|
مسيحيت Christianity نقد مسيحيت Criticism of Christianity
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:37 ] [ مریم مسیحی ]
جناب سینا در ادامه سعی در اثبات خدا بودن سه اقنوم تثلیث دارند:
تا اینجایش را ما بحثی نداریم و معتقدیم، خدا در کتاب مقدّس عهد جدید، پدر خوانده شده است. اما برویم سراغ استدلالات ایشان در مورد خدا بودن اقنوم دوم: پسر: نقل قول:
معجزات مسیح هم پیشتر توسط انبیاء دیگر همچون الیشع انجام شده است، و نشانگر خدا بودن او نیست. نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
روح القدس: نقل قول:
البته ما هم ادعا نکرده ایم آمدن روح القدس یک شبه بود، بلکه حقیقت این است که خدا شدن او امری است که حتی روح شاگردان مسیح و پولس هم از آن بیخبر بوده است! نقل قول:
اینکه میگویید «این روح پاک خدا آمد تا بعد از مصلوب شدن...» همه تفسیر و برداشت خودتان است، و به کتاب مقدّس ربطی ندارد. آیا تا به حال از خود پرسیده اید چرا کتاب مقدّستان خودش به این حرفها اشاره نکرده است؟ نقل قول:
ببینید ما هم قبول داریم که خداوند از روح خود در آدم دمید تا او را خلق کرد، ولی روح خدا، عین خود اوست و ربطی به روح القدس ندارد. کتاب مقدّستان هم که میگوید هر روحی که عیسی مسیح مجسّم را تأیید کند روح خداست. نقل قول:
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:36 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:35 ] [ مریم مسیحی ]
ادامه بحث تثلیث در کناب مقدّس
نقل قول:
نقل قول:
گویا جناب سینا یادشان رفته است که دارند در مورد تثلیث صحبت میکنند و ناگهان به جادّۀ بشارتهای کتاب مقدّسی زده اند. اما اینکه فرموده اند که مسیح هرگز گناهی نکرد، هم دروغ است!! تعجب نکنید، البته مسیح از دید ما گناه نکرده است ولی از دیدگاه کتاب مقدّس خودشان کارهایی کرده است که گناه هستند: مسیح، سازنده شراب ناب نسبت دادن چنین کار ناپسندی به نبی خدا، آن هم به فرمان مادرش، جای بسی شگفتی است. این درحالی است که شراب در شریعت موسی، حرام بوده و مسیح، بارها پایبندی خود به این شریعت را اعلام داشته است. با این حال، عهد جدید روایت می کند که عیسی (ع) نه تنها مردم را از به کارگیری شراب، بازنداشته ، بلکه خود، اقدام به ساختن آن نموده است.. برخی از متدینان مسیحی هم، هنگام یاد آوری این معجزه در جهت توجیه آن تلاش می نمودند و می گفتند که آن شراب، مست کننده نبوده است؛ در حالی که انجیل، خلاف آنرا گزارش می کند. معجزه ساخت شراب، تنها در باب دوم انجیل یوحنا به عنوان نخستین معجزه مسیح آمده که در پی روایت می شود: «دو روز بعد، مادر عیسی در یک جشن عروسی در دهکده "قانا" در جلیل مهمان بود. عیسی و شاگردان او نیز به عروسی دعوت شده بودند. هنگام جشن، شراب تمام شد. مادر عیسی با نگرانی نزد او آمد و گفت: "شرابشان تمام شده است". عیسی فرمود: "ای زن مرا با تو چه کار است؟ ساعت من هنوز نرسیده است." با این حال مادر عیسی به خدمتکاران گفت: "هر دستوری به شما می دهد اطاعت کنید." در آنجا شش خمره سنگی بود که فقط در مراسم مذهبی از آن استفاده می شد و گنجایش هر کدام حدود 100 لیتر بود. عیسی به خدمتکاران فرمود: "این خمره ها را پراز آب کنید." وقتی پر کردند، فرمود: "حالا کمی از آن را بردارید و نزد گرداننده مجلس ببرید!" وقتی گرداننده مجلس آن آب را که شراب شده بود چشید، داماد را صدا زد و گفت: "چه شراب خوبی! مثل اینکه با دیگران خیلی فرق دارید، چون معمولا در جشنها اول با شراب خوب از مهمانها پذیرایی می کنند و بعد که همه سرشان گرم شد، شراب ارزان تر را می آورند. ولی شما شراب خوب را برای آخر نگه داشته اید." او نمی دانست که شراب از کجا آمده است، ولی خدمتکاران می دانستند. این معجزه عیسی در دهکده قانای جلیل، اولین نشانه قدرت دگرگون کننده او بود و شاگردان ایمان آوردند که او واقعاً همان مسیح است.»(یوحنا 2 : 1-11) اگر مسیح چنین اقدامی نموده و شراب ناب را پیشکش اهل آن مجلس کرده است، جای پرسشی جدی است که آیا او برای روشن کردن و رشد دادن عقل ها آمده یا برای تخدیر و سست کردن آنها؟ جالب است که نوشیدن شراب و مسکر در زمان موسی برای بنی اسرائیل تا ابد از سوی خداوند نهی شده بوده است(لاویان9:10؛ اعداد3:6) مسیح و رفتار زشت او با مادرش اناجیل، از مسیح چهره ای بدرفتار نسبت به مادرش می سازند. او به گونه ای غیر شایسته با مریم عذرا برخورد می کرد. در جریان معجزه ساخت شراب، هنگامی که مادرش از او خواست که به صاحب مجلس کمک کند، با آهنگی سرزنش آمیز به او گفت: "از من چه می خواهی؟" عیسی، حتی او را جزو مومنان نمی شمرد و از جایگاه او در برابر شاگردانش می کاست. در انجیل متی آمده است: «در همان حال که عیسی در آن خانه این سخنان را برای مردم بیان می کرد، مادر و برادرانش بیرون، منتظر او ایستاده بودند. پس، یکنفر برای عیسی پیغام آورد و گفت: "مادر و برادرانت بیرون، منتظر تو می باشند." عیسی گفت: "مادر من کیست؟ برادرانم کیستند؟ " سپس به شاگردانش اشاره کرد و گفت: اینها هستند مادر و برادران من. هر که از پدر آسمانی من اطاعت کند، برادر، خواهر و مادر من است.»(متی 12: 50-46) نمی دانم، چگونه می توان این رفتار ناشایست را توجیه کرد و آنرا به پیامبر بزرگ خداوند، عیسی مسیح(ع) نسبت داد، در حالی که او خود، دیگران را به احترام به پدر و مادر فرامی خواند و می گفت: «یکی از احکام خدا این است که پدر و مادر خود را احترام کنید و هر که پدر و مادرخود را ناسزا گوید، کشته شود.»( متی4:15) مسیح ملعون است بسیار شگفت آور است که پولس در نامه غلاطیان خود، مسیح را ملعون خوانده و می گوید: «اما مسیح، لعنتی را که در اثر گناهان ما به وجود آمده بود، بر خود گرفت و ما را از هلاکتی که این روش "شریعت" پدید آورده بود، رهایی بخشید، روشی که انجامش غیر ممکن بود. بلی، مسیح، لعنت ما را برخود گرفت، زیرا در تورات آمده است: ملعون است هر که به دار آویخته شود.»( غلاطیان13:3) آیا می توان جز انسانی را که در گناه غوطه ور است، ملعون خواند؟ و آیا لعنت، به معنای دور شدن از رحمت و لطف پروردگار نیست؟ بوسه زن بدکاره بر پاهای مسیح لوقا می گوید: «روزی یکی از فریسیان، عیسی را برای صرف غذا به خانه خود دعوت کرد. عیسی نیز دعوت او را پذیرفت و به خانه او رفت. وقتی سر سفره نشسته بودند، زنی بدکاره که شنیده بود عیسی در آن خانه است، شیشه ای نفیس پر از عطر گرانبها برداشت و وارد شد و پشت سر عیسی، نزد پاهایش نشست و شروع به گریستن کرد. قطره های اشک او روی پاهای عیسی می چکید و او با موهای سر خود آنها را پاک می کرد. پس پاهای عیسی را بوسید و روی آنها عطر ریخت. صاحب خانه یعنی آن فریسی، وقتی این وضع را مشاهده نمود و آن زن را شناخت، با خود گفت: اگر این مرد فرستاده خدا بود، یقیناً متوجه می شد که این زن گناهکار و ناپاک است!»( لوقا 7 : 39-36) کار عیسی، مورد پذیرش فریسی نیز قرار نگرفته و او در باطن، اعلام نارضایتی می کند. در روایت یوحنا، از این رویداد،اعتراض یهودا نیز ذکر شده که در پی می آید: "آنگاه مریم یک شیشه عطر سنبل خالص گران قیمت گرفت و آن را روی پاهای عیسی ریخت و با موهای سر خود آنها را خشک کرد. خانه از بوی عطر پر شد. ولی یهودای اسخریوطی که یکی از شاگردان عیسی بود و بعد به او خیانت کرد، گفت: «این عطر گرانبها بود. بهتر بود آنرا می فروختیم و پولش را به فقرا می دادیم .... عیسی جواب داد: کاری با او نداشته باشید، مریم بدن مرا برای دفن آماده کرد. به فقرا همیشه می توانید کمک کنید ولی من همیشه با شما نیستم.»(یوحنا12: 8-3) مسیح و جدایی افکنی میان خویشان و نزدیکان مسیحیان بر آنند که عیسی (ع) آمده تا همه مردم را به صلح و دوستی و آرامش فراخواند؛ اما گذری در اناجیل و گوش دادن به پیام خود مسیح، چیز دیگری را روشن می سازد. متی، کلامی از مسیح را اینگونه آورده است: «گمان مبرید که آمده ام صلح و آرامش را بر زمین برقرار سازم. نه، من آمده ام تا شمشیر را برقرار نمایم. من آمده ام تا پسر را ازپدر جدا کنم، دختر را از مادر و عروس را از مادر شوهر. به طوری که دشمنان هر کس، اهل خانه خود او خواهند بود.»(متی10: 36-34) او حتی به این هم اکتفا نکرده و ادعا کرده که در زمین، آتش خواهد افکند. لوقا از زبان او می گوید: «من آمده ام تا برروی زمین آتش داوری بیفروزم ... آیا تصور می کنیدکه آمدن من باعث صلح و آشتی مردم با یکدیگر می شود؟ نه! بلکه به خاطر من، مردم با یکدیگر اختلاف پیدا خواهند کرد و خانواده ها از هم پاشیده خواهند شد ...»(لوقا12: 52-49) با این اوصاف نمی دانم چگونه مسیحیان، پیامبر خود را منادی دوستی و عشق دانسته و پیامبر اسلام را پیام آور زور و شمشیر می خوانند و برآنند که اسلام، دینی است که با شمشیر رشد نموده و بالیده است! مسیح ؛ ترس از مرگ و سرزنش خداوند عهد جدید می گوید زمانی که مسیح بر دار بود هنگامه واپسین نزدیک می گشت. ترس از مرگ، تمام وجود او را فرا گرفته بود. از همین رو به خدا توسل جسته و از او یاری خواست؛ اما هنگامی که پاسخی دریافت نداشت، با سرزنش، خدا را خطاب کرده و گفت که چرا مرا تنها گذاشته ای؟ متی، آن لحظات را اینگونه به تصویر می کشد: "پطرس و دو پسر زبدی یعنی یعقوب و یوحنا را نیز با خود برد. در حالی که غم و اندوه، تمام وجود او را فرا گرفته بود، رو به ایشان کرد و فرمود: "من از شدت حزن و غم، در آستانه مرگ می باشم. شما اینجا بمانید و با من بیدار باشید. سپس کمی دورتر رفت و بر زمین افتاد و چنین دعا کرد: پدر، اگر ممکن است، این جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار، اما نه به خواهش من بلکه به خواست تو."(متی26: 39-37) مسیح در آن شب، سه بارو با همین کلمات دعا کرد و از خداوند خواست که آن رنج را از او بردارد. پس از آنکه دستگیر شد و بر صلیب آویخته گشت و دانست که او را خواهند کشت، با بانگی بلند، خداوند را به جهت یاری نکردنش سرزنش نمود؛ متی چنین ادامه می دهد: «نزدیک به ساعت سه، عیسی فریاد زده ، گفت: "ایلی ایلی لما سبقتنی"، یعنی خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته ای؟»