آيا دستاورد عيسي(ع) صرفاً نجات بشر از گناه اوليه بود؟

آيا دستاورد عيسي(ع) صرفاً نجات بشر از گناه اوليه بود؟

 مسيحيان در باورهاي خود معتقدند كه دستاورد عيسي نجات بشر از گناه اوليه بود در حالي كه اعتقاد به چنين مطلبي، انحراف آشكاري است كه مسيحيان بدان گرفتار هستند زيرا اولين پرسشي كه در مواجهه با اين نظريه به ذهن مي رسد اين است كه انسانهاي قبل از حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ چه مي شوند؟ آيا خداوند براي آنها كاري نكرده است؟ و...

در ادامه براي آنكه نظم و چهارچوب بيان پاسخ رعايت شود ابتدا به بيان چيسي اين نظريه مي پردازيم و بعد به شرح ماجراي گناه اوليه ودر آخر به بيان اشكالات وارد بر آن و نتيجه گيري.

نصارا معتقدند كه مسيح با خون پربهاي خود جرائم ايشان را عوض داده و به همين جهت لقب «فادي» به آن جناب داده اند.

آنها مي گويند بعد از آنكه آدم ـ عليه‎ السلام ـ نافرماني خدا كرد و از شجره ي ممنوعه در بهشت خورد، خطاكار شد و اين خطاكاري او به ارث در همه ي فرزندانش بماند، درنتيجه ذريه ي او مادام كه توالد و تناسل كنند، خطاكار مي زايند و جزاي خطا هم عقاب در آخرت و هلاك ابدي است كه خلاصي و فرار از آن ممكن نيست.

بنابراين در اثر گناه آدم، معصوميت از بين رفت و صورت خدا كه در انسان بود بد شكل و ضعيف شد و انسان برده ي گناه گشت و بي نظمي و مرگ وارد جهان شد.

تا اينكه خداوند به بركت مسيح اين گناه را از دامن بشريت پاك كرد بدين نحو كه مسيح كه فرزند خدا و خود خدا بود، در رحم يكي از ذريه هاي آدم يعني مريم بتول حلول كرد و از او متولد شد.

عيسي دار و زجر و اذيتي را كه داشت تحمل كرد و خود را فدا ساخت تا بندگانش از عقاب آخرت نجات يابند و دچار هلاكت سرمدي نگردند.

در نتيجه، عيسي كفاره ي خطاهاي مؤمنين و گروندگان به خودش شد، نه تنها گروندگان خودش بلكه كفاره ي گناهان همه عالم شد.[6] و به عبارت ديگر مسيح شباني است كه جان خود را فداي گوسپندانش مي كند. فلذا نصارا مسأله ي صليب و فداء را اساس دعوت خود قرار داده اند و هيچ بهانه و آغازگري جز آن ندارند و هيچ كلامي را جز با آن خاتمه نمي دهند.

اما بر اين نظريه اشكالاتي وارد است كه درزير به برخي از آنها اشاره مي شود:

1. اين مسأله كه نصارا آنرا اساس دعوت خود قرار داده اند با اولين وصاياي مسيح به طوري كه انجيلها بدان تصريح دارند در تعارض و تناقض است زيرا مسيح در وصاياي اوليه اش مردم را به توحيد و محبت ورزيدن به خداي سبحان (و عمل به شريعت موسي) دعوت مي كند.

2. اينكه نصارا مي گويند: حضرت آدم با خوردن از آن درخت خدا را معصيت كرده مردود است زيرا «اولاً آن نهي خداوند متعال، نهي ارشادي بود نه مولوي كه تخلف از آن معصيت شمرده شود. ثانياً حضرت آدم ـ عليه‎ السلام ـ پيغمبر خداوند عزوجل بود و ساحت پيامبران از هرگونه ارتكاب گناه و فسقي مبرا است.»

3. اينكه نصارا مي گويند: به خاطر گناهي كه آدم كرد، گنهكاري لازمه اي او و ذريه ي او شد باطل است. زيرا «اولاً امر به تكليف و مولويت پا نمي گيرد مگر آنكه عقوبت متخلف و پاداش دادن به مطيع در كار باشد.

ثانياً بر فرض هم كه چنين چيزي مي بود ديگر در بشر هيچ موردي براي اصل عفو و مغفرت وجود نمي داشت چون مغفرت و عفو براي محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با اين فرض كه خطا لازم لاينفك بشر باشد، ديگر موضوعي براي عفو و مغفرت باقي نمي ماند.»

ثالثاً اين گفتار مستلزم آن است كه خطا و گناه هر انساني گناه ديگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهي گريبان افراد ديگر را كه آن گناه را نكرده اند بگيرد و اين از نظر عقل مردود و باطل است.

نتيجه آنكه نظريه ي فداء را تنها دستاورد مسيح دانستن، عقيده اي باطل و منحرف است و مسيحيان در اين نوع عقايد ديني از رؤساي خود تقليد كرده و هنوز هم مي كنند و بطورتعبد و كوركورانه تسليم دستورات ايشانند و رؤسا هم اين عقايد را از بت پرستان قديم گرفته اند زيرا در قديم مذهب بت پرستي در روم و يونان و مصر و سوريه وجود داشته و اين نقاط به مراكز يهودي نشين و مسيحي نشين فلسطين نزديك بودند فلذا انتقال عقايد و احكام ديني بت پرستان به ميان اهل كتاب آسان بود.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

آيا شايسته است كه خداوند كفاره ي گناه انسان را مرگ دردناك فرزند خود قرار دهد؟

 آيا شايسته است كه خداوند كفاره ي گناه انسان را مرگ دردناك فرزند خود قرار دهد؟

 در فرهنگي مسيحي گناه به دو قسم كلي تقسيم مي شود:

1. گناهاني كه ناشي از فعاليت ارادي شخص گنهكار و تخلف او از دستورات خدا يا حكم اخلاقي است.

2. گناهاني كه از يك فعاليت ارادي ناشي نمي شود بلكه مربوط به سرشت و ذات انسان است. لغزش و سهو و خطا در اين دسته جاي مي گيرند.

"آموزه گناه ذاتي" مي گويد: پس از آن كه آدم و حوا به وسوسه شيطان گرفتار شدند و از درخت معرفت نيك و بد خوردند آثار چندي از اين گناه بر جاي ماند؛ مهمترين اثر آن اين بود كه گناه به تمام نسل بشر راه يافت و ذات انسان فاسد و انسان مقصر شدو تمام نسل هاي بعد نيز به دليل گناه آدم گناهكار شدند.از آثار گناه ذاتي و گناه اوليه اين بود كه "مرگ" به نسل انسان راه يافت.

چگونه گناه اوليه آدم سبب گناهكار شدن تمام افراد بشر شد؟

در پاسخ اين سؤال ديدگاه هاي مختلفي از سوي متكلمين مسيحي ارائه شده است . ديدگاهي كه بيشتر پذيرفته شده است (نظريه ي شخصيت گروهي است: هر فرد مي تواند به عنوان نماينده ي گروه خود عمل كند، در نتيجه گناه اين شخص به دليل آنكه نماينده گروه است، گناه تمام آنان به حساب مي آيد. آدم نيز به عنوان نماينده بشريت مرتكب گناه شد و پيامد گناه او دامان بشريت را گرفت.

اين نظريه و ساير نظرياتي كه در مورد گناه ذاتي انسان مطرح شده اند اين سؤال را پاسخ نداده اند كه: به چه دليل انسان هايي كه در گناه اوليه هيچ دخالت و حضور فعالي نداشته اند مسئول عواقب وخيم اين گناه باشند و مستحق عذاب خداوند شوند؟

"فداء":

هر دين و مكتبي در مورد كفاره گناه يا گناهان مطالبي را ممكن است ارائه كرده باشد ولي مسيحيت برخلاف اكثر مذاهب در اين مبحث داراي آموزه مخصوصي است.اغلب مذاهب و اديان معتقدند كه انسان بايد خودش كاري انجام دهد تا كفاره ي گناهانش شود، ولي مسيحيت تعليم مي دهد كه خدا خودش براي كفاره گناهان بشر كاري كرده است.

عقيده كلاسيك در مورد كفاره كه بيش از هزار سال مورد قبول كليسا بود چنين بود:

"چون بشر گناه كرده بود شيطان روح او را در اختيار داشت، ولي خدا با شيطان معامله اي كرد: اگر شيطان روح كساني را كه به مسيح ايمان مي آورند به خدا بسپارد، خدا هم روح مسيح را به شيطان تسليم كند، هر چند كه شيطان شايسته دريافت اين روح نيست. شيطان پذيرفت زيرا خيال كرد كه عيسي ـ عليه السلام ـ تنها يك انسانِ خوب است. ولي وقتي شيطان، عيسي ـ عليه السلام ـ را در اختيار گرفت، تازه متوجه شد كه نمي تواند او را در بند نگاه دارد، زيرا او پسر خدا است. بدين طريق، شيطان هم روح مسيح را از دست داد و هم روح ايمان آورندگان به مسيح را."

با مرور زمان نظر مذكور در مورد كفاره غير كافي شمرده شد و در قرن يازدهم و دوازدهم نظر جديدي ارائه گرديد:

نظريه ي آنسلم: چون خدا فرمانده كائنات است پس انسان بايد از او فرمانبرداري كند، وي چون خدا را اطاعت نكرده و به ساحتش بي حرمتي كرده است به خدا مديون است. عدل الهي اقتضاء مي كند كه يا ديْن انسان پرداخت گردد و يا مجازات شود. زيرا هدف خدا از آفرينش انسان اين بود كه با وي مصاحبت داشته باشد... عيسي كه لازم نبود بميرد، چون گناه نكرده بود، با تسليم شدن در برابر مرگ، دين بشر را پرداخت كرد و حرمت خدا اعاده شد، و او توانست كساني را كه به واسطه مسيح نزد او مي آيند، عفو كند."

راست دين مسيحي نظريه آنسلم را كافي نشمرده ولي به نوعي آن را قبول كرده است. "انسان جنايتي مرتكب شده بود كه مي بايست به سبب آنها مجازات شود؛ ولي عيسي ـ عليه السلام ـ جاي ما را گرفت و به جاي ما مجازات شد."

