شده است؛ بنابراين كساني هم كه از ذريه رئيس قوم، يعني ابراهيم(ع) نيز نباشند، ميتوانند به اين پيمان الاهي بپيوندند؛ يعني اين پيمان، ضمن آن كه قومي هست، اما محدود به قومي خاص نميشود و ميتواند تمامي اقوام و آحاد را در برگيرد؛ بنابراين در اصل، پيمان و عهد الاهي، پيماني جهاني و فراگير است كه از يكسو آنان كه با انجام اين عمل، آمادگي خود را براي ورود در اطاعت خداوند اعلام ميكنند، داخل در قوم خداوند ميشوند و از سوي ديگر، هر كس كه از انجام اين عمل سرباز زند، از قوم و اطاعت الاهي خارج ميشود.
با اين وصف، فراگير بودن و ويژگي جهاني دين حنيف ابراهيمي(ع) و در حقيقت تمامي اديان الاهي اثبات ميشود؛ هر چند يهوديت مدعي است كه شريعت موسوي اختصاص بدانها دارد و از محدودة ملي ـ نژادي آنها خارج نتواند شد؛ ولي از آنجا كه عهد طور سينا استمرار همان عهد الاهي با ابراهيم(ع) است ـ چيزي كه حتي عهد عتيق نيز بدان اعتراف دارد ت و به عبارت ديگر تحقق وعدة الاهي و پيماني كه خداوند با ابراهيم دربارة بخشيدن ميراث سرزمين كنعان به فرزندان او در عهد طور سينا نيز جلوهگر شده است. ناچار ادعاي يهوديت دربارة جنب قومي اين عهد و پيمان قابل اثبات نميباشد. قرآن كريم در اين زمينه ميفرمايد:
«و لقد كتبنا في الزبور ان الارض يرثها عبادي الصالحون»[53]
و ملاك وراثت زمين در اين جا، بندگان صالح و نيكوكار خداوند بيان شده است، نه قوم يا مليتي خاص.
* عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي.
[1] البته آشيل با توانايي خاصي ميكشود تا پرومته را منجي عالم معرفي كرده و مصالحة او با زئوس را در مسير خير و نيكي انسانها توجيه كند.
[2] پيدايش، 32/29.
[3] فرهنگ معارف اسلامي، ج3، ص 359.
[4] حديد: 8.
[5] اعراف؛ 182.
[6] نگاه كنيد به تفسير الميزان، ج 3، ص 385.
[7] مدخل عالم ذر به نقل از دائرهالمعارف تشيع، ج 2، ص 312.
[8] بنگريد به: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج 5 فارسي، ص 121.
[9] مؤمن: 11.
[10] رازي امام فخر، «تفسير كبير» ج2، ص 48.
[11] پيدايش، 2/15 ـ 17.
[12] همان، 3/4 ـ 24.
[13] همان، 3/22 ـ 23.
[14] همان، 9/8 ـ 17.
[15] همان، 17/1 ـ 9.
[16] Old Testament (O.T).
[17] New Testament (N.T)/.
[18] نگاه كنيد به: W.R.Browning, A Dicfionary of the Bible Oxford University .
[19] برگرفته از دائرهالمعارف Judaica، ج 5، ص 1012، واژه Convenant.
[20] قاموس كتاب مقدس، ص 691.
[21] پيدايش، 15/9 ـ 20.
[22] J. Comay, Who's who in the old Testament, Routledge, 2002.p.10.
[23] پيدايش، 2/15 ـ 17.
[24] بقره: 35.
[25] بقره: 31.
[26] بقره: 34.
[27] پيدايش، 9/8 ـ 10.
[28] همان، 17/1 ـ 5.
[29] همان، 17/5 ـ 6.
[30] همان، 17/6 ـ 8.
[31] همان، 17/9.
[32] ناحيهاي در جغرافياي قديم، واقع در جنوب بينالنهرين و حد فاصل ايلام و بابل كه گفته ميشود محل تولد حضرت ابراهيم(ع) بوده است.
[33] ناحيهاي وسيع حد فاصل رود اردن، مرز سوريه و صحراي سينا.
[34] پيدايش، 17/11.
[35] همان، 13/15.
[36] اپستين، ص 16.
[37] The Jewish Religion, Oxford university, 1995. p 68.
[38] پيدايش، 17 / 21 ـ 22.
[39] سليماني اردستاني، عبدالرحيم، يهوديت، ص 56.
[40] هاستينگ، دائرهالمعارف دين، ج 14، ص 223.
[41] خروج، 6/3 ـ 9.
[42] نگاه كنيد به: خروج، باب بيستم به بعد.
[43] براي نمونه ميتوان به منابع آخر نوشتار دربارة انعكاس الوهيت خداوند و عصمت پيامبران در تورات و قرآن كريم مراجعه كرد.
[44] خروج، 20/2 ـ 18.
[45] كهن، 1، گنجينهاي تمود، ص 97.
[46] تثنيه، 5/42.
[47] تثنيه، 29/1 ـ 2.
[48] تثنيه 29/12 ت 14.
[49] مزامير، 105 / 6 ـ 12.
[50] ارمياي نبي، 31/31 ـ 34.
[51] پيدايش، 16/5.
[52] همان، 19.
[53] انبياء، 105. /home/rasadir/www/farsi/ArticleFish/Articles/823.htm
Array