(متی46:27) در تفسیر این سخنان، باید خاموش ماند اما مگر مرگ برای انسان مومن تنها یک انتقال نیست؟ آیا این امام علی (ع) نیست که می گوید: "بیش از آنکه کودک به پستان مادرش انس دارد فرزند ابوطالب با مرگ مأنوس است." و چه زیبا کلام الهی می فرماید: «قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنواالموت ان کنتم صادقین.»(جمعه:6) زیرا مومن از مرگ لذت می برد، به ویژه که مرگ، شهادت در راه خدا باشد؛ اما چگونه است که عیسی، پیام آور بزرگ خداوند، اینگونه از مرگ واهمه داشته و دچار اضطراب و نگرانی می گردد؟ مسیح فحّاشی میکند! او غیر مسیحی و یهودیان، را به "سگ" منتسب میکند(متی6:7 و 26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیر مسیحی و یهودی، را رد کرد.(متی15: 25-23) عیسی(ع) به روشی ظالمانه عمل میکند(یوحنا15:2). از همه بدتر فحاشی کردن آن حضرت به نقل از باب 23 از انجیل متی است: «آنگاه عیسی خطاب به مردم و شاگردان خود چنین گفت:"علمای دین و فَریسیان بر مسند موسی نشستهاند. پس آنچه به شما میگویند، نگاه دارید و بهجا آورید؛ امّا همچون آنان عمل نکنید! زیرا آنچه تعلیم میدهند، خود بهجا نمیآورند. بارهای توانفرسا را میبندند و بر دوش مردم میگذارند، امّا خود حاضر نیستند برای حرکت دادن آن حتی انگشتی تکان دهند. هرچه میکنند برای آن است که مردم آنها را ببینند: آیهدانهای خود را بزرگتر و دامن ردای خویش را پهنتر میسازند. دوست دارند در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند و در کنیسهها بهترین جای را داشته باشند، و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند و ”استاد“ خطاب کنند. امّا شما ”استاد“ خوانده مشوید، زیرا تنها یک استاد دارید، و همۀ شما برادرید. هیچکس را نیز بر روی زمین ”پدر“ مخوانید، زیرا تنها یک پدر دارید که در آسمان است. و نیز ”معلم“ خوانده مشوید، زیرا فقط یک معلم دارید که مسیح است. آن که در میان شما از همه بزرگتر است، خدمتگزار شما خواهد بود. زیرا هرکه خود را بزرگ سازد، پست خواهد شد و هرکه خویشتن را فروتن سازد، سرافراز خواهد گردید. "وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما درِ پادشاهی آسمان را بهروی مردم میبندید؛ نه خود داخل میشوید و نه میگذارید کسانی که در راهند، داخل شوند. وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار، شما از سویی خانۀ بیوهزنان را غارت میکنید و از دیگرسو، برای تظاهر، دعای خود را طول میدهید. از همینرو، مکافاتتان بسی سختتر خواهد بود. وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما دریا و خشکی را درمینوردید تا یک نفر را به دین خود بیاورید و وقتی چنین کردید، او را دو چندان بدتر از خود، فرزند جهنم میسازید. وای بر شما ای راهنمایان کور که میگویید: ”اگر کسی به معبد سوگند خورَد باکی نیست، امّا اگر به طلای معبد سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“ ای نابخردانِ کور! کدام برتر است؟ طلا یا معبدی که طلا را تقدیس میکند؟ و نیز میگویید: ”اگر کسی به مذبح سوگند خورَد، باکی نیست، امّا اگر به هدیهای که بر آن گذاشته میشود سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“ ای کوران! کدام برتر است؟ هدیه یا مذبحی که هدیه را تقدیس میکند؟ پس، کسی که به مذبح سوگند میخورد، همانا به مذبح و هرآنچه بر آن است سوگند خورده است. و هرکه به معبد سوگند میخورد، به معبد و به آن که در آن ساکن است سوگند خورده است. و هرکه به آسمان سوگند میخورد، به تخت خدا و به آن که بر آن نشسته است سوگند خورده است. وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما از نعناع و شِوید و زیره دهیک میدهید، امّا احکام مهمترِ شریعت را که همانا عدالت و رحمت و امانت است، نادیده میگیرید. اینها را میبایست بهجای میآوردید و آنها را نیز فراموش نمیکردید. ای راهنمایان کور! شما پشه را صافی میکنید، امّا شتر را فرو میبلعید! وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک میکنید، امّا درون آن مملو از آز و ناپرهیزی است. ای فَریسی کور، نخست درون پیاله و بشقاب را پاک کن که بیرونش نیز پاک خواهد شد. وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما همچون گورهایی هستید سفیدکاری شده که از بیرون زیبا بهنظر میرسند، امّا درون آنها پُر است از استخوانهای مردگان و انواع نجاسات! به همینسان، شما نیز خود را به مردم پارسا مینمایید، امّا در باطن مملو از ریاکاری و شرارتید. وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما برای پیامبران مقبره میسازید و آرامگاه پارسایان را میآرایید و میگویید: ”اگر در روزگار پدران خود بودیم، هرگز در کشتن پیامبران با ایشان شریک نمیشدیم.“ بدینسان، خود میپذیرید که فرزندانِ قاتلانِ پیامبرانید. حال که چنین است، پس آنچه را پدرانتان آغاز کردند، شما بهکمال رسانید! ای ماران! ای افعیزادگان! چگونه از مجازات جهنم خواهید گریخت؟ چراکه من انبیا و حکیمان و علما نزد شما میفرستم و شما برخی را خواهید کشت و بر صلیب خواهید کشید، و برخی را در کنیسههای خود تازیانه خواهید زد و شهر به شهر تعقیب خواهید کرد. پس، همۀ خون پارسایان که بر زمین ریخته شده است، از خون هابیلِ پارسا گرفته تا خون زکریا بن بِرِخیا، که او را بین محرابگاه و مذبح کشتید، بر گردن شما خواهد بود. آمین، به شما میگویم، قصاص اینهمه را، این نسل خواهد پرداخت.» توهینات عیسی طبق انجیل متی، به فریسیان به کنار، وقتی او آنها را افعی زاده خطاب میکند، به معنای این است که پدر و مادر آنها افعی هستند، پس به پدر و مادر آنها نیز فحاشی کرده است. مسیح و چهرۀ صلحدوست عیسی(ع) به روشی ظالمانه عمل میکند(یوحنا15:2). عیسی(ع) در مثلی که منظورش خودش است، از قول پادشاه گفت: «امّا آن دشمنانِ من كه نخواستند من بر ايشان حكمراني نمايم، در اينجا حاضرساخته پيش من به قتل رسانيد.»(لوقا27:19) و همچنین عیسی(ع) کودکان را خواهد کشت(مکاشفات یوحنا23:2) بخاطر گناهان مادرشان. تا این زمان، عهد عتیق میگوید: «پدران به عوض پسران كشته نشوند، و نه پسران به عوض پدران كشته شوند. هركس براي گناه خود كشته شود.»(تثنیه16:24) ما مسئول گناهان خودمان هستیم(تثنیه16:24، عزرا20:18، ارمیا30:31، مزامیر6:40، اشعیا11:1، میکاه6: 8-7، متی13:9 و 7:12، عبرانیان 7:5) نکتۀ دیگر در مورد چهرۀ مسیح در بحث جنگ این است که صحیح است که مسیح هرگز دستور به آغاز جنگی نداده است، ولی باید توجه کنیم که از دیدگاه مسیحیان، حضرت عیسی(ع) همان یهوه و از ابتدای روزگار هم با او یکی است. پس طبق این باور خودشان، وقتی یهوه در اول سموئیل15: 3-2، دستور میدهد که «يَهُوَه صبايوت چنين ميگويد: آنچه عماليق به اسرائيل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامي كه از مصر برميآمد، با او در راه مقاومت كرد. پس الان برو و عماليق را شكست داده، جميع مايملك ايشان را بالكل نابود ساز، و بر ايشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شيرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش» یا در تثنیه20: 17-16 دستور میدهد که «اما از شهرهاي اين امتهايي كه يَهُوَه، خدايت، تو را به ملكيت ميدهد، هيچ ذينفس را زنده مگذار. بلكه ايشان را، يعني حتيان و اموريان و كنعانيان و فَرِزّيان و حِوّيان و يبوسيان را، چنانكه يَهُوَه، خدايت، تو را امر فرموده است، بالكل هلاك ساز» اینها دستوراتی است که حضرت عیسی(ع) داده است. در واقع باید گفت که اناجیل چهره ای کاملاً متضاد و ناسازگار از مسیح ارائه می دهند و این قرآن است که به درستی، حقیقت را در مورد او آشکار می نماید. قرآن کریم، هر گونه بدی و زشتی را از ساحت پیامبر خداوند، مسیح (ع) دور نموده و او را نبی و مبارک و نیکوکار به مادر وبنده یگانه پرست و فروتن خداوند خوانده و نسبت هر گونه ادعای نادرست همچون الوهیت و اتحاد و حلول به او را رد نموده است. همچنین عیسی مسیح (ع) در قرآن به مثابه پیامبری بزرگ و محترم که به آسمان برده شده و در پوشش عزت خداوندی آرام گرفته است، مطرح می شود. قرآن او را روح و کلمه و تربیت شده خداوند و ظرف اسرار و حکمت های الهی می داند. این درحالی است که عهد جدید، چهره ای به کلی مخدوش و ناروا از مسیح ارائه می کند. عیسی در عهد جدید، سازنده و نوشنده شراب ناب و بد رفتار نسبت به مادر و برهم زننده دوستی ها و خویشی ها شناسانده می شود؛ او کسی است که زنی بدکاره، پاهای او را بوسیده و عطر آگین می نماید و سرانجام، چون بردار رفته، ملعون نیز هست. بر او برچسب الوهیت و فرزندی خدا نیز زده می شود و همین طور اوصاف دیگری که هر خرد پاکیزه ای از پذیرش آن سرباز خواهد زد. چرا مسیح خدا نیست؟ حال که به شبهات جناب سینا پاسخ دادم بد نیست بنگریم که چرا مسیح خدا نیست: یکی از باورهای عجیب مسیحیان، اعتقاد به خدا بودن حضرت مسیح(ع) است. به غیر از چند فرقه که در اقلیت کامل هستند، سایر مسیحیان به این مسئله اعتقاد دارند. این در حالی است که حضرت عیسی(ع) هرگز نفرموده اند که خدا هستند، بلکه مسیحیان با تفسیرهای عجیب و غریب از بعضی سخنان حضرت عیسی(ع) و برخی سخنان حواریون، ادعا میکنند که حضرت عیسی(ع) خدا هستند. گذشته از پاسخهای قدرتمندی که از سوی منتقدین مسیحیت، بر این تفسیرها وارد میشوند، اساساً آیاتی در عهد جدید کتاب مقدّس مسیحیان(که آنرا مجازاً انجیل مینامند)، وجود دارد که ثابت میکند که حضرت عیسی(ع) خدا نیست. صورت برهان اثبات خدا نبودن حضرت مسیح طبق کتاب مقدّس به شکل زیر است: 1. خداوند کمال مطلق است، تمام کمالات را داراست، و هیچگونه نقصان و کاستی ندارد. 