نويسنده اي ديگر اضافه مي كند:

"بر طبق آموزه نجات شناسي مسيحي، خدا فقط با توبه گناهكار نمي تواند او ببخشد. چنين كاري براي خداي عادل ممكن نيست و با عدالت الهي منافات دارد. خدا وقتي مي تواند گناهي را بخشد كه جريمه ي آن پرداخت شده باشد؛ براي اينكه خدا بتواند ببخشد و در عين حال عدالت او خدشه دار نشود، مسيح جريمه گناهكار را پرداخت كرد."

ملاحظاتي بر نظريه "فداء"

آنچه آورده شد توجيهاتي بود كه نويسندگان و متلكلمان مسيحي در رابطه با آموزه "فداء" ذكر كرده اند لكن اين تعاليم خالي از نقاط مبهم و مشكل نيستند:

اولاً: آموزه نجات كه براي تبيين نقش مهم كشته شدن مسيح در نجات بشر تنظيم شده است ناخواسته تصويري از خداوند ارائه مي كند كه براي ارضاي قداست و عدالت خود چاره اي جز انتقام از گنهكاران ندارد و بخشش و عفو او تنها زماني است كه تاوان گناه پرداخت شده باشد. و اين يك چهره زيبائي از خداوند، كه نهايت خيرخواهي و رحمت و مهرباني است، نمي باشد.

ثانياً: اگر قدوسيت و عدالت خداوند به گونه اي است كه حتماً بايد انتقام گناه را بگيرد، چرا انتقام اين گناه را از شخص گناهكار نگيرد و به جاي آن از يك شخص پاك بي گناه انتقام مي كشد؟

نويسنده اي مسيحي با اعتراف به ناصحيح بودن توجيهاتي كه براي آموزه فداء از سوي مسيحيان ذكر شده است، سعي در ايراد بياني جديد و قابل درك در تبيين كشته شدن مسيح دارد، و مي كوشد مرگ عيسي و فدا شدن او در راستاي ايفاي رسالت نجات بخشي اش توضيح دهد.

ولي همانطور كه در پاورقي مترجم محترم آمده است: "هيچيك از پاسخ هاي سنتي و غيرسنتي به پرسش فوق (مرگ عيسي ـ عليه السلام ـ) قانع كننده نيست و بايد توجه داشت كه در مسيحيت "فدا شدن خدا!!" مطرح مي شود و اين اعتقاد به اندازه اي نامعقول است كه مؤلف از تصريح به آن خودداري مي كند."

نتيجه اينكه: اولاً منظور از "گناه"، گناه ذاتي است كه در ذات و سرشت آدم است كه از طريق پدر انسانها حضرت آدم به نسل او راه پيدا كرد.

ثانياً: حضرت عيسي با خدا شدنش بر روي صليب كفاره اين گناه را پرداخت.

ثالثاً: مسيحيان براي توجيه ادعاي فوق مطالب مختلفي در طول تاريخ آورده اند كه هيچكدام قانع كننده نيستند. علاوه بر آن معتقد به "خدا شدن خود خدا، هستند كه اين ادعا آن قدر نامعقول است. كه از تصريح به آن خودداري مي نمايند.

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

آيا مقام الوهيت قائل شدن براي عيسي ـ عليه السّلام ـ با مقام رسالت وي سازگار است؟

آيا مقام الوهيت قائل شدن براي عيسي ـ عليه السّلام ـ با مقام رسالت وي سازگار است؟

لطفاً توضيح دهيد.

 آنچه بين فلاسفه و حكماء مشهور است اين است كه يك شيء نمي تواند از يك حيث هم فاعل باشد و هم قابل.بدين بيان كه يك شيء نمي تواند از يك جهت در آن واحد هم تاثير گذار باشد و هم تأثير پذير، چرا كه لازمه انفعال و تاثير پذير بودن، فقير و محتاج و ناقص بودن است برخلاف فاعل و تاثير گذار بودن كه لازمه ي آن عدم فقر و عدم احتياج و عدم نقص است.

به عبارت ديگر فاعل بودن و قابل بودن دو جهت متباين هستند كه همديگر را دفع مي كنند فلذا نمي توانند در يك شي واحد از حيث واحد جمع شوند.

در الوهيت و رسالت هم وضع به همين منوال است يعني اينكه، الوهيت و رسالت دو جهت متباين هستند كه از حيث واحد نمي توانند در شيء يا شخص واحد جمع شوند. زيرا الوهيت يعني تاثير گذاري و رسالت يعني تاثيرپذيري، لازمه الوهيت عدم نقص و عدم احتياج و عدم فقر است برخلاف رسالت كه لازمه ي آن فقر و احتياج و نقصان است.

از اين مطالب فلسفي كه بگذريم الوهيت يعني «براي صفات او حد و مرزي نبودن، داراي وقت معين و سرآمد مشخص نبودن، خالق مخلوقات بودن، با صفات مخلوقات شناخته شدن»

«معبود بودن»

«ازلي بودن، بي همتا بودن، آشكار بودن در عين پنهان بودن»

اما رسالت يعني «بنده بودن»[5] «مبعوث شده، ابلاغ كننده ي احكام الهي، امانت دار بودن»[6] «گيرنده ي وحي، حجّت خدا بودن»

با بيان اين دو مقدمه ي عقلي و نقلي مشخص شد كه اجتماع الوهيت و رسالت در يك فرد هم از نظر عقل مردود و محال است و هم از نظر نقل بيانش امري مذموم و قبيح است.

اما با اين وجود مسيحيت كه خود را از اديان توحيدي و يكتاپرست مي داند و شبهه ي شرك را از خود مي زدايد، تثليث را در كنار توحيد از اعتقادات اساسي و شاخصه ي هر مسيحي مي داند.

آموزه ي تثليث از سال325 در شوراي نيقيه رسميت يافت و متألهان مسيحي از آن زمان مي كوشند آن را به گونه اي توضيح دهند كه منافاتي با يكتا پرستي و توحيد نداشته باشد.البته لازم به ذكر است كه در ميان مسيحيان و فرقه هايي هر چند كوچك همچون اَبيون وجود داشته و دارند كه از موحدين محسوب مي شوند چرا كه آنان عيسي ـ عليه السلام ـ را فقط رسول خداوند دانسته و مقام الوهيت را به ذات مقدس الهي منحصر مي كنند.

قرائن متعددي در دست است كه مسيحيت اصيل، ديني بر اساس توحيد و يگانگي حقيقي خداوند بوده است، مسيحيت اصيل اعتقاد به تثليث را كه نمونه ي بارز قائل شدن به الوهيت و رسالت يك شخص است رد مي كند، الوهيت عيسي را قبول ندارد ولي او را انسان برتر مي داند.

با اين همه همان طور كه گفته شد اكثر مسيحيان اعتقاد به تثليث دارند. شاهد آنكه متن تصويب نامه ي عقيدتي مجمع نيقيه كه هم اكنون در روزهاي يكشنبه و اعياد در كليسا تكرار مي شود در بردارنده ي اذعان به الوهيت و رسالت عيسي است و آن متن چنين است:

«ما به يك خدا معتقديم، پدر قادر مطلق، خالق آسمان و زمين و همه ديدني ها و ناديدني ها و به يك خداوندگار معتقديم، عيسي مسيح، پسر خداوند، متولد شده از پدر، به وجود آمده در ازل، نور از نور، خداي حقيقي از خداي حقيقي، ايجاد شده نه خلق شده، هم گوهر با پدر كه به وسيله ي او همه چيز خلق شده...»

اين متن امروزه در كليساي مسيحيت به عنوان اصول اعتقادي تعليم داده مي شود. با تصويب اين بيانيه همساني عيسي و خداي خالق تثبيت شد و اب و ابن و روح القدس سه وجود با يك ماهيت شناخته شد نتيجه آنكه جمهور و غالب مسيحيت عملاً به جمع الوهيت و رسالت در يك فرد اعتقاد دارند اگر چه سعي مي كنند اين مطلب را توجيه كرده و خود را از تبعات اين عقيده بريء سازند.

www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

زمان پيدايش رهبران مسيحيت كدام است؟

زمان پيدايش رهبران مسيحيت كدام است؟

 در اينجا براي درك بهتر مسئله و سهولت فهم آن قرن اول ميلادي را به سه بخش تقسيم مي كنيم:

الف. عصر حياتِ زمينيِ مؤسس دين، يعني حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ كه از سال اول تا 30 ميلادي را شامل مي شود.

ب. عصر گسترش مسيحيت كه از سال 30 تا 64 ميلادي را شامل مي شود.

ج. عصر نزاعهاي عقيدتي كه از سال 64 تا حدود 100 ميلادي را شامل مي شود.

از همان آغاز عصر گسترش مسيحيت، در رهبري جهان مسيحيت اختلاف بروز كرد چرا كه در دورة گسترش مسيحيت دو شخصيت عمدة مسيحيت يعني پطرس  و پولس  نقش آفريني مي كردند.

فلذا از همان آغاز جهان مسيحيت داراي دو رهبر بود. عده اي طرف دار پطرس بودند و عده اي ديگر طرف دار پولس، هر كدام از آنها عقايد و افكار جداگانه اي داشتند. يكي عيسي را بشرمي دانست و ديگري خدا.

اين وضع به همين منوال بود و در پرتو اين دو دسته گي، شاخه هاي ديگري با رهبران مستقل از آنها منشعب شدند. به عنوان مثال مي توان به مذاهبي چون:

نسطوريه: كه رهبر آنها شخصي به نام نسطور بود.

يعقوبيه:[6] كه رهبر آنها همان طور كه ادعا مي كردند شخصي به نام يعقوب برادر حضرت عيسي بود. و مذاهب ديگري چون اليانيه و اليليارسيه و مقدانوسيه و سباليوسيه و نوئتوسيه و بولسيه. اشاره كرد.

اين اختلافات و چند دستگي ها در ميان دنياي مسيحيت وجود داشت تا اينكه در قرن چهارم ميلادي كنستانتين، امپراطور روم به كيش مسيحيت در آمد، او ايمان خودش را در ميان ملت اعلام كرد و دين مسيحيت را دين رسمي

كشور اعلام نمود.

اين كار او باعث شد كه در دنياي مسيحيت وحدتي ايجاد شود و جهان مسيحيت داراي يك رهبري واحد كه همان رئيس كليساي روم بود، شود.

اما چون اساس دين مسيحيت يعني پايه هايي كه اين دين روي آن استوار شده بود غيرمعقول بود از همان اوايل انتشار دعوت نصرانيت و روي آوردن محصلين به ابحاث ديني در مدارس روم و اسكندريه و ساير مدارس مسيحيت، درگيري و مشاجره در ميان علماي نصارا رخ داد. فلذا كليسا روز به روز مراقبت خود را در جلوگيري از اين درگيري ها و حفظ وحدت كلمه، بيشتر نمود و مجمعي تشكيل داد كه هر وقت از ناحية بُطْريق و يا اسقفي حرف تازه و ناسازگاري پيدا شد و در آن مجمع آن بُطْريق يا اسقف قانع نشد با چماق تكفير و تبعيد و حتي قتل او را سر جاي خود بنشانند.

در نتيجه كليساي روم توانست با تفتيش عقايد سيطرة روز افزون خودش بر سايردول اروپايي چون فرانسه و انگليس و... گسترش داده و آنها را به سوي نصرانيت جلب كند.

به همين خاطر در سال 590 ميلادي كليساي روم رهبري و سياست مطلقه بر همة عالم مسيحيت را به دست آورد.

اما اين رهبري واحد دردنياي مسيحيت ديري نپاييد، چرا كه چيزي نگذشت كه امپراطوري روم به دو امپراطوري شرقي و غربي تقسيم شد و همين امر منجر به بروز و ظهور دو رهبري در دنياي مسيحيت گرديد، يكي رهبري كليساي قسطنطنيه (استانبول) و ديگري رهبري كليساي روم كه به پيروان كليساي قسطنطنيه ارتودكس و به پيروان كليساي روم كاتوليك مي گويند.

در نتيجة اين شكاف بزرگ در دنياي مسيحيت، مسيحيان داراي دو رهبري جداگانه شدند، وضع به همين صورت سپري شد تا اينكه در قرن 16 ميلادي در نتيجة سخت گيريها و ديكتاتوريها و دخالتهاي بيجاي كليساي روم غربي (كاتوليكها) مردم از كليسا زده شدند و عده اي از متدينين به انجيل، عليه كليسا شورش كردند و خواستار آزادي شدند و در آخر نه تنها از پيروي رؤساي كليسا و پاپ ها سر باز زدند بلكه در تعاليم انجيلي به كلي از اطاعت كليساي روم سر باز زده اعتنايي به دستورات صادره از آن نكردند كه به اين دسته پروتستان گويند.

اين دومين شكاف عمده اي بود كه در جهان مسيحيت ايجاد شد كه حاصل آن تقسيم شدن مسيحيان جهان به سه دستة بزرگ يعني ارتودوكس، كاتوليك و پروتستان بود و هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه اي شدند.

اما غير معقول بودن پايه هاي دين مسيحيت نگذاشت كه كار به همين جا ختم شود، چرا كه در قرون 19 و 20 ميلادي هر كدام از مذاهب سه گانة مسيحيت (ارتودوكس، كاتوليك، پروتستان) به شاخه هاي فرعي ديگري تقسيم شدند تا جايي كه در پايان قرن 19 و آغاز قرن 20 ميلادي مسيحيان ارتودوكس در هر منطقه، كليساي مستقلي را با

رهبري مستقل ايجاد كردند كه تقريباً تعداد آنها به 15 رسيده است.

و از كاتوليكها شاخه هايي چون الكاتاد[15] و مورمونها[16] جدا شدند كه هر كدام از آنها داراي رهبري جداگانه با اعتقادات جداگانه مي باشند.

و از پروتستانها نيز شاخه هاي فراواني با نامهاي گوناگون منشعب شدند كه از آنها مي توان به لوتريه، جيش الخلاص، ميتوديه، عنصريه، شهوديهوه اشاره كرد.

همان طور كه مشاهده مي كنيد مسيحيان به خاطر فرار از اعتقادات غيرمعقول و نيز به خاطر آزاد شدن از قوانين سخت گيرانة كليساي روم در هر منطقه اي كليساي مستقلي را تأسيس كرده اند كه داراي رهبر مستقلي مي باشد.

فلذا مي توان زمان پيدايش رهبران مسيحيت را به چهار دوره تقسيم كرد.

الف. عصر گسترش مسيحيت (30 تا 64) كه منجر به پيدايش دو گروه، طرف داران پطرس و طرفداران پولس شد.

ب. قرون حدود قرن 5 و 6 ميلادي كه منجر به پيدايش دو مذهب كاتوليك و ارتدوكس شد.

ج. ابتداي بروز نهضت اصلاح ديني (حدود قرن 16 ميلادي) كه منجر به منشعب شدن پروتستانها از كاتوليكها شد.

د. اواخر قرن 19 و اوائل قرن 20 ميلادي كه منجر به انشعابات فراوان در هر يك از سه مذهب اصلي مسيحيان يعني ارتودوكسها، كاتوليكها و پروتستانها شد.

فلذا مي توان ادعا كرد كه در عصر حاضر هر كليسايي، داراي حكومتي جداگانه است، زيرا هر كدام داراي رهبر و اسقف مستقل با اعتقادات خاص خودش مي باشد.

منابع براي مطالعة بيشتر:

1. الموجز في الاديان و المذاهب المعاصرة.

2. درآمدي به مسيحيت.

3. تفسير الميزان، ذيل آيات 80-79، سورة آل عمران (ج 3).

 www.kelisa-masjed.com
poparyus@gmail.com
fatheraryus@yahyoo.com

ز چه تاريخي دانشمندان در مورد وجود تاريخي حضرت عيسي (ع) ترديد كرده اند؟

از چه تاريخي دانشمندان در مورد وجود تاريخي حضرت عيسي (ع) ترديد كرده اند؟

اكنون  بيش از 200 سال است كه دانشمندان در باره ي وجود تاريخي حضرت عيسي (ع) بحث و ترديد كرده اند: آيا عيسى وجود داشته است ؟ آيا تاريخ زندگى بنيانگذار مسيحيت حاصل غم و اندوه مردم و تخيل و اميد آنان و در واقع افسانه اى مانند افسانه هاى خدايان مشركان نبوده است ؟ از مدتى پيش ، يعنى در قرن هجدهم ، به طور خصوصى درباره احتمال اسطوره بودن عيسى بحث مى كردند.

منبع: آشنايي با اديان بزرگ /چاپ هفتم /بهار 1384/ص 128

پي نوشت: لازم به ذكر است كه دين اسلام به وجود تاريخي حضرت عيسي عليه السلام اذعان دارد و ايشان را به عنوان يكي از پيامبران صاحب كتاب و شريعت(اولوالعزم) مي داند. و در قرآن كريم داستان حضرت عيسي عليه السلام آمده است و نام ايشان و مادر بزرگوارشان بارها تكرار شده و مسلمان براي اين پيامبر الهي احترام و اهميت ويژه اي قائل هستند.

چرا مسيحيان معتقد هستند كه عيسي مسيح هنوز زنده است و روزي ظهور خواهد كرد مگر ايشان را به صليب نكشيدن

چرا مسيحيان معتقد هستند كه عيسي مسيح هنوز زنده است و روزي ظهور خواهد كرد مگر ايشان را به صليب نكشيدند؟

آنچه از انجيل‌هاي امروزي جامعة مسيحيت استفاده مي‌شود اين است كه حضرت عيسي را حاكم زمانش، بر اثر تحريك علماي يهود، دستگير كرده و به صليب كشيدند و حضرت مسيح در بالاي صليب جان داد. بعد از آن عده‌اي بدن عيسي مسيح را از صليب پائين آورده و دفن كردند امّا بعد از سه روز متوجه شدند كه سنگ روي قبر حركت كرده و وقتي نگاه كردند مسيح را در قبر نيافتند و مردي يا دو مرد سفيد‌پوش به آنها گفت: عيسي زنده شده است كه ناگاه حضرت عيسي خود را به آنها رسانيده و دستوراتي داد و سپس به سوي آسمان رفته و بر سمت راست خدا نشست.[1]

اما چرا مي‌گويند روزي ظهور خواهد كرد بايد گفت كه عقيده به ظهور يك نجات دهندة بزرگ آسماني و اميد به يك آيندة روشن كه در آن نگراني‌ها و هوسها از بين برود و به بركت ظهور يك شخصيت ممتاز الهي همة تاريكي‌ها برچيده شود و ريشة ظلم و تباهي از روي كرة زمين پراكنده شود، يك اعتقاد عمومي ثابت است كه همواره در همه وقت، در همه جا و در همه زمان‌ها بين تمام ملّت‌ها شايع و رايج بوده است. اين عقيده در طول دوران زندگي انسان‌ها پيوسته در ميان همة ملّت‌ها و پيروان اديان بزرگ موجود بوده كه سرانجام بايد پيشوايي در آخر الزّمان ظهور كرده، بي‌عدالتي‌ها را از بين برده و حكومت واحد جهاني تشكيل داده و در بين مردم بر اساس عدالت و انصاف داوري كند.