2. طبق انجیل(عهد جدید) علم و توانایی و ارادۀ حضرت عیسی(ع) دارای نقصان است. نتیجه: حضرت عیسی مسیح، خدا نیست. *** بخش نخست برهان(اینکه خدا دارای تمام کمالات و فاقد تمام نقصهاست)، مورد قبول تمام اندیشمندان اعم از خداباور و بیخدا است. حتی بیخدایان نیز قبول دارند که خدا در صورت وجود باید کمال مطلق باشد، و اساساً بیخدایی مثبتگرا بر اساس همین مسئله سعی میکند وجود خدا را رد کند، یعنی سعی میکند ثابت کند یک صفت کمالی وجود دارد که هیچ موجودی نمیتواند دارای آن باشد(ان شاء الله، به زودی در این مورد مقالاتی را روی وبلاگ قرار خواهم داد). امّا برای مستدل بودن مقاله، شما را برای اثبات این بخش از برهان، به اینجا ارجاع میدهم. بخش دوّم برهان، شامل آیاتی از کتاب مقدّس است که نشان میدهد که صفات علم، قدرت و اراده در حضرت عیسی(ع) دارای نقصان هستند: 1. انجیل متی39:26 حضرت عیسی فرمود:سپس قدری پیش رفته بهرویْ بر خاک افتاد و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن است این جام از من بگذرد، امّا نه به خواست من، بلکه به ارادۀ تو.» 2.یوحنّا28:8 حضرت عیسی فرمود: "از خود کاری نمیکنم، بلکه فقط آن را می گویم که پدر به من آموخته است." 3.انجیل متی36:24 حضرت عیسی فرمود: "هیچکس آن روز و ساعت را نمیداند جز پدر؛ حتی فرشتگان آسمان و پسر نیز از آن آگاه نیستند." 4.یوحنّا 28:14 حضرت عیسی فرمود: "پدر از من بزرگتر است." آیه شماره (1) ثابت میکند که حضرت عیسی(ع) توانا(قدیر) نیست، زیرا اگر توانا و قدیر بود، از دیگری برای نجات جان خودش خواهش نمیکرد و اینچنین با تضرع در برابر دیگری خواهش نمیکرد. آیه شماره (2) ثابت میکند که حضرت عیسی(ع) فاقد اراده است، زیرا هیچ کاری را از خودش انجام نمیدهد. حال آنکه خدا هر کاری را از خودش انجام میدهد، نه اینکه تحت تأثیر دیگری کارهایش انجام بدهد. البته ممکن است در مورد این آیه مناقشه کنند که پدر همان حضرت عیسی است!! البته این ادعا بر اساس اعتقاد تثلیثگرایان باطل است، زیرا تثلیث پدر را غیر از پسر میداند. ضمن اینکه وقتی حضرت عیسی(ع) با پدر سخن میگوید و از او خواهش و دعا میکند، بدون شک پدر کسی غیر از اوست. آیه شماره (3) ثابت میکند حضرت عیسی(ع) علیم(دانا به هر دانستی) نیستند، زیرا طبق فرمایش خودشان، از آن ساعت خبر ندارند و با آوردن عبارت "پسر نیز از آن آگاه نیست" به صورت مؤکّد نقصان دانش خویش را نشان میدهند. آیه شماره (4) ثابت میکند که موجودی هست که از حضرت عیسی(ع) بزرگتر است، و این با کمال مطلق بودن ناسازگار است. این «بزرگتر بودن» را به هر چه که تفسیر کنیم، باز هم به وجهی موجودی عالیتر از حضرت عیسی(ع) وجود دارد و نظر به اینکه خدا کمال مطلق است، ممکن نیست که چیزی عالیتر از او وجود داشته باشد، پس بر اساس این سخن، حضرت عیسی(ع) خدا نیستند، زیرا موجودی عالیتر از ایشان وجود دارد. بر اساس دو بخش پیشین این برهان، نتیجه گیری نیز خیلی بدیهی است، خدا باید کمال مطلق باشد و طبق انجیل حضرت عیسی(ع) کمال مطلق نیستند، پس حضرت عیسی(ع) طبق انجیل خدا نیستند. *** حال که به بیان برهان پرداختیم، بدون شک لازم خواهد بود که به بیان توجیهات مسیحیان نیز بپردازیم. مسیحیان دو توجیه مهم را در کنار آموزۀ کنوسیس دارند که ما هر سۀ آنها را تقدیم میکنیم: توجیه اوّل: حضرت عیسی(ع) به واسطه جسم شدن از صفات الهی خالی شده بود(کنوسیس) هر چند احترام به خرد مخاطب، انسان را وامیدارد که اساساً به این توجیه پاسخ ندهد، ولی بنده برای اینکه استدلالات مقاله تکمیل باشد، به نکاتی در مورد این توجیه میپردازم: اولاً همینکه حضرت عیسی(ع) خالی از صفات خدا شده است، دیگر خدا نیست، و اساساً بحثی بین ما و مسیحیان باقی نمیماند. ثانیاً اساساً اگر حضرت عیسی(ع) روزی خدا بودند، و دارای صفات الهی بودند، آنگاه «خالی شدن از صفات الهی» معنایی نداشت. توجه کنید که صفات الهی چیزهایی زائد بر ذات نیستند که ممکن باشد، خود را از آن خالی کند. اگر صفات زائد بر ذات بودند، یعنی چیزهایی خارج از ذات، آنگاه خدا برای خدا بودنش نیاز به آنها داشت و همین محتاج بودن، نشانگر خدا نبودن او میبود، پس صفات در ذات و به عبارت دقیقتر، صفات عین ذات هستند. صفات باید همان ذات باشند. یعنی ذات خدا، خود دارای آن صفات باشد، تا بتوانیم بگوییم خدا دارای این صفات کمالی هست. از سوی دیگر نیز ذات خدا مرکّب از این صفات نیست، بلکه ذات واحد خدا، خود دارای تمام این کمالات است و ما بسته به زاویه دید خودمان، آن صفات را درک میکنیم. مثلاً وقتی به قدرت خدا نگاه میکنیم، قدیر بودن او را میبینیم، وقتی به دانش بی حدّ و حصرش مینگریم، علیم بودن او را درک میکنیم و... برای نزدیک شدن ذهن عرض میکنم صفات خدا، مثل شوری در نمک هستند، نمک تا وقتی که نمک است، ممکن نیست شور نباشد. حال با روشن شدن این مطالب باطل بودن کنوسیس نیز مشخص میشود، زیرا صفات خدا، عین ذات او هستند، و ممکن نیست که تا وقتی که ذات خدا هست، صفات نباشند. پس این توجیه اساساً یک امر محال را درست فرض کرده است و در یک کلام، ممکن نیست واجب الوجود، ممکن الوجود بشود. توجیه دوّم: حضرت عیسی(ع) دارای دو بُعد(طبیعت) الهی و انسانی بودند و این آیات مربوط به بُعد انسانی ایشان است. بر اساس این توجیه ما دو عیسی داریم: یک خدای کامل و یک انسان کامل و این دو معلوم نیست چرا یک نفر فرض میشوند!! امّا در پاسخ به این توجیه، توجّه شما را به مطالب زیر جلب مینمایم: اوّلاً جای سؤال است که اگر حضرت عیسی(ع) دارای دو بُعد الهی و انسانی است، پس چرا هرگز از بُعد الهی خویش سود نبرده است؟ ما هر وقت حضرت عیسی(ع) را بنگریم، او در بُعد انسانی خود است، پس چرا باید فکر کنیم که ایشان یک بُعد دیگر هم دارند؟ البته ممکن است مسیحیان ادعا بفرمایند که معجزات حضرت عیسی(ع) نشانگر وجود بُعد الهی ایشان است!! امّا معجزات بزرگ ایشان مثل شفا دادن کور و جذامی و زنده کردن مرده، که به نظر میرسد که نیازمند قوای الهی باشد، همگی توسط پیامبران پیشین چنانکه در کتاب مقدّس اشاره شده است، انجام شده اند: ایلیا(ع) و الیشع(ع)، مرده را زنده میکنند(اول پادشاهان17: 23-20؛ دوم پادشاهان4: 36-30) حتی حضرت الیشع(ع) معجزه ای بزرگتر دارد زیرا استخوانهای جنازۀ پوسیدۀ وی، یک مرده را زنده کرد(دوم پادشاهان13: 22-20) همچنین حضرت عیسی(ع) طبق انجیل فقط به انسانهای مرده که روزی زنده بودند، زندگی داد، ولی حضرت موسی(ع) یک عصای چوبی را به یک مار زنده تبدیل فرمودند(خروج4: 4-2). در عین حال حضرت الیشع افراد نابینا را شفا میدهد و جذام را درمان میکند(دوم پادشاهان6: 24-15؛ دوم پادشاهان5: 14-10). در مورد معجزۀ غذا دادن به صدها نفر با مقدار کمی خوراکی، این معجزه نیز پیشتر انجام شده است(دوم پادشاهان4: 44-42) پس این معجزات نمیتوانند نشانگر خدا بودن کسی باشند، زیرا مسیحیان هم قبول دارند که حضرت الیشع(ع) خدا نبودند. ثانیاً نگاهی به آیه شماره (1) در بالا بیندازید(متی39:26). اگر حضرت عیسی(ع) دارای بُعد الهی هستند، چرا از بُعد الهی خودشان خواهش نمیکنند و از پدر خواهش میکنند؟ طبق آموزۀ تثلیث بُعد الهی حضرت عیسی(ع) که همان خدای پسر است، غیر از خدا پدر است. ایشان چرا از طبیعت دیگر خودشان یاری نمیخواهند و دست به دامن پدر میشوند؟ ثالثاً نگاهی به آیه شماره (2) در بالا بیندازید(یوحنا28:8). اگر حضرت عیسی(ع) دارای بُعد الهی است، چرا این بُعد الهی به او نمیگوید چه بکند و او بر اساس دستورات پدر عمل میکند؟ پس این بُعد الهی حضرت عیسی(ع) برای چه کاری مولود شده است؟! رابعاً نگاهی به آیه شماره (3) در بالا بیندازید(متی36:24). این آیه دانش را از هر کسی جز پدر صلب میکند و حتی تأکید میکند که «پسر نیز از آن آگاه نیست». نظر به اینکه طبق آموزۀ تثلیث پدر غیر از پسر است، و اینجا هم تأکید شده است که پسر نمیداند و پدر میداند، چنین بُعد الهی هم، که همان خدای پسر است، نمیتواند خدا باشد، چون باز چیزی هست که فقط پدر میداند و پسر نمیداند، پس این بُعد الهی هم در صورت وجود فاقد صفت کمالی علیم بودن(دانا به هر دانستنی) است و در نتیجه خدا نیست. خامساً اساساً نظر به اینکه نقد ما کتاب مقدّسی است و هیچ آیه ای از کل کتاب مقدّس به وجود دو طبیعت یا دو بُعد در حضرت عیسی(ع) اشاره ندارند، پس این استدلال اساساً غیرکتاب مقدّسی است و نمیتواند قابل قبول باشد. کاش دوستان مسیحی به جای اینکه بر اساس تخیلات خودشان به توجیه عقایدشان میپرداختند، به سخنان کتاب مقدّس خودشان نگاه میکردند تا هدایت شوند. آنها ادعا میکنند که حضرت عیسی(ع) خداست و بالای صلیب رفته و کشته شده است، ولی طبق انجیل خودشان حضرت عیسی(ع) هرگز نفرمودند: «من خدا هستم» و نیز هرگز ادعا نکردند که بر روی صلیب جان داده اند. توجیه سوّم: حضرت عیسی(ع) میخواستند خدا بودنشان را از مردم پنهان کنند. این توجیه که پاسخ جدید کلیسا محسوب میشود و نظر به نقصهای دو استدلال پیشین، طرح شده است، سعی میکند بگوید وقتی حضرت عیسی(ع) سخنی میگویند که نشان میدهد که خدا نیست، میخواهند خدا بودن خودشان را مخفی کنند. در پاسخ به این ادعا عرض میکنیم: اولاً نگاهی به آیه شماره (1) در بالا بیندازید(متی39:26). چنانکه آیات قبل و بعد از این آیه نشان میدهد، این سخنان را حضرت عیسی(ع) زمانی میگویند که هیچکسی در کنارشان نیست و خود به تنهایی با خدا خلوت کرده اند. اینجا حضرت عیسی(ع) میخواستند خدا بودنشان را از چه کسی پنهان کنند؟ این توجیه به هیچ وجه نمیتواند پاسخی برای این آیه باشد. ثانیاً اساساً بین چیزهایی که حضرت عیسی(ع) باید به بشر بیاموزد، چه چیزی از بقیه مهمتر است؟ آیا نکته ای مهمتر از این هست که اگر خدا هستند، آنرا رسماً بیان کنند؟ اساساً چرا ایشان باید اگر خدا هستند، خدا بودنشان را با این سخنان پنهان کنند و باعث گمراهی دیگران بشوند؟(چنانکه به خیال مسیحیان این آیات باعث گمراهی ما شده اند!!) ثالثاً اگر ایشان همیشه خدا بودنشان را پنهان میکردند، مسیحیان چگونه معتقد هستند که حضرت عیسی(ع) با سخنانشان به صورت کنایی خدا بودنشان را نشان داده اند؟ اتفاقاً این آیات نیز کنایی هستند و با کنایه خدا نبودن حضرت را نشان میدهند. در پایان این مقاله این آیه از قرآن را تقدیم میکنم: «همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.»(زمر:18) تا اینجا بحث تثلیث در کتاب مقدّس پایان گرفته است. دیدیم که هیچیک از انبیاء تثلیث را آموزش نداده است و کتاب مقدّس مسیح و روح القدس را خدا نمیداند.