عقيده به ظهور يك نجات دهنده از نظر همة شاخه‌هاي مسيحيّت قطعي و مسلّم است براي همين مي‌گويند: چون مسيح نتوانست اين حكومت جهاني را تشكيل دهد به آسمان رفت و امروز جامعة مسيحيّت در انتظار بازگشت وي از آسمان در پايان جهان نشستند. طبق نوشته «مستر هاكس» در كتاب قاموس، كتاب مقدس كلمة «ابن»80 بار در انجيل و ملحقات آن آمده كه فقط30 مورد آن با حضرت عيسي قابل تطبيق است و50 مورد ديگر از «مصلح» و نجات دهنده سخن مي‌گويد كه در آخر الزّمان ظهور خواهد كرد.[2]

بر اساس همين اعتقاد است كه مي‌بينيم در انجيل امروزي جامعة مسيحيّت آمده است: آن حضرت روزي ظهور خواهد كرده، البته هيچ كس از روز ظهور او خبر ندارد جز پدر يگانه، و آمدن حضرت عيسي به روي زمين مانند آمدن ابر در آسمان‌ خواهد شد كه با سرعت و بدون علائم قبلي به آسمان رفت و روزي هم به زمين برگشته و دعوتش را آشكار مي‌كند و زمين را پر از خير و سلامتي مي‌كند. و در روز قيامت هم حساب مردم با اوست.[3]

امّا در قرآن كريم و روايات اصل موعود و ظهور منجي كه جامعه را پر از عدل و داد خواهد كرد و حكومت جهاني تشكيل مي‌دهد، يك اعتقاد غير قابل انكار است. در خصوص داستان صليب، نظر اسلام با آنچه در اناجيل موجود آمده است متفاوت مي باشد زيرا در قرآن كريم آمده است كه:

و گفتار يهوديان كه گفتند: ما مسيح عيسي بن مريم پيامبر خدا را كشتيم، در حالي كه نه او را كشتند و نه به دار آويختند، لكن امر به آنها مشتبه شد و كساني كه در مورد او اختلاف كردند، از آن در شك هستند و علم به آن ندارندو تنها از گمان پيروي مي‌كنند قطعاً او را نكشتند.[4]

در تفسير اين آيه آمده است:

آنها شخصي را كه شباهت زيادي به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ داشت، گرفته و به صليب كشاندند و خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را قبل از آنكه دست نظاميان روم به او برسد به آسمان عروج داد؛ و چون نظاميان آن حضرت را دقيق نمي‌شناسند، فكر كردند آن كس را كه دستگير كرده اند او مسيح است.[5]

بنابراين از ديدگاه اسلام حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ زنده است، ولي نه اين‌كه اول به صليب كشيده شده و بعد زنده گشته است بلكه از اول، خداوند او را بدون اينكه بميرد به آسمان برد. و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ روزي به زمين برمي‌گردد، ولي نه به عنوان مصلح و منجي بشريّت از ظلم و ... بلكه براي حمايت از حضرت مهدي ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ و مردم جامعة مسيحيت را به پيروي كردن از حضرت بقية الله الاعظم ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ دعوت خواهد كرد و به امام زمان ـ عليه السّلام ـ اقتدا مي‌كند، چنانچه در رواياتي به اين مطلب تصريح شده است:

امام باقر ـ عليه السّلام ـ فرمود: زماني بر مردم خواهد آمد كه خداوند و توحيد را آن‌چنان كه شايسته است نخواهند شناخت، در اين زمان حضرت عيسي بن مريم ـ عليه السّلام ـ از آسمان بر زمين آمده و به كمك امام زمان ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ خواهد شتافت و پشت سر امام مهدي ـ عج الله تعالي و فرجه الشريف ـ نماز مي‌خواند، در حالي كه او پيامبر است و اين به خاطر اين است كه ما اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ از او افضل هستيم.[6] رسول گرامي اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ نيز وقتي جانشينان خود را معرفي مي‌نمايند بعد از معرفي امام يازدهم حسن عسكري ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: و بعد از آن حضرت، فرزندش همان كه عيسي بن مريم ـ عليه السّلام ـ پشت سر او نماز خواهد خواند، به امامت مي‌رسد.[7]

در جاي ديگر از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده است: كه جبرئيل فرمود: خداوند متعال مي‌فرمايد: اي پيامبر! خداوند حضرت قائم را از شما آفريد و روزي خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را به زمين مي‌آورد و به حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ اقتدا مي‌كند.[8] اين مطلب را اهل تسنّن نيز قبول دارند چنانچه ابن ماجه مي‌نويسد:

حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ در بين ركن و مقام در كعبه از مردم بيعت خواهد گرفت، و دجّال فتنه‌گري مي‌كنند كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي قتل دجّال به زمين مي‌آيد و به امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ كمك خواهد كرد.[9] با توجه به اين مطالب بايد گفت كه اعتقاد مسيحيان بر ظهور حضرت عيسي با روايات اسلامي مطابقت دارد و تنها فرقش اين است كه آنها بر اثر تحريف و دست يازي ديگران، منابع تاريخي‌شان اين ظهور را يك امري مستقل مي‌دانند، در حالي كه ظهور حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ براي ياري امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ مي‌باشد و حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هيچ ادّعاي جداگانه‌اي نخواهد كرد. بلكه پيروي از حجة بن الحسن العسكري را براي همه به خصوص جامعة مسيحيت اعلام خواهد كرد. زيرا طبق روايت امام باقر ـ عليه السّلام ـ ائمة اطهار ـ عليهم السّلام ـ افضل از حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هستند و از نظر عقلي قابل قبول نيست كه كسي كه رتبه‌اش پايين‌تر است، بخواهد ادعايي جداگانه از امام زمان ـ عليه السّلام ـ داشته باشد. پس حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ روزي براي كمك به قيام امام زمان ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ به زمين برمي‌گردد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

الف: مهدويت:

1. كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، جز ثاني.

2. كشف الغمه، علي بن عيسي اربلي، ج2، تبريز، مكتب بني هاشمي، 1381 ق.

ب: مسيحيت:

1. تحقيقي در دين مسيح، جلال الدين آشتياني، بي‌جا، نشر نگارش، اول، 1368 ش.

2. ترجمة اناجيل اربعه، محمد باقر خاتون آبادي، به كوشش جعفريان، رسول، تهران، نقطه اول، 1375ش.

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . انجيل متي، باب 27 و 28، انجيل مرقس، باب 15 و 16، انجيل لوقا، باب 23 و 24، انجيل يوحنا، باب 16 و 21، ترجمة: هنري موتس، تهران، اساطير، اول، 1380 هـ . ش.

[2] . سايت اينترنتي تبيان، هاشمي شهيدي، سيد اسد الله، ظهور حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ از ديدگاه اسلام و مذاهب ملل جهان.

[3] . انجيل متي، باب 24 و 25، آية 13 و انجيل لوقا، باب 17 و 21، آية 34 و شلبي، احمد؛ مقارنة الاديان (المسيحيه)، بي‌جا، مكتبة النهضة المصريه، چهارم، 1973 م، ص 158.

[4] . نساء/157.

[5] . مكارم شيرازي، ناصر، نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، بي‌تا، ج4، ص 198.

و جرجاني، حسين؛ تفسير گازر، تهران، چاپخانه دانشگاه تهران، اول، 1377ه‍ . ش، ج2، ص 304.

و كاشاني، فتح الله، منهج الصادقين، تهران، كتابفروش اسلاميه، دوم، 1344 ه‍ . ش، ج3.

[6] . مجلسي، محمد باقر، منهج الصادقين، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج24، ص 328، باب 67، حديث 46.

[7] . همان، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج43، ص250، باب11، حديث24.

[8] . كليني، محمد، كافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1365 ش، ج8، ص42.

[9] . ابن ماجه، السنن ابن ماجه، كتاب الفتن، بيروت، دارالجيل، ج2، ص 366، باب خروج المهدي؛ ر.ك: علي محمد فتح الدين حنفي، فلك النجاة، تحقيق ملا اصغر علي محمد جعفر، بي‌جا، دارالسلام، دوم ، 1418 ق، ص211.

 منبع: http://www.andisheqom.com

نیم نگاهی به میلاد مسیح در قرآن و اناجیل

نقل‌های متفاوتی در قرآن و انجیل درباره میلاد حضرت مسیح(ع) وجود دارد، اگر چه برخی از غربیان با طرح موضوع مسیح تاریخی در صدد هستند درباره میلاد حضرت مسیح(ع) تردید کنند، قرآن کریم با تأیید ایشان به این تردید‌ها پاسخ گفته است


تاریخ تولد حضرت عیسی

اگر چه بر اساس تقویم بیست‌و پنج دسامبر همزمان با میلاد حضرت عیسی‌بن‌مریم، مسیح(ع) است،‌ تاریخ دقیق ولادت حضرت عیسی مسیح‌ روشن نیست. در سده دوم میلادی،ششم ژانویه‌ را روز تولد مسیح می‌دانستند،اما در سده چهارم، کلیسای کاتولیک رم،این تاریخ را 25 دسامبر و غسل تعمید آن حضرت را ششم ژانویه اعلام‌ کرد.

تا سال 973 میلادی،کلیساهای مسیحیان‌ در بین‌النهرین و قسطنطنیه مراسم روز تولد حضرت عیسی مسیح را ششم ژانویه برگزار می‌کردند.

«گریگور نازیانتس»، پس از انتخاب شدن به‌ مقام اسقفی، تاریخ تولد آن حضرت را 25 دسامبر اعلام کرد، پس از کناره‌گیری اسقف مزبور، این تاریخ بار دیگر به ششم ژانویه بازگشت و سرانجام در سال 154 میلادی در کنگره«کالگدون‌«، میلاد حضرت مسیح را 25 دسامبر و روز غسل تعمید ایشان را ششم ژانویه اعلام‌ کردند. از آن پس بیشتر مسیحیان جهان این مناسبت را 25 دسامبر جشن گرفتند، لیکن ارمنیان روز ششم ژانویه را روز تولد آن حضرت می‌دانند و جشن میلاد را در این روز برگزار می‌کنند.

سبب انتخاب 25 دسامبر به عنوان میلاد پیامبر مسیحیان آن است که در آن عصر، پرستش ایزد مهر در اروپا رواج و نفوذ بسیار داشت و 25 دسامبر روز تولد مهر بود و برای‌ به فراموشی سپردن آن، این روز را تولد حضرت‌ عیسی مسیح اعلام کردند.

ارمنیان روز ششم ژانویه ابتدا مراسم مذهبی‌ تولد آن حضرت را در کلیساها برگزار می‌کنند و سپس مراسم خاص غسل تعمید را به جا می‌آورند.

بیشتر مسیحیان جهان 24 دسامبر درخت‌ کاج به خانه‌های خود آورده،تزئین می‌کنند و آماده شرکت در مراسم تولد عیسی مسیح‌ می‌شوند،لیکن ارمنیان در روزهای پایانی ماه‌ دسامبر اقدام به تهیه درخت کاج و تزئین آن‌ می‌کنند و در شب 31 دسامبر اعضای خانواده‌ در منزل بزرگ خانواده جمع می‌شوند،به صرف‌ شام شب عید می‌پردازند و ساعت 12 شب حلول‌ سال نو را به یکدیگر تبریک می‌گویند.(1)

 

 سال تولد حضرت عیسی


سال ولادت حضرت عیسى(ع) تقریبا آغاز تاریخ میلادى است، ولی محاسبات تاریخی نشان می‌دهد که اگر وی در زمان پادشاهانی متولد شده باشد که نامشان به همین مناسبت در اناجیل آمده است، این تولد باید 4 تا 8 سال قبل از مبدأ تاریخ میلادی رخ داده باشد.

 

عیسای تاریخی

بیش از 200 سال است که دانشمندان در باره وجود تاریخی حضرت عیسی(ع) بحث و تردید کرده اند که آیا عیسى وجود داشته است؟ آیا تاریخ زندگى بنیانگذار مسیحیت حاصل غم و اندوه مردم و تخیل و امید آنان و در واقع افسانه‌اى مانند افسانه هاى خدایان مشرکان نبوده است؟ از مدتى پیش، یعنى در قرن هجدهم، به طور خصوصى درباره احتمال اسطوره بودن عیسى بحث مى کردند.

نخستین نویسنده عصر جدید که زندگی حضرت عیسی را به زیر نقادی علمی برد هرمان ساموئل رایماروس، استاد زبانهای شرقی دانشگاه هامبورگ از سال 1728 تا 1768 بود.

مخالفت علنی با اعتقادات تثبیت شده (کلیسا) ، حتی در قرن هجدهم چنان خطرناک بود که حتی رایماروس یارای نشر تحقیقات خود را در حیات خویش نداشت و فردی به نام لسینگ آنها را برای نخستین بار پس از مرگش به جهان عرضه کرد.

پس از رایماروس، تنی چند از نویسندگان برخاستند که جز در نفی معجزات و گرایش به توضیح طبیعی ریشه های مسیحیت، وجوه اشتراکی با او نداشتند. بیشتر این نویسندگان مشاغل دانشگاهی یا منصب‌های دیگر داشتند و هر حمله بنیادین بر ضد دین تثبیت شده را بر خلاف مصلحت خود می دانستند، همه آنان این فرض را تعقیب می کردند که اگر عناصر اعجاز آمیز اناجیل کنار گذاشته شود یا به گونه‌ای توجیه گردد، باقیمانده آن را می توان زیربنای زندگینامه معتبر عیسی قرار داد. در این صورت می‌توان عیسی را به عنوان یک آموزگار برجسته اخلاق برای جهان معاصر خود مطرح کرد.

این دسته از افراد را «عقل گرایان، Rationalists »نامیدند، به معنای قدیمی آن یعنی کسانی که می خواهند داستان های انجیل را عقلانی کنند. از آن زمان به بعد، این اصطلاح معنای گسترده تر و ژرف تری به خود گرفته است.

دانشمندی به نام ولنی در کتاب ویرانه های امپراطور در سال 1970 همین شک را ابراز کرده است.

هنگامی که ناپلئون در سال 1808 با یک نویسنده نامدار آلمانی به نام ویلند ملاقات کرد در باره سیاست یا جنگ چیزی از او نپرسید، بلکه سوال کرد آیا وی به تاریخی بودن عیسی معتقد است یانه؟(2)

 

 حضرت عیسی(ع) در اناجیل

در انجیل متى مى خوانیم: اما ولادت عیسى مسیح چنین بود که چون مادرش مریم به یوسف نامزد شده بود، قبل از آنکه با هم آیند او را از روح القدس حامله یافتند و شوهرش یوسف چون که مردى صالح بود، نخواست او را عبرت نماید؛ پس اراده نمود او را به پنهانى رها کند اما چون او در این چیزها تفکر مى کرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده گفت :«اى یوسف پسر داود از گرفتن زن خویش مریم مترس زیرا که آنچه در وى قرار گرفته است از روح القدس است و او پسرى خواهد زائید و نام او را عیسى خواهى نهاد زیرا که او امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید». و این همه براى آن واقع شد تا کلامى که خداوند به زبان نبى گفته بود تمام گردد که اینک باکره آبستن شده ، پسرى خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهند خواند که تفسیرش این است:«خدا با ما» پس چون یوسف از خواب بیدار شد چنان که فرشته خداوند بدو امر کرده بود به عمل آورد و زن خویش را گرفت و تا پسر نخستین خود را نزایید، او را نشناخت و او را عیسى نام نهاد. (3)

داستان تولد عیسی در آغاز هر یک از انجیل های متی و لوقا آمده است. مرقس و یوحنا که داستان تولد را نیاورده اند، از بیت لحم حرفی نمی زنند و فقط به ناصره اشاره می کنند.(4)

 

نسب نامه حضرت عیسی


برای حضرت عیسی(ع) یک نسب نامه در آغاز انجیل متی و نسب نامه ای دیگر در باب سوم انجیل لوقا یافت می شود. توجیه این دو نسب نامه ی مختلف یکی از مشکلات مفسران اناجیل است.(5)

 

حضرت عیسی(ع) در قرآن

این تردید‌ها در حالی از سوی غربیان مطرح می‌شود، که در دین اسلام و قرآن، کتاب مقدس مسلمانان مسأله تولد ایشان اگر چه با نگاهی دیگر مطرح شده و مورد تأیید قرار گرفته است.

 در این کتاب( قرآن ) سرگذشت مریم را یاد کن، آن گاه که براى عبادت از کسان خود کناره گرفت و به نقطه اى در شرق مسجد رفت و در برابر آنان پرده اى افکند.

در این هنگام، ما روح خود، جبرئیل را به سوى او فرستادیم و جبرئیل در نظر او به صورت انسانى با اندام معتدل نمایان شد.

مریم دهشت زده گفت: من از تو به خداوند رحمان پناه مى برم اگر پرهیزگار باشى.

جبرئیل گفت : من بشر نیستم، بلکه فرستاده پروردگار توام; آمده ام تا پسرى به تو ببخشم که از رشدى شایسته برخوردار باشد.

مریم گفت : چگونه مرا پسرى باشد در حالى که هیچ بشرى با من تماس نداشته است و بدکاره نیز نبوده ام ؟

جبرئیل گفت : واقعیّت همان است که به تو گفتم. پروردگارت فرموده است که این کار بر من آسان است. ما این گونه به تو فرزندى مى دهیم تا آنچه باید انجام گیرد و تا او را براى مردم نشانه اى قرار دهیم و از جانب خود او را مایه رحمتى گردانیم، و آفرینش او بدین صورت کارى حتمى است.

پس مریم به عیسى باردار شد و با حمل خود از خانواده اش کناره گرفت و به مکانى دور رهسپار گشت. تا این که درد زایمان او را به سوى تنه خشکیده درخت خرمایى که در آنجا بود کشانید. گفت : اى کاش، پیش از این مرده بودم و به قدرى ناچیز بودم که مرا به فراموشى مى سپردند.

پس عیسى مادرش را از زیر پاى او ندا داد که : اندوهگین مباش; همانا پروردگار تو زیر پایت جوى آبى پدید آورده است.

ساقه درخت خرما را به طرف خود تکان ده که خرمایى تازه بر تو فرو مى ریزاند.

پس، از آن خرماى تازه بخور و از این جوى آب بنوش و بر موهبتى که خدا به تو داده است شادمان باش، و اگر از آدمیان کسى را دیدى که بر تو ایراد مى گیرد، من پاسخ او را خواهم داد، تو قصد روزه کن و بگو : من براى خداى رحمان روزه سکوت نذر کرده ام، از این رو امروز با هیچ انسانى سخن نمى گویم.

آن گاه مریم کودک خود را در حالى که او را حمل مى کرد نزد قومش آورْد. قوم او گفتند : اى مریم، به راستى گناهى بزرگ که از تو بعید مى نمود، انجام داده اى.

اى خواهر هارون، پدرت مرد بدى نبود و مادرت نیز بدکاره نبود.

مریم به کودکش اشاره کرد که از او سؤال کنید. آنان گفتند: چگونه با کسى که کودکى در گهواره است سخن بگوییم ؟

عیسى گفت: من بنده خدایم. خدا به من کتاب آسمانى داده و مرا پیامبر گردانیده است.

و مرا هر جا که باشم مایه برکت قرار داده، و تا زنده ام مرا به نماز و زکات سفارش کرده است.

و مقرّر داشته است که به مادرم نیکوکار باشم و مرا زورگو و پندناپذیر قرار نداده است.

و از روزى که زاده شدم، قرین سلامت و از آفت ها پیراسته بودم، و به هنگام مرگم و در عالم برزخ نیز گزندى نخواهم دید، و روزى که زنده برانگیخته مى شوم نیز رنجى به من نخواهد رسید.

«اى پیامبر» این است عیسى پسر مریم و این هم ماجراى اوست.

من سخن به راستى و درستى مى گویم. این است حقیقت آن کسى که درباره وى تردید مى کنند.

عیسى فرزند خدا نیست، چرا که خدا را نسزد که فرزندى برگیرد. او از این که نیازمند فرزند باشد منزّه است. چگونه به فرزند نیاز داشته باشد و حال آن که چون کارى را مقرّر کند، جز این نیست که به آن مى گوید : باش، و آن پدید مى آید.

آن گاه عیسى در ادامه سخنانش گفت: به یقین، خدا پروردگار من و پروردگار شماست، پس او را بپرستید. این است راه راست و درست.

پس کسانى که عیسى به سوى آنان فرستاده شد، به چند گروه تقسیم شدند و درباره او اختلاف کردند; گروهى به او کفر ورزیدند و گروهى او را خدا خواندند ـ این دو گروه همه کافر بودند ـ و گروهى راه اعتدال را پیمودند.