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:33 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:32 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:31 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:30 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:29 ] [ مریم مسیحی ]
خشونت در كليساي مسيح ( 1 )
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد پیش تر بيان كرديم كه خشونتهاي بيحدّ و حصر كليسا ريشه در سنت پيامبران دارد . البته در كلمات مسيح نيز ميتوان به اين معني دست يافت، به عنوان نمونه: « گمان مبريد كه آمدهام تا سلامتي بر زمين بگذارم نيامدهام تا سلامتي بگذارم بلكه شمشير را » متي 10:34 « آيا گمان ميبريد كه من آمدهام تا سلامتي بر زمين بخشم ني بلكه به شما ميگويم تفريق را زيرا بعد از اين پنج نفر كه در يك خانه باشند دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد » ( لوقا 12:51 ـ 52 ) حتي مسيح در شب آخر از حواريون خواست تا شمشير تهيه كنند اما حواريون به كلام مسيح بيتوجهي كردند و فرمان وي را اجابت نكردند : « پس به ايشان گفت: ليكن الان هر كه كيسه دارد آن را بردارد و همچنين توشه دان را و كسي كه شمشير ندارد جامه ی خود را فروخته آن را بخرد ... گفتند : اي خداوند اينك دو شمشير . به ايشان گفت : كافي است » لوقا 22:36 و 38 با كمي تأمل در سخنان مسيح ميتوان ريافت كه آن حضرت نيز اگر شرايط را مساعد ميديد و ميتوانست با سلاطين فاسد و كاهنان رياكار يهود مقابله كند به جنگ و مبارزه روي ميآورد اما پس از آنكه بيمهري ياران خويش را ديد از اين مسئله صرف نظر كرد. به هر روي كليساي مسيح با اقتداي به پيامبران (البته آنچنانكه در كتاب مقدس آمده) پس از به دست گرفتن قدرت از هر وسيله و دستاويزي براي پيشبرد دين (و در واقع براي پيشبرد اهداف سران) استفاده كرد و به زودي همان كليساي مظلوم به كليسائي ستمگر و زورگو تبديل شد و به تعبير جوان گريدي: « در قرن چهارم كليساي شكنجه شده شكنجهگر شده بود » (مسيحيت و بدعتها ص 134ـ 135) برخي از اين كشتارها در قالب جنگ و قتل عام گروهي صورت ميگرفت و برخي در قالب محاكمه ی شخصي كه اغلب همراه با شكنجههاي دردناك و كشتن به سختترين شيوهها بود. 1 ـ جنگهای صليبي : جنگهاي صليبي در سال 1096 با فرمان پاپ اوربان دوم آغاز گرديد و تا سال 1291 م طي هشت مرحله ادامه يافت . در سال 1099 بعد از محاصرهاي پنج هفتهاي مسيحيان موفق به فتح بيتالمقدس شدند گود فرو آدوبويون در نامهاي به پاپ نوشت : اگر ميخواهيد بدانيد با دشمناني كه در بيتالمقدس به دست ما افتادند چه معامله شد همينقدر بدانيد كه افراد ما در رواق سليمان در لچهاي از خون مسلمانان ميتاختند و خون تا زانوي مركب ميرسيد (تاريخ عرب و اسلام، ص 327) مورخين تعداد كشته شدگان این قتل عام خونین را هفتاد هزار نفر دانستهاند (الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج 1، ص 194) توماس نيوتن در تفسير خويش بر كتاب مقدس چاپ 1803 لندن چنين مينويسد: اورشليم در پانزدهم تموز رومي سنۀ 1099 بعد از محاصرۀ پنج هفتهاي فتح شد كه غير از مسيحيين همة اهالي آنجا را كشتند پس زيادتر از هفتاد هزار مسلمان را مقتول ساختند و جماعت يهود را جمع نموده و به آتش سوزانيدند. (انيس الاعلام، ج 5، ص 321 ) جنايات كليسا در جاهاي مختلف و به شكلهاي گوناگون صورت ميگرفت، آنان حتي به زوار مسلمان كعبه نيز رحم نكردند و با فرستادن ناوگاني به درياي احمر كشتي حامل زوار را غرق نمودند (برخورد آراي مسلمانان و مسيحيان، ويليام مونتگمري وات، فصل ششم، بينشهاي متفاوت و حاصل از جنگهاي صليبي، ص 137) آتش بر پا شده از اين جنايات خيلي زود دامنگير خود مسيحيان شد و كشتارهاي خونين كليسا بار ديگر تحت پرچم مبارزه با بدعت شكل گرفت و از جمله: 2 ـ قتل عام در آلبي : در قرن دوازدهم فرقهاي به وجود آمد كه با مالكيت اراضي توسط كليسا مخالف بودند و معتقد بودند كه كليسا بايد به دوران انجيلي باز گردد و همچون گذشته روحانيون فقط به تبليغ احكام بپردازند و از امور دنيوي و تشريفات كليسايي كنارهگيري كنند اما درخواست اين گروه با مذاق سران و رهبران مسيحي سازگار نبود و تصميم به قلع و قمع اين فرقه گرفتند . در 1208 ميلادي پاپ اينوسان سوم سپاهي را براي اين منظور گسيل داشت اين جنگ به طول انجاميد و بيست سال ادامه يافت، لشكريان پاپ قساوت عجيبي را از خود به نمايش گذاشتند آرنو Arnaud كه نايب پاپ و سردار لشكر بود شهر بژيه Begiers را به تصرف خويش درآورد و دستور قتل عام تمام سكنه را صادر كرد ، از او سؤال شد آيا كودكان و مخالفين با الحاد را نيز بكشند . جواب داد : آري همه را بكشيد خدا بندگان خوب خود را باز خواهد شناخت ! (دربارۀ مفهوم انجيلها، كري ولف) 3 ـ شب سن بارتلمي : در بيست و چهارم اوت 1572 م به تحريك كليساي كاتوليك قتل عام پروتستانهاي پاريس آغاز شد و در آن شب فقط در پاريس بيش از دو هزار نفر از پروتستانها را به نام دفاع از مذهب قتل عام كردند . اين كشتار ادامه يافت و در طي دو هفته ده هزار نفر را سر بريدند پاپ كه شادمان و خوشحال از اين غيرت مذهبي بود دستور داد تا شهر را چراغاني كنند و مدالي هم به افتخار عاملان كشتار ضرب نمايند . همچنين پاپ نمايندهاي هم به محضر پادشاه فرانسه و مادرش ملكه كاترين فرستاد و اين حماسه را به ايشان تبريك گفت (دربارۀ مفهوم انجيلها، كري ولف) 4 ـ سركوب نهضت آناباپتيستها : آناباپتيستها پس از تشكل یافتن اقدام به تصرف شهر مونستر Munster در 1534 م نمودند و اين شهر به عنوان پايگاهي براي ايشان قرار گرفت . اما كاتوليكها و پروتستانها كه طاقت ديدن چنين وضعي را نداشتند با وجود تمام اختلافات، با يكديگر هم پيمان و متحد شدند و اين شهر را محاصره كردند . در سال 1535 اين شهر سقوط كرد و قتل عام اين فرقه ، شهر را به حمام خون تبديل كرد (تاريخ تفكر مسيحي/توني لين/فصل چهارم ، منوسيمونز ، ص 312ـ313) + نوشته شده در تاریخ ساعت توسط : | نظر بدهید :: با عقل ، منطق واستدلال آشتی کنیم خشونت در کلیسای مسیح ( 2 ) برخورد كليساها با مخالفين خود : شكنجههای فجيع و اعدام به شيوههای مختلف در نيمۀ نخست قرن سيزدهم دستگاه تفتيش عقايد توسط پاپ گريگوري نهم تشكيل شد ، اين محكمهها موظف بودند كه بيدينان و بدعتگذاران را يافته و محاكمه نمايند . اگرچه در اين دادگاهها ابتدا فقط به كشتن محكومين اكتفا ميشد اما در زمان پاپ اينوسان چهارم شكنجه رسميت يافت و انواع وسائل و ادوات شكنجه ساخته شد . شكنجهها وحشتناك بود : متهم را داغ می کردند ! با گاز انبر تكهتكه از گوشت تنش را ميكندند ! مجبورش ميكردند سطل سطل آب بنوشد كه اين كار مرگ دردناكي را در پي داشت ! به زير ناخنهايش سوزن فرو ميكردند ! و ... خوان آنتونيو لورنت Juan Antonio Lorente كه از منشيان محكمۀ تفتيش عقايد مادريد بوده است مينويسد : « قلم من از شرح اين صحنههاي وحشتناك عاجز است زيرا من چيزي سراغ ندارم كه به قدر نحوۀ رفتار قاضيان محكمۀ تفتيش عقايد با روح احسان و شفقت عيسي مسيح مغاير باشد » وقتي متهم بر اثر شكنجهها نيمه جان ميشد از او درخواست اعتراف و ابراز پشيماني ميكردند ، اگر متهم اعتراف می کرد و ابراز پشیمانی و توبه می نمود ، در حق او لطف ميكردند و قبل از انداختن در آتش خفهاش ميکردند ، اما اگر از اعتراف خودداري ميكرد او را به عنوان مرتدي كه از كردهاش پشيمان نيست زنده زنده ميسوزاندند (دربارۀ مفهوم انجيلها، كري ولف) از ديگر ادوات و ابزار شكنجه ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد : انگشت شكن منگنه صندلي شكنجه ساق شكن ميز كشش چكمه اسپانيولي وزنه و ... در مجمع ريمز (Reims شهركي در فرانسه) توسل به اُردئال كه عبارت بود از آزمايش به وسيله ی سوزاندن بدن با پولاد سرخ يا سرب داغ نيز مشروع شد (مسيحيت شناسي مقايسهاي، بخش يازدهم، ص 306) كليساي مسيح در برخي از موارد ، اجازۀ دفن و كفن مقتولين را نيز نمیداد ! نيكولاس سوم طي فرماني در 1280م اعلام داشت: بدينوسيله ما عموم بدعتگذاران... را تكفير و لعنت ميكنيم... هر كسي ايشان را طبق شعاير مسيحی اجازة كفن و دفن دهد محكوم به تكفير خواهد شد... چنين كسي مورد بخشايش قرار نخواهد گرفت مگر آنكه با دست خويش، اجساد به گور سپردة آن مردگان را از زير خاك بيرون آورد و به دور افكند. (تاريخ تمدن ويل دورانت، ج 4، ص 1048 و 1049) از آنجا كه ذكر انواع شكنجه ها و شيوه ی كليساها در مقابله با مخالفين از عهدۀ ما خارج است ، به ذكر مواردي چند از حقايق تاريخي بسنده ميكنيم و محققين و علاقهمندان را به كتب مفصل و مقالاتي كه در اين زمينه تأليف شدهاند ارجاع ميدهيم: 1 ـ جان هاس وی رهبري جنبش اصلاح ديني را در چكسلواكي بر عهده داشت، از وي دعوت شد تا در شوراي كنتانس ( 1414 ـ 1418 ) شركت كند اما پس از حضور وي، شورا به دستگيري وي مبادرت ورزيد و او را به خاطر سخنرانیهای تند و آتشینش بر عليه فساد كليسا و مقامات روحانی ، زنده زنده در آتش سوزاندند ، همچنين به دستور شورای مذكور جنازۀ جان ويكليف ( John Wycliffe ) كه فيلسوفی برجسته و عالم الهي دانشگاه آكسفورد محسوب ميشد را از خاك بيرون كشيدند و او را نيز به خاطر حمله به كليساي مسيح محكوم نموده و استخوانهايش را به آتش كشيدند (تاريخ تفكر مسيحي، توني لين، فصل سوم، جان ويكليف، ص 230 و جهان مذهبي، ج 2، فصل هشتم، ص 761 و 762). 2 ـ ميكائيل سروتوس : وي مردي اسپانيايي بود كه پس از مطالعۀ كتاب مقدس به اين نتيجه رسيد كه مسئلۀ تثليث كه بر حسب اعتقادنامۀ نيقيه براي عموم مسيحيان امري مسجل شده بود در آن وجود ندارد، كليساي پروتستان (و دقیق تر بگوییم کلیسای کالونی ) وی را به خاطر رد تثليث ، در 1553.م در آتش زنده زنده سوزاند (تاريخ جامع اديان، جان ناس، ص 680 و 681) برخورد كليساها با مخالفين خود : شكنجههای فجيع و اعدام به شيوههای مختلف در نيمۀ نخست قرن سيزدهم دستگاه تفتيش عقايد توسط پاپ گريگوري نهم تشكيل شد ، اين محكمهها موظف بودند كه بيدينان و بدعتگذاران را يافته و محاكمه نمايند . اگرچه در اين دادگاهها ابتدا فقط به كشتن محكومين اكتفا ميشد اما در زمان پاپ اينوسان چهارم شكنجه رسميت يافت و انواع وسائل و ادوات شكنجه ساخته شد . شكنجهها وحشتناك بود : متهم را داغ می کردند ! با گاز انبر تكهتكه از گوشت تنش را ميكندند ! مجبورش ميكردند سطل سطل آب بنوشد كه اين كار مرگ دردناكي را در پي داشت ! به زير ناخنهايش سوزن فرو ميكردند ! و ... خوان آنتونيو لورنت Juan Antonio Lorente كه از منشيان محكمۀ تفتيش عقايد مادريد بوده است مينويسد : « قلم من از شرح اين صحنههاي وحشتناك عاجز است زيرا من چيزي سراغ ندارم كه به قدر نحوۀ رفتار قاضيان محكمۀ تفتيش عقايد با روح احسان و شفقت عيسي مسيح مغاير باشد » وقتي متهم بر اثر شكنجهها نيمه جان ميشد از او درخواست اعتراف و ابراز پشيماني ميكردند ، اگر متهم اعتراف می کرد و ابراز پشیمانی و توبه می نمود ، در حق او لطف ميكردند و قبل از انداختن در آتش خفهاش ميکردند ، اما اگر از اعتراف خودداري ميكرد او را به عنوان مرتدي كه از كردهاش پشيمان نيست زنده زنده ميسوزاندند (دربارۀ مفهوم انجيلها، كري ولف) از ديگر ادوات و ابزار شكنجه ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد : انگشت شكن منگنه صندلي شكنجه ساق شكن ميز كشش چكمه اسپانيولي وزنه و ... در مجمع ريمز (Reims شهركي در فرانسه) توسل به اُردئال كه عبارت بود از آزمايش به وسيله ی سوزاندن بدن با پولاد سرخ يا سرب داغ نيز مشروع شد (مسيحيت شناسي مقايسهاي، بخش يازدهم، ص 306) كليساي مسيح در برخي از موارد ، اجازۀ دفن و كفن مقتولين را نيز نمیداد ! نيكولاس سوم طي فرماني در 1280م اعلام داشت: بدينوسيله ما عموم بدعتگذاران... را تكفير و لعنت ميكنيم... هر كسي ايشان را طبق شعاير مسيحی اجازة كفن و دفن دهد محكوم به تكفير خواهد شد... چنين كسي مورد بخشايش قرار نخواهد گرفت مگر آنكه با دست خويش، اجساد به گور سپردة آن مردگان را از زير خاك بيرون آورد و به دور افكند. (تاريخ تمدن ويل دورانت، ج 4، ص 1048 و 1049) از آنجا كه ذكر انواع شكنجه ها و شيوه ی كليساها در مقابله با مخالفين از عهدۀ ما خارج است ، به ذكر مواردي چند از حقايق تاريخي بسنده ميكنيم و محققين و علاقهمندان را به كتب مفصل و مقالاتي كه در اين زمينه تأليف شدهاند ارجاع ميدهيم: 1 ـ جان هاس وی رهبري جنبش اصلاح ديني را در چكسلواكي بر عهده داشت، از وي دعوت شد تا در شوراي كنتانس ( 1414 ـ 1418 ) شركت كند اما پس از حضور وي، شورا به دستگيري وي مبادرت ورزيد و او را به خاطر سخنرانیهای تند و آتشینش بر عليه فساد كليسا و مقامات روحانی ، زنده زنده در آتش سوزاندند ، همچنين به دستور شورای مذكور جنازۀ جان ويكليف ( John Wycliffe ) كه فيلسوفی برجسته و عالم الهي دانشگاه آكسفورد محسوب ميشد را از خاك بيرون كشيدند و او را نيز به خاطر حمله به كليساي مسيح محكوم نموده و استخوانهايش را به آتش كشيدند (تاريخ تفكر مسيحي، توني لين، فصل سوم، جان ويكليف، ص 230 و جهان مذهبي، ج 2، فصل هشتم، ص 761 و 762). 