پس واى بر کافران از دیدار روزى بزرگ ! روزى که آنان نزد ما مى آیند چقدر شنوا و بینایند، ولى آن روز ستمکاران در گمراهى آشکارى قرار دارند و ظهور حقیقت براى آنان هدایتى را در پى ندارد و آنان را به سعادت نمى رساند.(6)

محمد هاشم نعمت الهی

 منابع:

(1)- آداب میلاد مسیح، نشریه اطلاع رسانی

و کتابداری«اخبار ادیان » دی 1383 - شماره 11، نویسنده: آندرانیک هویان

(2)- آشنایی با ادیان بزرگ /چاپ هفتم /بهار 1384/ص 128، 129، 130.

(3)ـ متى 1:18 – 25.

(4)-مرقس9:1 و یوحنا 45:1-46 ، رک : یوحنا 41:7 -42 .

(5)ـ آشنایی با ادیان بزرگ /چاپ هفتم /بهار 1384/ص 130.

(6)ـ قرآن کریم،‌ سوره مریم، آیات 15 تا 38، ‌ترجمه تفسیر المیزان./919/ی 702/ن

عید واقعی مسیحیان ویهودیان چه روزیه؟

شنبه روز عيد يهوديان است، يكشنبه روز عيد مسيحيان است آيا اين دو روز از طرف خدا براي آنها عيد حساب شده يا خودشان اين گونه قرار داده اند مثل مسلمانان كه خداوند جمعه را براي آنها عيد قرار داده و اگر خدا انتخاب كرده چرا جمعه را انتخاب نكرده؟
براي بيان بهتر مطلب بهتر است آنرا به دو بخش تقسيم كنيم يكي عيد مسيحيان و ديگري عيد يهوديان. و اما عيد مسيحيان همة مسيحيان جهان همه ساله دو عيد بزرگ را جشن مي گيرند عيد كريسمس و عيد پاك. الف. كريسمس كريسمس همان جشن ميلاد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ است كه به عيد نوئل هم معروف است. روز ميلاد حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ 25 دسامبر يعني يك هفته قبل از شروع سال نو ميلادي در نظر گرفته شده است. اين عيد كه امروزه مهم ترين عيد مسيحيان بشمار مي آيد در آغاز جزو اعياد مسيحي بشمار نمي آمد. اما پس از برگزاري شوراي نيقيه (325 م) توافق شد كه روز 25 دسامبر كه در ميان بت پرستان امپراتوري، روز تولد خداي خورشيد خوانده مي شد روز تولد عيسي ـ عليه‎ السلام ـ اعلام شود. و امروزه بابا نوئل كه شكل عاميانة نيكولاي قديس، اسقف قرن چهارمي مسيحي است نمادي از عيد كريسمس شده است. ب. عيد پاك عيد پاك كه دومين عيد بزرگ مسيحيان است همه هفته در روز يكشنبه به مناسبت برخاستن مسيح از ميان مردگان برگزار مي شود. مراسم عيد پاك از غروب شنبه آغاز مي شد و تا صبح يكشنبه ادامه داشت اما امروزه زمان برگزاري آن به 2 تا 4 ساعت تقليل يافته است. فلذا نتيجه اين مي شود كه مسيحيان خود روز يكشنبه را به عنوان عيد قرار داده اند و آن انتخابي از طرف خداوند متعال براي آنها نبوده است. و اما عيد يهوديان عيدهاي يهوديان را مي توان به سه قسم تقسيم كرد: 1. سبت و عيد سر ماه و عيد سال هفتم و سال يوبيل. 2. عيد فصح و عيد پنجاهم و يا عيد هفته ها و عيد سايبانها يا جمع. 3. عيد فوريم و عيد التجديد. يهوديان ادعا مي كنند كه دو قسم اول به دست حضرت موسي ـ عليه‎ السلام ـ يعني شارع دين موسوي براي قوم بني اسرائيل وضع شده است. آنها براي اثبات اين ادعاي خود به آيات اول سفر پيدايش يا تكوين استدلال مي كنند. در اين آيات، مراحل خلقت آسمان و زمين و آنچه بين آن دو است توسط خالق متعال بيان شده، و در آخر گفته شده كه خداوند در روز ششم خلقت را به پايان رسانيد و روز هفتم را به استراحت پرداخت. بر اين استدلال يهوديان اشكالاتي وارد است. اول آنكه در اين آيات كلمه سبت ذكر نشده است. دوم آنكه مگر خداوند متعال خسته مي شود و آيا نياز به استراحت دارد. سوم آنكه چه دليلي وجود دارد كه روز هفتم همان روز سبت است. البته در آيات ديگري از عهد عتيق دستوراتي دربارة حرمت قائل شدن براي روز هفتم بدين صورت كه دست از كار بكشيد و به استراحت و دعا بپردازيد بيان شده است. اما همانطور كه گفته شد دليلي بر اينكه آن روز هفتم روز سبت باشد وجود ندارد. ولي با اين همه در جاي ديگري از تورات چنين آمده است كه: «سبت را ياد كن تا ان را تقديس نمايي»فلذا شايد بتوان اين آيه را دليلي بر مقدس شمردن روز سبت توسط حضرت موسي ـ عليه‎ السلام ـ دانست. فلذا شايد بتوان بااستناد به برخي آيات عهد عتيق قداست روز سبت را شرعي دانست اما نه آن آياتي كه خود يهوديان به آن استدلال مي كنند. و اما در مورد اينكه چرا خداوند جمعه را براي آنها عيد معرفي نكرده است بايد گفت كه: اولاً: خداوند هر قومي را براساس ظرفيت و تواني كه دارد مكلف به اموري مي كند بدين توضيح كه احكام شرايع و قوانين الهي مطابق توان و ظرفيت اقوام بشري وضع شده اند. فلذا احكام شرايع مختلف در برخي موارد (بخاطر تفاوت ظرفيت اقوام) با هم فرق دارند. مثال بارز آن قرار دادن مكه معظمه بعنوان قبله براي مسلمانان و مسجدالاقصي براي يهوديان است. بهمين خاطر نمي توان گفت: چرا خداوند براي آنها فلان روز را عيد قرار داده و براي مسلمانان فلان روز را چرا كه او حكيم و دانا است و به نيازهاي افراد از هر كس ديگري آگاه تر است. علامه طباطبائي مفسر بزرگ جهان تشيع در اين باره مي فرمايد: حرمت سبت، حرمت تشريعي بوده است و به منظور آزمايش بني اسرائيل، اين روز به عبادت اختصاص يافت و كار در آن حرام شد. سپس بني اسرائيل در آن اختلاف كردند، برخي حرمت آن را محترم شمردند و برخي به حرمت آن وقعي ننهادند. و برخي ديگر در ظاهر به حرمت آن قائل بودند ولي با حيله هاي مختلف، تحريم آن را شكستند. ثانياً. برخي مفسران (برخلاف علامه طباطبائي) ذيل آيات 163 تا 166 سورة اعراف در مورد حرمت روز سبت براي يهوديان معتقدند خداوند روز جمعه را جهت عبادت و استراحت يهود قرار داده بود، ولي آنان روز شنبه را انتخاب كردند و خداوند نيز آنان را عقوبت و روز شنبه را برايشان حرام كرد. منابع: 1. مسيحيت، هاروي كاكس، ترجمة عبدالرحيم سليماني. 2. مسيحيت مقايسه اي، محمدرضا زيبايي نژاد.

مسيحيان انجيل‌گرا

صهیونیسم مسیحی


مسيحيان انجيل‌گرا گاهي اوقات متهم مي‌شوند که به‌اندازه‌ي کافي نسبت به سياست علاقمند نيستند. شايد اين اتهام در بسياري موارد صدق کند اما مطالعه‌ي چالش‌برانگيز استفان سايزر درباره‌ي صهيونيسمِ مسيحي نشان‌مي‌دهد که دست‌ِ کم در زمينه‌ي سياست‌هاي خاورميانه‌ي معاصر، آنها قطعاً اينگونه نيستند.

دکتر استفان سایزر، نویسنده‌ی کتاب صهیونیسم مسیحی، همانند بسیاری دیگر از منتقدان غربی جریان صهیونیسم مسیحی، در جوانی از بازدیدکنندگان ارض موعود و متاثر از تبلیغات شورآفرین انجیل‌گرایان آمریکایی، بوده است. جرقه‌ای که از دیدار با مسیحیان بومی فلسطین و مشاهده واکنش مسیحیان غربی در نادیده انگاشتن آنها در ذهن وی درخشید، او را به تحقیق و بررسی آکادمیک جریان صهیونیسم مسیحی واداشت. کتاب حاضر یکی از ثمرات پر بار و ارزشمند سی سال مطالعه و تلاش پیگیر و ارزیابی دقیق اوست و به لحاظ گستردگی مطالب و شمول آنها، در عین رعایت اختصار، کتابی جامع و فراگیر است. او در این مسیر به عنوان اندیشمندی آزاداندیش، امانت و انصاف را رعایت کرده است.

سایزر در کتاب خود، برخلاف بسیاری دیگر از کتاب‌های ترجمه شده به فارسی در این موضوع، بیش از پرداختن به اسطوره‌های صهیونیسم یهودی و جریانات و پیامدهای صرفاً سیاسی روابط صهیونیسم مسیحی و صهیونیسم یهودی، به نقد و واکاوی بنیان‌های جریانات کلامی و الهیات مسیحیت، درون جنبش صهیونیسم مسیحی پرداخته و آنها را بررسی و دسته‌بندی کرده است. کتاب او همچنین شامل جریان‌شناسی، شخصیت‌شناسی و دسته‌بندی صریح و باریک‌بینانه‌ی بنیان‌گذاران جریان صهیونیسم مسیحی است.

دسته‌بندی سایزر بر مبنای تاریخچه، مبانی آخرت‌شناسی و شخصیت‌نگاری افراد برجسته‌ی شاخه‌ی اصلی صهیونیسم مسیحی شکل گرفته است. نویسنده در سراسر کتاب با ارایه‌ی نقل قول‌های و شواهد مستدل، مجموعه‌ای گزیده و جامع از اطلاعات را ارایه می‌کند تا خواننده خود قادر به نقد، بررسی و نتیجه‌گیری از مطالب عنوان شده در کتاب ‌باشد.


کتاب در چهار فصل با عنوان‌های زیر تدوین شده است:
1.       ریشه‌های تاریخی صهیونیسم مسیحی
2.       اصول الهیات صهیونیسم مسیحی
3.       پیامدهای سیاسی صهیونیسم مسیحی
4.       نتیجه‌گیری

علاوه بر مباحث فوق، واژه‌نامه‌ای فراگیر درباره مفاهیم و کلمات کلیدی در جریان‌شناسی صهیونیسم مسیحی در کتاب گنجانده شده است. همچنین کتاب‌نامه‌ای جامع و کامل از سایر کتاب‌های منتشر شده در موضوع مذکور در پایان کتاب آمده است.

 

در زیر بخش‌هایی از پیش‌گفتار کتاب به قلم دیوید پیترسون مرور می‌شود:

مسیحیان انجیل‌گرا گاهی اوقات متهم می‌شوند که به‌اندازه‌ی کافی نسبت به سیاست علاقمند نیستند. شاید این اتهام در بسیاری موارد صدق کند اما مطالعه‌ی چالش‌برانگیز استفان سایزر درباره‌ی صهیونیسمِ مسیحی نشان‌می‌دهد که دست‌ِ کم در زمینه‌ی سیاست‌های خاورمیانه‌ی معاصر، آنها قطعاً اینگونه نیستند. ولی آیا پایه‌های الهیاتی این وضعیتِ سیاسی گمراه شده و برآیند آن مخالف خواسته خدا است؟
 
برآورد دقیق استفان از این جنبش نشان می‌دهد که الهیات واقعاً برای آنها موضوعیت داشته و اگر نگاه الهیاتی آنها نادرست باشد، پیامدهایش مصیبت‌بار می‌شود. او در فصل اول کتاب به بررسی تاریخی توسعه‌ی این جنبش پرداخته است. گذارهای صهیونیسم‌ِ مسیحی از انگلستان‌ِ کشاورزیِ ابتدای قرن نوزدهم، تا شاخه‌ی اصلی انجیل‌گرای امریکایی آن در قرن بیستم را مرور کرده و با دلایل تاریخی و تفسیری درگیر شدن صهیونیسم مسیحی با مکاتب مختلف اندیشه را متذکر می‌شود.

 

استفان در فصل دوم کتابش به تحلیل و مرور مبانی الهیات صهیونیسم مسیحی پرداخته است.

فصل سوم این کتاب نشان می‌دهد که چگونه باور به برگزیده بودن یهودیان(و نه مسیح و کلیسا) به‌عنوان قوم برگزیده‌ی خدا، صهیونیست‌های مسیحی را به‌تصدیق و تبرئه‌کردن بسیاری از سیاست‌های کنونی دولت اسرائیل مثل الحاق زمین‌های فلسطینیان و اسکان یهودیان در آنها هدایت کرده است. بازگشت یهودیان به اسرائیل واقعاً حمایت و تسهیل می‌شود و دولت‌های غربی تحت فشار قرار می‌گیرند تا سفارت‌های خود را به اورشلیم برده، آن ‌را به‌عنوان پایتخت الهی و انحصاری یهودیان به‌رسمیت بشناسند. آنان که معتقدند متون مقدس بازسازی معبد در اورشلیم و از سرگیری نظام کهانت و قربانی را پیشگویی کرده، در درجات مختلف به حمایت از سازمان‌هایی که درصدد بازسازی معبد یهودی هستند می‌پردازند. آن‌گونه که استفان نتیجه‌گیری کرده: «از آنجا که صهیونیست‌های مسیحی اعتقاد دارند جنگی مکاشفه‌ای میان خیر و شر در آینده‌ای نزدیک روی می‌دهد، دورنمایی از صلحی پایدار میان یهودیان و اعراب وجود ندارد. در حقیقت، آنانی که طرفدار سازش اسرائیل با اسلام یا همزیستی با فلسطینیان هستند، کسانی هستند که عازم مقابله با خدا و اسرائیل در جنگ قریب‌الوقوع آرماگدون هستند.» من امیدوارم صهیونیست‌های مسیحی‌ای که این کتاب ‌را می‌خوانند در نظر داشته باشند که کتاب‌را کسی نوشته که همانند آنان به وحی و برتری متون مقدس باور دارد و سعی کرده با دقت، چالشی را که در برابر خط خاص تفسیری آنان وجود دارد بیاورد.

 

این کتاب سال 2004 برای اولین بار در انگلستان چاپ شده و تا 2006 به چاپ سوم رسیده است. استفان سایزر که خود از کشیشان دانشگاهی آمریکا بوده و یک کاتولیک متعصب به‌شمار می‌آید، پیش‌تر هم دراین مورد و در رساله‌ی دکترایش در این زمینه قلم‌زده است. کتاب اخیر او با نام«مسیحیت صهیونیستی؛ نقشه، راهی به آرماگدون»  را خانه‌ی فرهنگ و هنر سافیا ترجمه کرده و در دست انتشار دارد.

سعيد زاهدي

http ://sharifnews.ir/print.php?21370


الوهیت مریم !

در ادامه مناظره با شخصی مسیحی در یکی از سایتها این سوال را مطرح کرد که چرا قران میگوید که بعضی ها حضرت مریم را به عنوان خدای خود محسوب میکردند وحال انکه اصلا چنین چیزی وجود نداشته است .

ما ابتدا شبهه مطرح شده را می آوریم سپس به جواب می پردازیم.

شبهه:

حال به این نمونه در قرآن توجه کنید: سوره المائده آیه 116.

وَإِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَأَنتَ قُلتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلَهَیْنِ مِن دُونِ اللّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا یَكُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَلاَ أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ ﴿116﴾

قرآن در این آیه میگوید: خدا از عیسی سوال میکند و میگوید: آیا تو به مردم گفتی من {عیسی} و مادرم {مادرم} را همچون دو خدا بپرستش کنند......

دوستان و حق جویان عزیز، باید به این موضوع اشاره کنم که در طول تاریخ هیچ گروهی از مسیحیت اهم از کاتولیک، ارتدکس و پروتستان و حتی دیگر فرقه های مسیحیت چون شاهدان یهوه و یا مرموران و.... هرگز مریم را خداندانستند. حتی تثلیثگرایان مریم را جز از تثلیث نمیدانند. گویا باز در اینجا نویسنده قرآن پرستش مریم را با موضوع تثلیث در مسیحیت قاطی کرده و او را جز از تثلیث قلمداد کرده است که این مسئله باز برمیگردد به اطلاعات کم نویسنده از دنیای مسیحیت. باز در همین سوره از آیات 111 موضوع عشاء ربانی و معجزه غذا دادن مسیح به چهار هزار مرد و زن را با همدیگر اشتباه گرفته و این موضوع را در این آیات به صورت مخلوت بیان کرده است.

جواب:

دوست عزیز خواهشا کمی دقت کن ظاهرا جنابعالی هیچ اطلاع ی در مورد مسیحیت نداری والا این سوال را مطرح نمیکردی شما می گویید : دوستان و حق جویان عزیز، باید به این موضوع اشاره کنم که در طول تاریخ هیچ گروهی از مسیحیت اهم از کاتولیک، ارتدکس و پروتستان و حتی دیگر فرقه های مسیحیت چون شاهدان یهوه و یا مرموران و.... هرگز مریم را خداندانستند. .....

نص صریحی كه از دانشمندان مسیحی دربارة پرستش حقیقی مریم(س) هست، عبارتی در كتاب السواعی از كتاب‌های روم ارتدوكس بود كه در «دیر تلمیذ» موجود است... كاتولیك‌ها نیز به عبادت مریم(س) تصریح دارند و بدان نیز افتخار می‌كنند.( ر.ك: محمد رشیدرضا، تفسیر القرآن الكریم؛ الشهیر بتفسیر المنار، ج 7، ص 263.)

كشیش «لویس شیخو» در مقاله‌ای در مجله المشرق،( المشرق، ش 9، سال هفتم چاپ این مجله) می‌گوید: «عبادت مریم(س) بتول طاهره و مادر خدا، در كلیسای ارامنة شرق مشهور است» و نیز می‌گفت: «كلیساهای قبطیه نیز با عبادت مریم(س) مادر خدا، متمایز می‌گردند».(.ك: محمد رشیدرضا، همان، ص 263-264.)


برچسب‌ها: الوهیت مریم, مریمیه
ادامه مطلب
نوشته شده در 91/02/28ساعت توسط منتظر| 2 نظر |

به گزارش شیعه آنلاین، حجة الإسلام و المسلمین سید "حسن قزوینی" روحانی شیعی مقیم ایالات متحده آمریکا که از سرشناس ترین چهره های شیعیان در عرصه بین الملل شناخته می شود، اخیرا در یک برنامه تلویزیونی به مناظره با "تری جونز" کشیش قرآن سوز پرداخت. در این گزارش نگاهی گذرا می اندازیم به این مناظره:
مجري شرکت ماهواره اي فاکس در ابتدای این برنامه گفت: کشيش "تيري جونز" کسي که دستور سوزاندن قرآن در کليساي فلوريدا را داد. وي هم اکنون براي اعتراض بر آنچه که اسلام افراطي مي نامد، اينجا حاضر شده است.

دیگر مهمان برنامه ما، سید "حسن قزويني" پژوهشگر و استاد، و کسي که توسط "صدّام حسین" دیکتاتور سابق عراق زنداني شد، است. وي اکنون رئیس مرکز اسلامي آمريکاست.

مهمان دیگر این برنامه نیز کشيش "اد رو" سرپرست کليساي مرکزي ديترويت است. او کسي است که ده ها سال از عمر خويش را در تلاش براي يکپارچه کردن اديان صرف کرده است.

دیگر مهمان این برنامه "چارلي انجتون" وکيل و حقوقدان شرکت ماهواره اي فاکس و تحليلگر قانوني است. او براي کمک به تحليل قضاياي قانوني که در اين مناظره بررسي مي شود، حضور دارد.

ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/19ساعت توسط منتظر| آرشيو نظرات |

گفتگوی مسیحیان با پیامبر (ص) 

 

مسیحیان نجران با یک هیئت شصت نفری به اتفاق چند نفر از روسا و بزرگان خود به عنوان نمایندگانی برای گفتگو با پیامبر اسلام به مدینه وارد شده بودند .