2 ـ ميكائيل سروتوس : وي مردي اسپانيايي بود كه پس از مطالعۀ كتاب مقدس به اين نتيجه رسيد كه مسئلۀ تثليث كه بر حسب اعتقادنامۀ نيقيه براي عموم مسيحيان امري مسجل شده بود در آن وجود ندارد، كليساي پروتستان (و دقیق تر بگوییم کلیسای کالونی ) وی را به خاطر رد تثليث ، در 1553.م در آتش زنده زنده سوزاند (تاريخ جامع اديان، جان ناس، ص 680 و 681) 3 ـ ويليام تيندل : وي كه ترجمۀ كتاب مقدس به زبان انگليسي را براي دومين بار و پس از جان ويكليف بر عهده گرفته بود، به زودي دريافت انگلستان مكان امني براي اين كار نيست، سپس به آلمان رفت، وي در سال 1535 توسط مقامات شهر آنتورپ دستگير شد و يك سال بعد او را در آتش سوزاندند (تاريخ تفكر مسيحي، فصل چهارم، ويليام تيندل ص 316ـ319) 4 ـ فليكس مانز ( Felix Manz ) وي كه از سران آناباتپيستها بود و در 1525 به تعمير مجدد ايمانداران مبادرت ورزيده بود در ژانوية 1527 دستگير شد و او را در آب خفه كردند (تاريخ تفكر مسيحي، فصل چهارم، آنابابتيستها، ص 309 و 310) 5 ـ مايكل ستلر ( Michael Sattler ) يكي از وحشيانهترين و سختترين شكنجهها در مورد مایکل ستلر مؤلف اعترافنامۀ اشلايتهام اعمال شد . وي كه از رهبران آناباپتيست بود به سبب بدعت محاكمه و در 1527 اعدام شد حكمي كه داوران براي وي صادر كردند چنين بود : « مايكل ستلر به جلاد سپرده شود تا او را به محل اعدام ببرد و زبانش را ببرد، آنگاه او را به گاري ببندد و با انبر تفتيده دو بار بخشهايي از بدنش را بكند ، پس از اينكه او به بيرون از دروازه برده شد پنج بار ديگر به همين شيوه بدنش دريده شود » پس از اينكه به دستور عمل شد او را به عنوان يك بدعتكار سوزاندند تا خاكستر شد . برادران همقطارش با شمشير به قتل رسيدند و خواهرانش غرق شدند همچنين همسر وي نيز چند روز بعد غرق شد (مسيحيت از لابلاي متون، رابرت وان وورست ، فصل پنجم، محاكمه و مرگ مايكل ستلر، ص 321) 3 ـ ويليام تيندل : وي كه ترجمۀ كتاب مقدس به زبان انگليسي را براي دومين بار و پس از جان ويكليف بر عهده گرفته بود، به زودي دريافت انگلستان مكان امني براي اين كار نيست، سپس به آلمان رفت، وي در سال 1535 توسط مقامات شهر آنتورپ دستگير شد و يك سال بعد او را در آتش سوزاندند (تاريخ تفكر مسيحي، فصل چهارم، ويليام تيندل ص 316ـ319) 4 ـ فليكس مانز ( Felix Manz ) وي كه از سران آناباتپيستها بود و در 1525 به تعمير مجدد ايمانداران مبادرت ورزيده بود در ژانوية 1527 دستگير شد و او را در آب خفه كردند (تاريخ تفكر مسيحي، فصل چهارم، آنابابتيستها، ص 309 و 310) 5 ـ مايكل ستلر ( Michael Sattler ) يكي از وحشيانهترين و سختترين شكنجهها در مورد مایکل ستلر مؤلف اعترافنامۀ اشلايتهام اعمال شد . وي كه از رهبران آناباپتيست بود به سبب بدعت محاكمه و در 1527 اعدام شد حكمي كه داوران براي وي صادر كردند چنين بود : « مايكل ستلر به جلاد سپرده شود تا او را به محل اعدام ببرد و زبانش را ببرد، آنگاه او را به گاري ببندد و با انبر تفتيده دو بار بخشهايي از بدنش را بكند ، پس از اينكه او به بيرون از دروازه برده شد پنج بار ديگر به همين شيوه بدنش دريده شود » پس از اينكه به دستور عمل شد او را به عنوان يك بدعتكار سوزاندند تا خاكستر شد . برادران همقطارش با شمشير به قتل رسيدند و خواهرانش غرق شدند همچنين همسر وي نيز چند روز بعد غرق شد (مسيحيت از لابلاي متون، رابرت وان وورست ، فصل پنجم، محاكمه و مرگ مايكل ستلر، ص 321) [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:27 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:26 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:25 ] [ مریم مسیحی ]
نکته ای که برای من عجیب است اینکه آیا براستی زنان در هر ماه یک هفته
را باید نجس باشند و هیچ کس هم به ایشان دست نزند ، بستری که بر آن
می خوابد و هر جایی که بر آن می نشیند نجس می شود !!!
آیا این همان کرامت زن است ؟!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:24 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:22 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:21 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:20 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:19 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:18 ] [ مریم مسیحی ]
پیش تر از این به این مساله پرداخته بودیم که در نویسنده ی انجیلهای چهارگانه تردیدهای جدی وجود دارد و هرگز نمی توان آنها را به نویسندگان یاد شده نسبت داد .
البته این ادعای ما نیست و محققین مسیحی نیز این مساله را پذیرفته اند .
تصور من این است که برخی از رهبران فاسد کلیسا با دستبردن در انجیلهای موجود ( در صورتی که انتساب انجیلها را به نویسندگان یاد شده بپذیریم ! ) و یا با جعل این انجیلها و نسبت دادن آنها به حواریون و شاگردان ایشان ، راه را برای خود باز نموده اند :
وقتی یک مسیحی به این باور برسد که حضرت مسیح که خدای متجسم است ، خود از ریشه ای ناپاک و از اولاد حرام است ( نعوذ بالله )
آن زمان که مسیحیان بپذیرند که مسیح که برترین شخصیت عالم است دروغ می گوید !
زمانی که بخوانند که مسیح با وجود تمام شخصیت والائی که دارد به مادر خویش بی احترامی می کند ! بدزبان است و از دادن دشنام هیچ ابائی ندارد ! شراب می سازد ! میگساری می کند و ...
دیگر هرگز وجود این رذائل را در رهبران خود امری غیر عادی نمی دانند و به راحتی سر به فرمان رهبران فاسد می گذارند .
در آینده به گوشه هایی از تاریخ سیاه زندگی رهبران کلیسا خواهیم پرداخت و دوستان عزیز نیز به این باور خواهند رسید که چرا و به چه انگیزه هایی چنین نسبتهای ناروایی را به حضرت مسیح نسبت داده اند .
بلی در کمال تعجب می بینیم که مسیحیان در برهه هایی از تاریخ بدترین و شرور ترین افراد را نیز در راس کلیسای خود دیده اند !! این مساله ، واقعیتی است آشکار که رهبران فعلی کلیسا نیز آن را بدون تردید می پذیرند .
مسیح انجیلها :
عیسی ؛ از نسلی ناپاک !
و يهودا زني مسمّي به تامار براي نخست زاده خود عیر گرفت... چون يهودا او را بديد، وي را فاحشه پنداشت زيرا که روي خود را پوشيده بود، پس از راه به سوي او ميل کرده گفت: بيا تا به تو در آيم، زيرا ندانست که عروس اوست... و چون وقت وضع حملش رسيد اينک توأمان در رحمش بودند... پس او را فارص نام نهاد ( پيدايش 38 : 6 - 29 )
مطابق انجيل متي عيسي ، سليمان و داود همگي از نسل فارص ولد الزنا بوده اند !! (متي 1 : 3 – 16 )
البته این نسبت ناروا به اینجا ختم نمی شود بلکه از طریق دیگری نیز نسب مسیح به زنا می رسد ( نعوذ بالله ) :
در سفر پيدايش 19 : 30 – 28 آمده است که دو دختر لوط به او شراب نوشانيدند و در حال مستي با او خوابيدن و از او حامله شدند و آن بزرگ پسري زاييده او را موآب نام نهاد و او تا امروز پدر موآبيان است و کوچک نيز پسري بزاد و او را بن عمّي نام نهاد. وي تا به حال پدر بني عمون است . پيدايش 19 : 37 – 38
بدون شک داود سليمان و عيسي از موآبيان بوده اند زيرا راعوث ( که به او روت هم مي گويند ) متي 1 : 5 وراعوث هم که جده ی داود است موآبيه بوده است . سفر روت 1 : 4
گذشته از اين عيسي از عمونيان نيز هست زيرا رحبعام ابن سليمان از اجداد عيسي است متي 1 : 7 و مادررحبعام عموني بوده است . اول پادشاهان 14 : 2
صرف نظر از این دو شجره ی ناپاک باید دانست که مادر سلیمان نیز زنی بوده که به نامشروع با داود همبستر شد ! و بعدها با حیله ی داود نبی ، شوهرش را از بین بردند و داود او را به همسری خویش در آورد و حضرت مسیح از نسل همین زن است !!! ( دوم سموئیل 11 : 2 – 27 )
عیسی مسیح دروغ می گوید !
« و بعد از آن عیسی در جلیل می گشت زیرا نمی خواست در یهودیه راه رود چونکه یهودیان قصد قتل او می داشتند و عید یهود که عید خیمه ها باشد نزدیک بود پس برادرانش بدو گفتند از اینجا روانه شده به یهودیه برو تا شاگردانت نیر آن اعمالی را که تو می کنی را ببیننند زیرا هر که می خواهد آشکار شود در پنهانی کار نمی کند پس اگر این کارها را می کنی خود را به جهان بنما آنگاه عیسی بدیشان گفت وقت من هنوز نرسیده .... شما برای این عید بروید من حال به این عید نمی آیم زیرا که وقت من هنوز تمام نشده است ... لکن چون برادرانش برای عید رفته بودند او نیز آمد ، نه آشکار بلکه در خفا »
مطابق این آیات مسیح ، به برادرانش گفت شما بروید اما من نمی آیم ولی پس از آنکه آنها رفتند خود مخفیانه به آنجا رفت .
البته ترجمه های فارسی با اضافه کردن کلمه ی ( الآن ) یا مثل آن سعی کرده اند راهی برای رهایی از این اشکال بیابند اما در متن انجیل اصلا چنین نیست و به وضوح آمده که مسیح گفت من در این عید نخواهم آمد {۱}
مسیح و احترام به مادر !
در عهد عتیق سفارش زیادی به احترام پدر و مادر شده است ، در تثنیه 27 : 16 آمده است « ملعون باد کسی که با پدر و مادر خود به خفت رفتار نماید »
اما وقتی به انجیلها مراجعه می کنیم اثری از این احترام به مادر را نمی بینیم بلکه : در انجیل متی 12 : 47 – 50 آمده است « و شخصی وی را گفت اینک مادر تو و برادرانت بیرون ایستاده می خواهند با تو سخن گویند در جواب قایل گفت : کیست مادر من ! و برادران من کیانند ؟ ودست خود را به سوی شاگردان خود دراز کرده گفت اینانند مادر من و برادرانم زیرا هر که اراده ی پدر مرا که در آسمان است بجا آورد همان برادر و خواهر و مادر من است »
آیا براستی مسیح درمورد مادر خود که از زنان برگزیده ی روزگار بوده چنین سخن می راند . ممکن است بگوییم این کار عیسی مسیح برای تعلیم این حقیقت بوده که برادری در راه دین بر نسبتهای خانوادگی برتری دارد ولی حقیقت این است که هرگز نمی توان قبول کرد که مسیح به خاطر تعلیم این آموزه مادر خود را خوار کند .
و آیا براستی مادر مسیح جزو کسانی نبود که اراده ی پدر آسمانی را به جا آورد ؟
البته داستان بی احترامی مسیح به مادر خویش به اینجا نیز ختم نمی شود
در یوحنا 2 : 3 – 4 آمده است « و چون شراب تمام شد مادر عیسی بدو گفت شراب ندارند . عیسی به وی گفت : ای زن مرا با تو چه کار است ! »
در کمال تعجب بجای اینکه عیسی که خود مردی کامل است و باید بیش از همگان به مادر احترام بگذارد در مقابل دیگران با بی احترامی و خفت از واژه ی ای زن برای مادر خود استفاده می کند !
آیا افراد عادی با مادر خود چنین رفتار می کنند ؟ که مسیح که باید خود اسوه ی برای اخلاق باشد چنین مادر خود را خوار و خفیف می کند .
دشنام به اطرافیان
از دیگر تهمتهایی که انجیلها بر حضرت مسیح وارد می کنند برخوردهای غیر منطقی و بی احترامی به این و آن است :
در انجیل متی آمده است که زنی یونانی برای گرفتن شفای دختر خویش پیش حضرت مسیح آمد اما عیسی بجای دلداری او در جوابش چنین گفت :
بگذار اول فرزندان سیر شوند زیرا نان فرزندان را گرفتن و پیش سگان انداختن نیکو نیست ! ( مرقس 7 : 27 )
آری مسیح فقط و فقط به این خاطر که آن زن از بنی اسرائیل نبوده و یونانی بوده است او را سگ می خواند و در مقابل بنی اسرائیل را فرزند خود می نامد !