از جمله مسائلی که در این گفتگو مطرح شده این بود که آنها از پیامبر پرسیدند ما را به چه چیز دعوت می کنی ؟ پیامبر فرمود : « به سوی خدای یگانه و اینکه از طرف او رسالت هدایت خلق را دارم و مسیح بنده ای از بندگان اوست و حالات بشر داشت و مانند دیگران غذا می خورد . » آنها این سخن را نپذیرفته و به ولادت عیسی بدون پدر اشاره کرده و آنرا دلیل بر الوهیت او خواندند ، اینجا بود که وحی نازل شد . ( سوره آل عمران / 59 و 60 )

در حقیقت قرآن با یک استدلال کوتاه و روشن به ادعای مسیحیان نجران درباره الوهیت مسیح پاسخ می گوید : که اگر عیسی بدون پدر به دنیا آمد هیچگاه دلیل بر آن نمی شود که او فرزند خدا یا عین خدا باشد ، زیرا این موضوع درباره آدم به شکل عجیب تری تحقق یافت ، او بدون پدر و مادر به دنیا آمد ، بنابراین همانطور که آفرینش آدم از خاک جای تعجب نیست و خداوند هر کاری بخواهد انجام می دهد . و « فعل و اراده » او هماهنگ است . همچنین تولد عیسی از مادر بدون پدر ، مسئله محالی نخواهد بود ؛ بلکه آفرینش آدم به مراتب شگفت انگیزتر است ، پس اگر نباشد این دلیل بر الوهیت باشد ، آدم به این موضوع سزاوارتر است . ( قصه های قرآن در تفسیر نمونه )

 

نوشته شده در 86/09/10ساعت توسط منتظر| آرشيو نظرات |

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق عالم بزرگ مسیحی

 

هنگامی که علی بن موسی الرضا (ع) وارد بر مأمون شد . او به فضل بن سهل ، وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق ( عالم بزرگ مسیحی ) و رأس الجالوت ( پیشوای بزرگ یهودیان ) و رؤسای صائبین و هربز اکبر ( پیشوای بزرگ زردشتیان ) و نسطاس رومی ( عالم بزرگ نصرانی ) و همچنین علمای دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را .

هدف مأمون از این کار این بود که به پندار خویش مقام امام (ع) را در انظار مردم پایین بیاورد ، به گمان اینکه امام (ع) تنها به مسائل ساده ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی بهره است .

این مجلس تشکیل شد و مأمون رو به جاثلیق کرد و گفت : ای جاثلیق ! این پسر عموی من موسی بن جعفر (ع) است . او از فرزندان فاطمه (س) دختر پیامبر ما ، و فرزند علی بن ابیطالب (ع) است . من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن .

جاثلیق گفت : ای امیر مؤمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که ( با او قدر مشترکی ندارم ) او به کتابی استدلال می کند که من منکر آنم و به پیامبر عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده ام .

 

در اینجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود :

ای نصرانی ! اگر به انجیل خودت برای تو استدلال کنم اقرار خواهی کرد ؟

جاثلیق گفت : آیا می توانم گفتار انجیل را انکار کنم ؟ آری به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد .

امام (ع) فرمود : هرچه می خواهی بپرس و جوابش رو بشنو .

جاثلیق : درباره نبوت عیسی و کتابش چه می گویی ؟ آیا چیزی از این دو را انکار می کنی ؟

امام (ع) : من به نبوت عیسی و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند ، اعتراف می کنم ، و به نبوت ( آن ) عیسی که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم !

جاثلیق : آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی کنی ؟

امام (ع) : آری .

جاثلیق : پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانی که نصاری شهادت آنان را مردود نمی شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم .

امام (ع) : هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی ، آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح ، عیسی بن مریم مقدم بود می پذیری ؟

جاثلیق : این مرد عادل کیست ، نامش را ببر ؟

امام (ع) : درباره « یوحنای » دیلمی چه می گویی ؟

جاثلیق : به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردی !

امام (ع) : تو را سوگند می دهم آیا انجیل این سخن را بیان می کنند که یوحنا گفت : حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد ، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند ؟

جاثلیق گفت : آری ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردی و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است ؛ اما نگفته است این در چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم .

امام (ع) : اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتی از آن را که نام محمد (ص) و اهل بیتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آیا ایمان به او می آوری ؟

جاثلیق : بسیار خوب است .

امام (ع) به نسطاس فرمود : آیا سفرِ سوم انجیل را از حفظ داری ؟

نسطاس گفت : بلی ، از حفظ دارم .

سپس امام به رأس الجالوت ( بزرگ یهودیان ) رو کرد و فرمود : آیا تو هم انجیل را می خوانی ؟ گفت آری به جان خودم سوگند . فرمود سِفرِ سوم را بر گیر ، اگر در آن ذکری از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ( ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر (ص) رسید ، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود : ای نصرانی ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول داری که من از انجیل باخبرم ؟

جاثلیق : آری .

سپس امام (ع) نام پیامبر (ص) و اهل بیت و امتش را برای او تلاوت کرد ؛ سپس افزود : ای نصرانی ! چه می گویی ، این سخن عیسی بن مریم است ؟ اگر تکذیب کنی آنچه را که انجیل در این زمینه می گوید ، موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده ای و کافر شده ای .

جاثلیق : من آنچه را که وجود آن در انجیل برای من روشن شده است انکار نمی کنم و به آن اعتراف دارم .

امام (ع) : همگی شاهد باشید او اقرار  کرد ، سپس فرمود : ای جاثلیق هر سوالی می خواهی بکن .

جاثلیق : از حواریون عیسی بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علمای انجیل چند نفر بودند ؟

امام (ع) : از شخص آگاهی سؤال کردی ، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود . ( اما علمای نصاری سه نفر بودند : یوحنای اکبر در سرزمین باخ ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود ، و او بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل بشارت داد . )

سپس فرمود : ای نصرانی ! به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسی داریم که ایمان به محمد داشت ، ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم این بود که او کم روزه می گرفت و کم نماز می خواند !

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردی و پایه کار خویش را ضعیف نمودی و من گمان می کردم تو اعلم مسلمانان هستی .

امام (ع) : مگر چه شده ؟

جاثلیق : به خاطر اینکه می گویی عیسی ضعیف و کم روزه و کم نماز بود ، در حالی که عیسی حتی یک روز را افطار نکرد و هیچ شبی را ( به طور کامل ) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود .

امام (ع) : برای چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند ؟!

جاثلیق نتوانست پاسخ گوید و ساکت شد ( زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسی می کرد با ادعای الوهیت او سازگار نبود )

امام (ع) : ای نصرانی ! سؤال دیگری از تو دارم .

جاثلیق با تواضع گفت : اگر بدانم پاسخ می گویم .

امام (ع) : تو انکار می کنی که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می کرد ؟

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت : انکار می کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیت .

امام (ع) : حضرت الیسع نیز همین کار را می کرد و او بر آب راه می رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد ، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد . حزقبل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد .

سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود : ای راس الجالوت ، آیا اینها را در تورات می یابی که بخت النصر اسیران بنی اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد ، خداوند حزقیل را به سوی آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد ؟ این واقعیت در تورات مضبوط است ، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمی کنند .

راس الجالوت : ما این را شنیده ایم و می دانیم .

امام (ع) : راست می گویی ، سپس افزود : ای یهودی این سِفر از تورات را بگیر و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتی از تورات کرد ، مرد یهودی تکانی خورد و در شگفت فرو رفت .

سپس امام رو به نصرانی کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران غیرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود : با این همه ما هرگز او را پروردگار خود نمی دانیم ، اگر به خاطر اینگونه معجزات ، عیسی را خدای خود بدانید باید « الیسع و حزقیل » را نیز معبود خویش بشمارید . زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آنها را بر کوه های اطراف قرار داد ، سپس آنها را فرا خواند و همگی زنده شدند . موسی بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد ، تو هرگز نمی توانی این حقایق را انکار کنی ،زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند . پس باید همه اینها را خدای خویش بدانیم .

جاثلیق پاسخی نداشت بدهد ، تسلیم شد و گفت : سخن ، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست .

سپس امام (ع) در باب کتاب اشعیا از او و راس الجالوت سوال کرد . او گفت : من از آن بخوبی آگاهم . فرمود : این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت : من کسی را دیدم که بر دراز گوشی سوار است و لباسهایی از نور در تن کرده ( اشاره به حضرت مسیح ) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه ( اشاره به پیامبر اسلام (ص) ) گفتند : آری اشعیا چنین سخنی را گفته است .

امام (ع) افزود : ای نصرانی ، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود : من به سوی پروردگار شما و پروردگار خودم می روم و « بارقلیطا(1) » می آید و درباره من شهادت بحق میدهد . ( آنگونه که من درباره او شهادت داده ام ) و همه چیز را برای شما تفسیر می کند ؟

جاثلیق : آنچه را از انجیل می گویی ما به آن معترفیم .

سپس امام (ع) سؤالات دیگری درباره انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن بوسیاه چهار نفر : مرقس ، لوقا ، یوحنا و متی که هر کدام نشستند و انجیلی را نوشتند ( انجیل هایی که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است ) ، سخن گفت و تناقضهایی از کلام جاثلیق گرفت .

جاثلیق به کلی درمانده شده بود ؛ به گونه ای که هیچ راه فرار نداشت . لذا هنگامی که امام (ع) بار دیگر به او فرمود : ای جاثلیق ، هر چه می خواهی سوال کن ، او از هرگونه سوالی خود داری کرد و گفت : اکنون شخص دیگری غیر از من سوال کند ، قسم به حق که گمان نمی کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد.(2)

 

__________________________

1-     مقصود ازپارقلیطا یا فارقلیطا که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد (ص) می باشدو این پیشگویی در انجیل یوحنا در ابواب 14و 15 و 16 وارد شده است

2-     کتاب سیره پیشوایان –مهدی پیشوایی