پاسخ دوست عزیز مسیحی به این اشکال :
دوست عزیز « آشنای دیرین » پاسخ داده اند : « مسیح با این کار که به ظاهر توبیخ و یا حتی تحقیر بوده خواسته تا آن زن ایمان خود را بر دیگران آشکار سازد و در حقیقت این درسی برای سایرین باشد » به عقیده ی من این پاسخ ، توجیه مناسبی است و من این جواب رو می پذیرم . با این حال تامل در این مورد رو به دوستان واگذار می کنم .
مسیح در جای دیگر حتی به پطرس که بزرگترین حواری خویش شمرده می شود نیز بدترین بی احترامیها را می کند
در انجیل متی آمده است که مسیح به یکباره بر پطرس خشمگین شد و به او گفت : دور شو از من ای شیطان ! زیرا که باعث لغزش من می باشی ! ( متی 16 : 23 )
عجیب است که بدانید پطرس بزگترین حواری مسیح است و حتی مسیح پیش از این او را به عنوان نایب خود معرفی کرده بود و او را سنگ بنای مسیحیت معرفی کرده بود :
« و من نیز تو را می گویم که تویی پطرس و بر این صخره کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهد یافت » متی 16 : 18
عیسی مسیح ، ملعون خوانده شده است !
یکی از عجیب ترین تعالیم کتاب مقدس ملعون بودن حضرت مسیح است !!
پولس که پیشتر از این به نقش وی در تحریف مسیحیت اشاره کرده بودیم در عبارتی عجیب ادعا می کند که مسیح بجای گناهان ما کشته شد و به صلیب کشیده شد و به همین خاطر ملعون است !!
متن عبارت پولس چنین است :
مسیح ما را از لعنت شریعت فدا کرد چونکه در راه ما لعنت شد چنانکه مکتوب است ملعون است هر که بر دار اویخته شود .
پولس با این جمله اشاره به مطلبی در تورات می کند
در سفر تثنیه باب 21 ایه ی 22 – 23 آمده است : و اگر کسی گناهی را که مستلزم موت است کرده باشد و کشته شود و او را به دار کشیده باشی بدنش در شب بر دار نماند او را البته در همان روز دفن کن زیرا آنکه بر دار آویخته شود ملعون خداست تا زمینی را که یهوه خدایت تو را به ملکیت می دهد نجس نسازی .
بدون شک این عبارات مربوط به کسی است که مرتکب گناهی شده باشد و بندگان صالح خدا او را به خاطر آن گناه که موجب مرگ بوده بردار بیاوزیند نه در مورد پیامبری که توسط پادشاهی ظالم و ستمگر به صلیب کشیده شد.
نکته ی دیگر اینکه اگر بخواهیم این آیه را بر حضرت مسیح تطبیق دهیم به مشکلی دیگر بر می خوریم : مطابق دستور این آیه باید کسی را که بر دار کشیده شده در همان روز دفن کرد و شب بر دار نماند تا زمین را نجس نسازد ! حال این سوال پیش می آید که آیا اگر مسیح در شب بر دار می ماند زمین خداوند را نجس می کرد؟!!!
عیسی مسیح شرابخواری می کند و به این هم اکتفا نمی کند بلکه برای میهمانان معجزه می کند و برایشان شراب می سازد !!!
بدون شک هر وجدان بیداری حتی اگر شراب را حرام نشمارد با این حال براحتی می تواند دریابد که نوشیدن آن از شان یک مبلغ دینی بدور است تا چه رسد به یک پیامبر
البته در کتاب مقدس هم اگر چه نوشیدن شراب حرام اعلام نشده اما با این حال بارها و بارها از آن به عنوان یک مایه ی فتنه یاد شده و نوشیدن آن به دور از حکمت دانسته شده
به عنوان مثال در کتاب امثال سلیمان 20 : 1 آمده است : .. و هر که به آن فریفته شود حکیم نیست و در امثال 23 : 20 چنین آمده است : از زمره ی میگساران مباش
( این مطلب در جاهای زیادی ذکر شده است به عنوان نمونه اشعیا 28 : 7 ، امثال 23: 29- 35 ، اشعیا 28: 1 ، اشعیا 5 : 11 و ... )
اما در کمال تعجب می بینیم که مسیح که باید اسوه ی زهد باشد و از این گونه امور ( که حتی اگر حرام هم نباشد بدون شک کاری ناپسند و بدور از شان یک بزرگ مرد است ) مبرا باشد خود شراب می نوشد !
در انجیل متی 11 : 19 آمده است : پسر انسان آمد که می خورد و می نوشد ، می گویند اینک مردی پرخور و میگسار و دوست باجگیران و گناهکاران است .
و در انجیل لوقا 22 : 16 – 17 آمده است : پس پیاله ای گرفته شکر نمود و گفت این را بگیرید و در میان خود تقسیم تقسیم کنید زیرا به شما می گویم تا ملکوت خدا نیاید از میوه ی مو دیگر نخواهم نوشید
و حتی یکی از معجزات مسیح نیز تبدیل آب به شراب است !!
در انجیل یوحنا 2 : 1 – 9 داستان این معجزه چنین آمده است : و در روز سوم در قانای جلیل عروسی بود و مادر عیسی در آنجا بود و عیسی و شاگردان را نیز به عروسی دعوت کردند و چون شراب تمام شد مادر عیسی بدو گفت شراب ندارند ... عیسی بدیشان گفت قدحها را از اب پر کنید و آنها را لبریز کردند پس بدیشان گفت الآن بردارید و به نزد رئیس مجلس ببرید پس بردند و چون رئیس مجلس آن آب را که شراب گردیده بود بچشید ....
آنچه گذشت بخشهایی از شخصیت عیسی مسیح در انجیلها است . بدون شک هر کسی اگر تعصب را کنار بگذارد در می یابد که این صفات در مورد حضرت عیسی حقیقت ندارد و ساختگی است و به عقیده ی من سازندگان این داستانها کسانی بودند که در نظر داشتند با پایین آوردن شخصیت مسیح و طبیعی جلوه دادن این ضعفهای مفرط بر اعمال خود سرپوشی بگذارند
عیسی مسیح در منابع اسلامی
دیدگاه اسلامی و قرآنی حضرت مسیح را هرگز خدا نمی داند و با شدت این عقیده ی ساختگی را نفی می کند اما با این حال شخصیتی که از مسیح ترسیم می کند به مراتب برتر از مسیح انجیلها است !
ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی ابن مریم وجیها فی الدنیا و الآخرة و من المقربین
خدا تو را به کلمه ای از جانب خود که نامش مسیح عیسی پسر مریم است بشارت می دهد در حالی که او هم در دنیا و هم در آخرت آبرومند و از مقربین است
در جای دیگر او را در همه جا مایه ی برکت می خواند
و جعلنی مبارکا این ما کنت
و مرا هر جا که باشم مایه ی برکت قرار داده ( سوره ی مریم آیه ی 30 )
و در جای دیگر مسیح را حکیم می داند
و یعلمه الکتاب و الحکمة و التورات و الانجیل
و خدا به او کتاب آسمانی و حکمت و تورات و انجیل می آموزد
در هیچ جا از تعالیم قرآنی کوچکترین صفتی که شخصیت ان بزرگوار را مخدوش کند نمی یابیم آن حضرت را بنده ی مطیع الهی می بینیم و خداوند وی را کلمه ی خود می خواند
جهت اختصار از بررسی روایات صرف نظر می کنیم و به همین مقدار بسنده میکنیم .
{۱} اگر چه عبارت کاملا واضح است : مسیح می گوید وقت من فرانرسیده و به این
عید نمی آیم ولی مخفیانه می رود
اما مترجمین که سعی در پوشاندن این اشکالات هستند به ترجمه ها دست می برند و
با اینکه این عبارت کاملا روشن است اما با این وجود سعی کرده اند با اضافه
کردن کلمه ی حال این مطلب را القاء کنند که مسیح می گوید من الآن نمی آیم
با اینکه متن کاملا روشن است و مسیح می گوید من در این عید نمی آیم و به
همین جهت شاگردان روانه می شوند و الا بدون شک در انتظار مسیح می ایستادند
ولی آنها از کلام مسیح همین را فهمیدند که او بنا ندارد بیاید
به ترجمه های انگلیسی مراجعه کردم و دقیقا به همین نکته رسیدم
در ترجمه ی قدیمی American Standard Version 1901 عبارت چنین است :
Go ye up unto the feast: I go not up unto this feast; because my time
is not yet fulfilled
و به روشنی می گوید من در این عید نخواهم آمد
در ترجمه ی Amplified Bible 1954 کم کم به فکر اصلاح عبارت افتاده اند و
کلمه ی yet را درون پرانتز قرار داده اند تا این اشکال را به نحوی کم رنگ
کنند
Go to the Feast yourselves. I am not [yet] going up to the Festival,
because My time is not ripe
اما در ترجمه های اخیر خیال خود را راحت کرده اند و کلمه ی yet را در خود
متن گنجانده اند
You go to the Feast. I am not yet going up to this Feast New
International Version
البته به هر صورت معنی واضح است و بدون شک کلام مسیح این بوده که من در این
عید نمی ایم و به همین دلیل شاگردان به گمان اینکه مسیح نمی آید روانه
شدند و مسیح مخفیانه رفت
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:17 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:16 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:16 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:14 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:11 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:6 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:5 ] [ مریم مسیحی ]
ازدواج با محارم در کتاب مقدسِ مسیحیان و یهودیان!در باب 20 از کتاب پیدایش از کتاب مقدس، در آیۀ 12 به نقل از ابراهیم میگوید که ساره همسر حضرت ابراهیم، خواهر اوست: « و فيالواقع نيز او خواهر من است، دختر پدرم، اما نه دختر مادرم، و زوجة من است.» البته ما نمیدانیم که این سخن راست بوده است یا دروغ(!) زیرا دروغگویی از سوی پیامبران در کتاب مقدس تحریف شدۀ امروزی امری عادی است، ولی نظر به اینکه مسیحیان و یهودیان عزیز این بخشها را تحریف نشده میدانند، پس بنا به اعتقاد خودشان، پیامبرشان که عهدهای چنین و چنان با خدا دارد، با خواهر خود ازدواج کرده است، و حضرت اسحاق و بنی اسرائیل نیز حاصل ازدواج با محارم هستند. البته در کتاب مقدس، پسران حضرت آدم نیز با خواهرانشان برای بقای نسل ازدواج میکنند ولی با فرض درست بودن آن بخش از کتاب مقدس، مسیحیان میتوانند بهانه بیاورند که زن دیگری به غیر از خواهران آنها وجود نداشتند که بخواهند با آنها ازدواج کنند، ولی آیا ابراهیم هم غیر از خواهرش زن دیگری را گیر نیاورده بود تا با او ازدواج کند؟ باز باید پرسید که خدای کتاب مقدس چرا عهد خود را در کسی(اسحاق) قرار میدهد که حاصل ازدواج محارم یعنی ازدواج خواهر و برادر است؟
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:4 ] [ مریم مسیحی ]
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:2 ] [ مریم مسیحی ]
شباهت های امام حسین و حضرت عیسی علیهما السلام ![]() « قال انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیاً وجعلنی مبارکا این ما کنت و اوصانی بالصلوة و الزکوة ما دمت حیا، و براً بوالدتی و لم یجعلنی جبارا شقیا، والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا» (سوره مریم، آیات 30 - 33) ترجمه: (عیسی فرمود:) من بنده خدایم، به من کتاب داده و پیامبر ساخته است. و مرا هر جا که باشم مبارک گردانده، و مرا تا تا زندهام به نماز و زکات سفارش فرموده است. و مرا نیکوکار به پدر و مادر قرار داده و جبار و شقی نساخته است. و درود بر من روزی که به دنیا آمدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم. بین حضرت عیسی در مسیحیت و امام حسین علیه السلام در امت اسلام وجه شباهت هایی هست. از جهت مادر از آن جمله از حیث مادر که هم حضرت مریم علیهاالسلام "سیدة النساء" (سرور زنان) است و هم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام درباره حضرت مریم قرآن میفرماید: « و اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین» (سوره آل عمران، آیه 42) ""ترجمه: و آنگاه که فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را برگزیده و پاکیزه ساخته و بر تمام زنان جهان (زمان خودت) برتری داده است."" در احادیث نیز وارد شده که نظیر این خطاب برای حضرت زهرا واقع شده است. شاعر میگوید: فان مریم احصنت فرجها ***و جاءت بعیسی کبدر الدجی فقد احصنت فاطم وجهها ***و جاءت بسبطی نبی الهدی ""یعنی مریم دامن خویش از آلودگی نگه داشت و عیسی را که ماه تابان شبهای تار است به دنیا آورد. فاطمه نیز روی خود را « از غیر خدا » بازداشت و دو نواده پیامبر هدایت را به دنیا آورد."" مریم، صدیقه آن امت است: « ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صدیقة کانا یأکلان الطعام » (سوره مائده، آیه 75) ""ترجمه: مسیح بن مریم جز پیامبر نیست که پیش از او نیز پیامبرانی زیست کردهاند، و مادر او صدیقه (راستین) است که هر دو غذا میخوردند."" حضرت زهرا نیز صدیقه این امت است. درباره هر دو " بتول عذرا " گفته شده است. از جهت مدت حمل شباهت دیگر بین حضرت عیسی و امام حسین، در مدت حمل است. در حدیث است ( نفس المهموم، ص 6، و بحار، جلد دهم، باب 11 ) که مدت حمل سیدالشهداء شش ماه طول کشید و هیچکس شش ماهه متولد نشد که در عین حال بماند مگر حسین و عیسی علیهما السلام. در حدیث دیگری آمده است که آیه زیر اشاره است به سیدالشهداء: « و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنة قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه و اصلح لی فی ذریتی انی تبت الیک و انی من المسلمین » (سوره احقاف، آیه 15) ""ترجمه: و به انسان سفارش کردیم به پدر و مادرش نیکی کند که مادرش با زحمت دوران بارداری و وضع حمل او را گذراند، و دوران بارداری و شیرخوارگی وی سی ماه به طول انجامید تا اینکه به حد بلوغ و رشد خود رسید و چهل ساله شد. گفت: پروردگار من! مرا الهام ده تا نعمتی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای سپاس گزارم و عملی شایسته کنم که مورد پسند تو باشد، و فرزندان مرا صالح گردان، همانا من به درگاهت تو به میکنم و من از مسلمانان هستم."" عیسی «برا بوالدتی» بود و حسین «وصینا الانسان بوالدیه احسانا». عیسی گفت: « انی عبدالله»؛ درباره حسین نازل شد:« انی من المسلمین ». "عمرو بن سعید بن عاص اشدق" حاکم مکه نامهای نوشت به سید الشهدا و او را از نفاق و درگیری پرهیز داد. حضرت در جواب نامهاش نوشت: « لم یشاقق الله و رسوله من دعا الی الله و عمل صالحا و قال انی من المسلمین » ""ترجمه: کسی که به سوی خدا میخواند و عمل شایسته میکند و می گوید من از مسلمانانم، با خدا و رسول نزاع نکرده است."" این سخن اشاره است به این آیه کریمة: « و من احسن قولا ممن دعا الی الله و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین » (سوره فصلت، آیه 33) ""ترجمه: و چه کسی خوش گفتارتر است از آنکس که به سوی خدا میخواند و عمل شایسته میکند و گوید که من از مسلمانانم."" در باب حمل عیسی نه ساعت و نه روز هم گفته شده است. از جهت نحوه حمل ضمنا شباهتی هم در نحوه حمل و وضع هست که هر دو کرها بوده است؛ اما مریم به خاطر اینکه فرشته بر او ظاهر شد و مریم گفت: انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا (من از تو به خدا پناه می برم اگر پرهیزکار باشی) و گفت: یا لیتنی مت قبل هذا (ای کاش قبل از این مرده بودم.) و حضرت زهرا به واسطه اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده بود که «فرزند او» کشته خواهد شد، و چون به حضرت گفته شد که ائمه معصومین علیهم السلام از ذریه او خواهند بود، راضی شد. در باب حمل حضرت سیدالشهدا اگر تولد آن حضرت در سوم شعبان و تولد امام حسن مجتبی علیه السلام در نیمه رمضان باشد، ممکن نیست آنچه در بعضی روایات رسیده که فاصله آنها شش ماه و ده روز است درست بیاید. شش ماه و ده روز، با روایاتی منطبق است که تولد حضرت را در آخر ربیع الاول ذکر کرده. از جهت مبارک بودن همچنین در زمینه مبارک بودن نیز بین این دو شباهت وجود دارد. عیسی علیه السلام می فرماید: «و جعلنی مبارکا» ترجمه: مرا مبارک قرار داد. و درباره امام حسین نیز آمده است: « و جعل الشفاء فی تربته و الاجابة تحت قبته و الائمة فی ذریته » ""ترجمه: خداوند شفا را در تربت او ، و اجابت دعا را زیر بارگاه او، و ائمه معصومین علیهم السلام را از نسل وی قرارداده است."" منبع: حماسه حسینی 2 صفحه 145 تا 147
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:1 ] [ مریم مسیحی ]
آريوس كيست؟ آريوس… بلند بالا و باريك بود، نگاهي اندوهناك داشت و آثار رياضت و خشكي از ظاهرش هويدا بود. به طوري كه از لباسش برميآمد ـ قباي كوتاه بيآستين، شالي به منزله روپوش ـ از جمله زهاد بود. طرز حرف زدنش شيرين و سخنانش اقناع كننده بود. دوشيزگان تارك دنيا، كه در اسكندريه زياد بودند، احترام فراواني به او ميگذاشتند و در ميان روحانيون عاليمقام هواخواهان وفادار بسيار داشت. آريوس ميگفت مسيح با آفريننده يكي نيست، بلكه «لوگوس»، يعني نخستين و عاليقدرترين همه مخلوقات، است. آلكساندر اسقف اعتراض كرد، آريوس ابرام ورزيد. او چنين استدلال كرد: «اگر پسر به وسيله پدر به وجود آمده است بايد در زمان به دنيا آمده باشد (حادث باشد). در اين صورت، نميتواند با پدر از لحاظ ابديت، يكسان باشد. به علاوه، اگر مسيح،آفريده شده است، بايد كه از عدم به وجود آمده باشد، نه از ذات پدر. پس با پدر از يك ذات نبوده است.» برخي از اسقفها ايرادهايي گرفتند؛ بسياري از كشيشها با آريوس همدلي نشان دادند؛ روحانيان و غير روحانيان در ايالات آسيايي بر سر اين نكته دستخوش تشتت آرا شدند، و بنا به گفته ائوسبيوس: «در شهرها غوغا و بينظمي به پايهاي رسيد كه اين امر براي مشركان حتي در تئاترهايشان موضوع تفريح كفرآميزي گشت.» قسطنطين، كه پس از سرنگون ساختن ليكينيوس به نيكومديا آمده بود، به وسيله اسقف اين شهر از موضوع اطلاع يافت. وي يك پيام خصوصي براي آلكساندر و آريوس فرستاد و آنان را دعوت كرد كه آرامش فيلسوفان را سرمشق قرار دهند و اختلافات فكري خود را به طور مسالمتآميز با يكديگر حل كنند، يا لااقل نگذارند عامه مردم از مباحثات آن دو آگاه شوند. نامهاش، كه ائوسبيوس آن را حفظ كرده است، بروشني نشان ميدهد كه قسطنطين چندان پابند به اصول الاهيات نبوده است، و سياست مذهبي او هدفهاي سياسي داشته است. من فرض را بر آن گذاشته بودم كه انديشههايي را كه همه مردم از خدايان دارند به يك شكل واحد بازگردانم، زيرا قوياً حس ميكردم اگر بتوانم مردم را متقاعد سازم كه در اين باره متحد شوند، اداره امور به طور قابل ملاحظهاي آسان خواهد شد. اما افسوس! اطلاع مييابم كه در ميان شما بيش از آنچه اخيراً در افريقا مجادله بوده است مجادله وجود دارد. ظاهراً علت اين مجادلات پوچ به نظر ميرسد و در خور چنين معارضات تند نيست. تو، آلكساندر، اگر ميخواستي بداني كشيشانت درباره يك مسئله حقوقي يا حتي درباره جزئي از مسئلهاي كه هيچ گونه اهميتي ندارد چگونه فكر ميكنند، و تو، آريوس، اگر چنين افكاري داشتي، ميبايست سكوت ميكردي … لزومي نداشت كه اين مسائل را به ميان مردم بكشانيد …، زيرا اينها مسائلي هستند كه فقط بيكاري محرك آنهاست و جز براي حدت دادن به ذهن فايدهاي ندارد …، كارهايي است احمقانه، در خور كودكان بيتجربه، نه شايسته كشيشها يا اشخاص معقول. اين نامه هيچ اثري نكرد. براي كليسا مسئله «همذاتي» بدان گونه كه در مقابل شباهت ساده يعني «همانندي» پسر و پدر عنوان ميشد، از نظر خداشناسي و سياسي موضوعي حياتي بود. اگر مسيح خدا نبود، همه بنياد مذهب مسيحي ممكن بود فرو ريزد، و اگر اختلاف نظر درباره اين نكته مجاز ميشد، آشفتگي عقايد ممكن بود وحدت كليسا، قدرت آن، و بنابراين مددي را كه به دولت ميرسانيد از ميان ببرد.چون مباحثه بيش از پيش شيوع مييافت و مشرق يوناني را شعلهور ميساخت، قسطنطين، براي پايان دادن به اين كار، تصميم گرفت نخستين شوراي عمومي كليسا را تشكيل دهد. پس همه اسقفها را دعوت كرد كه در سال 325 به نيقيه (نيكايا) واقع در بيتينيا نزديك پايتختش نيكومديا، بيايند و همه مخارج آنان را تأمين كرد. سيصد و هجده تن آمدند، و يكي از ايشان ميگويد: «روحانيان ديگري هم كه عدهشان كمتر بود دستيارشان بودند.» اين نكته ميرساند كه كليسا در آن زمان به چه رشد و توسعه عظيمي رسيده بود. بيشتر اين اسقفها از ايالات شرقي ميآمدند. بسياري از اسقف نشينهاي مغرب از اين مباحثه اطلاع نداشتند، و پاپ سيلوستر اول، كه به سبب بيماري نتوانسته بود بيايد، به فرستادن چند كشيش به نمايندگي اكتفا كرد. شورا در تالار بزرگ يكي از كاخهاي امپراطوري به رياست عاليه قسطنطين تشكيل جلسه داد. امپراطور با پيامي خطاب به اسقفها، مبني بر استقرار وحدت كليسا، مذاكرات را افتتاح كرد. ائوسبيوس ميگويد: «با شكيبايي به نطقها گوش داد؛ شدت وحدت گفتار مخالفان را تعديل كرد،» و خود نيز در مباحثات شركت جست. آريوس نظريه خود را مبني بر اينكه مسيح موجودي بود آفريده، نابرابر با پدر، و «فقط به وسيله مشاركت، الاهي بود» تكرار كرد. پرسندگان باهوش او را مجبور كردند قبول كند كه اگر مسيح مخلوق بوده و آغاز داشته ممكن بوده است كه تغيير كند، و اگر ميتوانسته است تغيير كند، ممكن بوده است كه از فضيلت به منقصت بگرايد. پاسخهايش صادقانه، منطقي، و برايش مرگبار بود. آتاناسيوس، سركشيش فصيح و پرخاشگري كه آلكساندر به عنوان شمشير الاهيات خود همراه آورده بود، بروشني نشان داد كه اگر مسيح و روح القدس با پدر همذات نبودند، شرك و اعتقاد به تعدد خدايان پيروز ميشد. اذعان كرد كه در نظر مجسم ساختن سه شخص متمايز در وجود يك خدا اشكال دارد، ولي چنين دفاع كرد كه عقل بايستي در برابر راز تثليت سر تعظيم فرو آورد. همه اسقفها، جز هفده تن از آنان، با او موافقت نمودند و بيانيهاي را در توضيح اين نظر امضا كردند. هوادران آريوس به امضاي آن تن در دادند، مشروط بر اينكه يك حرف به آن اضافه شود و «همذاتي» به «همانندي» تبديل گردد. شورا امتناع ورزيد و به صوابديد امپراطور بيانيه ذيل را منتشر ساخت: ما به خدايي يگانه معتقديم، به پدر قادر مطلق، آفريننده همه چيزهاي آشكار و نهان، و به يك خداوندگار، به عيسي مسيح، پسر خدا، به وجود آمده … نه آفريده، همذات با پدر … كه به خاطر ما مردم و به خاطر نجات ما فرود آمده، مجسم شده، بشر گشته، رنج ديده، روز سوم از ميان مردگان برخاسته، به آسمان صعود كرده است و براي داوري زندگان و مردگان خواهد آمد. تاريخ تمدن ويل دورانت ،جلد 3، ص768تا 770
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 2:0 ] [ مریم مسیحی ]
سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-11 نفوذ بولس بلافاصله محسوس نگشت. جماعاتي كه تشكيل داده بود مانند جزاير بسيار كوچكي بودند در اقيانوسي از مشركان. كليساي روم كليساي پطرس بود و به خاطره ي او وفادار ماند. بولس تا يك قرن پس از مرگش تقريباً فراموش شده ماند، ولي هنگامي كه نخستين نسلهاي مسيحي از ميان رفتند و روايت شفاهي حواريون محو شدن آغاز كرد، هنگامي كه صدها گونه رفض و بدعت روح مسيحيت را بر هم زد، رسالههاي بولس چارچوبي فراهم آورد تا نظامي با ثبات از عقايدي كه جماعات پراكنده را به صورت كليسايي مقتدر گرد هم جمع كرد، شكل گيرد. حتي با اين وجود، مردي كه مسيحيت را از آيين يهود جدا كرد هنوز چندان از نظر حدت و شدت خصلتها و نرمش ناپذيري اخلاقي اساساً يهودي بود كه مردم قرون وسطي، با پذيرفتن معتقدات و فرهنگ مشركان در اصول بر حق كاتوليكي، در وجود او روحي كه به روح خودشان نزديك باشد نيافتند، عده ي كمي از كليساها را به نام او كردند، ندرتاً مجسمهاي از او تراشيدند، و كمتر نام او را بردند. پانزده قرن سپري شد تا اينكه لوتر بولس را رسول اصلاح مذهب گرداند، و كالون در آثار مبهم او عقيده ي قضا را كشف كرد. كيش پروتستان نشانه ي پيروزي بولس بر پطرس، و نهضت مذهبي بنيادگرايي نشانه ي پيروزي بولس بر مسيح بود. نتيجه نزاع نتيجه نزاع به پيروزي پولس و انزواي پطرس انجاميد؛ پيروزي و شكستي كه بهتدريج صورت گرفت. نويسندهاي مسيحي ميگويد: پولس حواري را غالباً دومين مؤسس مسيحيت لقب دادهاند و مسلماً او در اين راه جهاد بسيار كرده، فرقه طرفداران اصول و شرايع موسوي را مغلوب ساخت، بهطوري كه آنها اهميت، موقع و مقام خود را بر اثر مساعي پولس از كف دادند، ولي اهميت او بيشتر از آن جهت است كه وي اصول لاهوت و مبادي الوهي (تئولوژيك) خاصي را به وجود آورد. تاريخ جامع اديان، ص 613 ديگري ميگويد: پولس بهخاطر توسعه يافتن افكارش متهم شده است، مخصوصاً توسط عدهاي از نويسندگان در پايان قرن اخير، كه آنقدر مسيحيت را تغيير داده كه گويي مؤسس دوم آن است. مسيحيت و بدعتها، ص 47 نويسنده كتاب تاريخ جامع اديان علت موفقيت پولس را تبليغ او براي غيريهوديان ميداند. در حقيقت، افكاري از قبيل مسيح بودن عيسي، قيام او از قبر و رجعت او، نزد غيريهوديان بيگانه بود؛ از اين روي، وي مسيحيت را بهگونهاي مطرح كرد كه براي آنان دريافتني باشد. تاريخ جامع اديان، ص 617 ديگري ميگويد پولس به انديشههاي اديان شركآلود، لباسي مسيحي پوشانيد، و بنابراين مسيحيت در واقع شرك را از بين نبرد، بلكه آن را در خود پذيرفت. تاريخ تمدن، ج3، ص 689 و 696 مخالفان پولس كه مسيحيان يهوديالاصل بودند، الوهيت مسيح را قبول نداشتند و بر انجام شريعت موسوي تأكيد ميكردند. آنان مسيح را يكي از بزرگترين پيامبران خدا و همان مسيح منتظر ميدانستند، اما با اين همه، او را مانند ديگر انسانها به شمار ميآوردند. از اهميت اين گروه در سال 70 ميلادي كاسته شد، اما از درون آنها فرقه «ابيوني»ها (احتمالاً به معناي فقرا) ظهور كرد؛ فرقهاي كه تا قرن چهارم نيز رواج داشت. ابيونيها عيسي را مسيح ميدانستند، ولي اعتقاد به الهي بودن او را رد ميكردند. آنها پولس قديس را به جهت اين تعليم كه عيسي پسر خداست، كافر ميدانستند؛ چرا كه قايل بودند عيسي انساني بيش نيست. مسيحيت و بدعتها، ص 43 انديشههاي پولس كه در زمان حيات او سلطهاي نسبي يافته بود، تا پايان قرن اول نيز بر غلبه آن افزوده ميشد. + نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:30 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحريف مسيحيت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-10 در رساله ي دوم به تيموتاوس، كه اصالت آن مورد ترديد است، چنين نوشته شده است: سعي كن كه بزودي نزد من آيي، زيرا كه ديماس براي محبت اين جهان حاضر، مرا ترك كرده به تسالونيكي رفته است و كريسكنس به غلاطيه و تيطس به دلماطيه؛ لوقا تنها با من است. … در محاجه ي اول من، هيچ كس با من حاضر نشد بلكه همه مرا ترك كردند … ليكن خداوند با من ايستاده به من قوت داد تا موعظه به وسيله ي من به كمال رسد و تمامي امتها بشنوند و از دهان شير رستم … من الان ريخته ميشوم و وقت رحلت من رسيده است. به جنگ نيكو جنگ كردهام و دوره ي خود را به كمال رسانيده، ايمان را محفوظ داشتهام. او دليرانه سخن ميگفت ولي سخت اندوهگين بود. بنا به يك روايت كهن آزاد شد، به آسيا و سپس به اسپانيا رفت، در آنجا دوباره به موعظه پرداخت و بار ديگر در روم به زندان افتاد؛ احتمالا هرگز آزاد نشده است. بدون زن يا فرزنداني كه مايه ي تسليش باشند، محروم از همه ي دوستان خود جز يك نفر، تنها ايمانش ميتوانست پشتيبان او باشد و شايد آن هم متزلزل شده بود. بولس، مانند مسيحيان زمان خويش، به اميد ديدن بازگشت مسيح عمر گذرانيده بود. به فيليپيان نوشته بود: «… وطن ما در آسمان است كه از آنجا نيز نجات دهنده يعني عيسي مسيح خداوند را انتظار ميكشيم.» و به قرنتيان: «وقت تنگ است، تا بعد از اين آنان كه زن دارند مثل بيزن باشند… و خريداران چون غير مالكان باشند… زيرا كه صورت اين جهان در گذر است… مراناثا! خداوندا بزودي بيا!» اما در رساله ي دوم به تسالونيكيان، آنان را ملامت ميكرد از اينكه در انتظار جلوس آينده ي عيسي از امور دنيوي غفلت ميورزند. اين آمدن تا هنگامي كه «دشمن» (شيطان) «ظهور كند و خود را خدا اعلام دارد» به تأخير افتاده است. از روي آخرين نامههاي بولس ميبينيم كه، در مدت زنداني بودنش، تلاش ميكرده است سازشي ميان اعتقاد نخستين خود و تأخير طولاني پاروسيا (دومين ظهور) به وجود آورد. بيش از پيش اميد خود را در ماوراي مرگ ميگذاشت، و براي تسلي خويش اين تعديل بزرگ را به وجود آورد كه مايه نجات مسيحيت شد ـ يعني اعتقاد به بازگشت زودرس مسيح را به اميد پيوستن به او پس از مرگ در بهشت دگرگون ساخت. ظاهراً دوباره به محاكمه دعوت و محكوم شد. قيصر و مسيح در برابر هم قرار گرفتند و قيصر موقتاً فايق آمد. از اتهام دقيق او اطلاعي نداريم. محتملا در اين محاكمه، مانند داوري سابق در تسالونيكا، بولس متهم بود به «نافرماني از فرمانهاي امپراطور و مدعي بودن اين كه شخص ثالثي موسوم به عيسي پادشاه است.» اين يك «لزماژسته» به شمار ميرفت كه مجازات آن اعدام بود. شرح اين محاكمه از آن روزگار در دست نيست، ولي ترتوليانوس، كه نوشتههايش به سال 200 بعد از ميلاد است، نقل ميكند كه بولس را در روم سر بريدند؛ و در حدود سال 220 اوريگنس مينگارد كه «بولس در روم در زمان نرون به شهادت رسيد.» احتمال دارد، به عنوان شهروند رومي، اين افتخار را يافته است كه جداگانه اعدام شود و نه همراه توده ي مسيحياني كه پس از حريق سال 64 مصلوب شدند. روايت است كه او و پطرس، گرچه جدا از يكديگر، در يك زمان شهيد شدند و افسانهاي تأثر آور اين دو رقيب را مينماياند كه در راه مرگ دوستانه به هم ميرسند. در محل و يا اوستيا، كه كليسا متعقد بود آرامگاه بولس است، در قرن سوم عبادتگاهي برپا گشت. اين بنا بعداً به شكل زيباتري از نو ساخته شد و هنوز وجود دارد. اين همان كليساي بزرگ سان پائولو فوئوري له مورا (بولس حواري آن سوي ديوارها) است. اين كليسا نشانه ي زيباي پيروزي اوست. امپراطوري كه او را محكوم كرده بود، خود چون آدم بزدلي جان سپرد، و كمي بعد از آثار بي سر و سامان او چيزي بر جاي نماند. ولي از بولس مغلوب، ساختمان الاهي مسيحيت به وجود آمد، همان گونه كه از بولس و پطرس سازمان شگرف كليسا بر جاي ماند. بولس از آخرتشناسي، كه در حصار شريعت يهود بود، رؤيايي فرا آورد. او اين آخرتشناسي را آزاد كرد و توسعه داد و به صورت ايماني درآورد كه قادر به تكان دادن دنيا بود. با شكيبايي يك دولتمرد، اخلاقيات يهود را با مابعدالطبيعه ي يونانيان تلفيق كرد و بسط داد، و عيساي اناجيل را به مسيح الاهيات مبدل ساخت: او سر جديدي به وجود آورده بود، يعني شكل جديدي از نمايش رستاخيز، كه باقي چيزها را در خود فرو برد و زنده نگاهداشت. وي اعتقاد را، به عنوان نشانه ي تقوا، جانشين سلوك اخلاقي ساخت، از اين جنبه آغازگر قرون وسطي بود. دگرگوني غمانگيزي بود ولي شايد خواست بشريت چنين بود. تنها قليلي قديس ممكن بود بتوانند بدلي از مسيح باشند، ولي نفوس بسياري ميتوانستند به اميد نيل به زندگي جاويد به مراتب ايمان و دليري برسند. + نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:30 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحریف مسیحیت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-9 بولس به اين الاهيات مردم پسند و تسلي بخش پارهاي مفاهيم عرفاني ميافزود كه قبلا بر اثر كتاب حكمت و فلسفه ي فيلن جاري و ساري بود. بولس ميگفت «مسيح حكمت خدا است،» «نخستزاده ي تمامي آفريدگان است»، «او قبل از همه است، و در وي همه چيز قيام دارد … به وساطت او هر چيز» آفريده شده است. او مسيح يهود نيست كه اسرائيل را از زنجيرهايش ميرهاند. او لوگوس (كلمه) است كه مرگش همه ي مردم را نجات ميدهد. بولس با اين تفسيرها ميتوانست زندگي واقعي و سخنان عيسي را، كه مستقيماً با آنها آشنا نشده بود، ناديده گيرد، و خود را با حواريون بلافصل، كه در مكاشفه ي مابعدالطبيعه با او همسري نميتوانستند كرد، برپايه ي برابري قرار دهد. او ميتوانست به زندگي مسيح، و به زندگي انسان، نقشهايي عالي در نمايشي باشكوه، كه تمام نفوس و سراسر ابديت را در بر ميگرفت، بدهد. به علاوه ميتوانست به پرسشهاي تصديع آور كساني پاسخ گويد كه ميپرسيدند، چرا مسيح، اگر جنبه ي الاهي داشت، تحمل كرد كه او را بكشند، مرده بود تا دنيايي را كه بر اثر گناه آدم تسليم شيطان شده بود رهايي بخشد؛ لازم بود بميرد تا پيوندهاي مرگ را در هم شكند و درهاي آسمان را به روي كساني كه مشمول رحمت الاهي ميشوند بگشايد.ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 23:38 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحریف مسیحیت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-8 با فرستادن نامههاي طولاني و محبت آميز به جماعتهاي دور دست، تا اندازهاي تسلي خاطر پيدا كرد. ده سال بود كه چنين رسالههايي مينوشت. مسلماً به مراتب بيش از آنچه به نام او براي ما باقي مانده نگاشته است. اين نامهها مستقيماً به قلم خود او نبود. آنها را به ديگران املا ميكرد و غالباً، بعد از تحرير، با خط ناشي خودش مطالبي به آنها ميافزود. ظاهراً آنها را حك و اصلاح نميكرد، بلكه همانگونه كه تراوش كرده بودند يعني غريزي، با تكرارها، ابهامها و نواقص دستوري ميگذاشت. با اينهمه، عمق و صداقت و احساسات، اخلاص پرشور نسبت به يك هدف بزرگ، و كثرت گفتارهاي نغز و به ياد ماندني آنها را به صورت نيرومندترين و شيواترين نامههاي ادبيات جهان درآوردهاند. حتي سخن سيسرون در قياس با اين ايمان پرشور گيرايي چنداني ندارد. اين نامهها مملو از سخنان عاشقانه، از سوي كسي كه به كليساهايش به ديده ي فرزندان حقيقي تحت حمايت خود مينگريست؛ حملات شديد به دشمنان بيشمار، سرزنش گنهكاران، مرتدان، نفاق افكنان و آشوبگران؛ و در همه جا ترغيبهاي پر از مهر و محبت است: شاكر باشيد. كلام مسيح در شما به دولتمندي و به كمال حكمت ساكن بشود و يكديگر را تعليم و نصيحت كنيد به مزامير و تسبيحات و سرودهاي روحاني؛ و با فيض در دلهاي خود خدا را بسراييد. در آنها جملات پر مغز يافت ميشود كه همه ي مسيحيان آنها را ذكر ميكنند و گرامي ميدارند: «حرف ميكشد، ليكن روح زنده ميكند»؛ «معاشرات بد، اخلاق حسنه را فاسد ميسازد»، «هر چيز براي پاكان پاك است»؛ «طمع ريشه ي همه ي بديهاست». بولس از اعتراف صادقانه به معايب خود، حتي از اعتراف به رفتار زرق سياست مآبانه ي خود رويگردان نيست: خود را غلام همه گردانيدم تا بسياري را سود برم. و يهود را يهود گشتم تا يهود را سود برم … و بيشريعتان را چون بيشريعتان شدم. … چنانكه من نيز در هر كاري همه را خوش ميسازم و نفع خود را طالب نيستم بلكه نفع بسياري را تا نجات يابند. اما همه كار را به جهت اهل انجيل ميكنم تا در آن شريك گردم. اين رسالهها حفظ شد و غالباً در حضور مردم، در ميان جماعاتي كه خطاب به آنان بود، خوانده ميشد. در پايان قرن اول، بسياري از آنها خيلي رواج يافته بود. كلمنس رومي در سال 97 و ايگناتيوس و پولوكارپوس اندكي بعد به آنها اشاره ميكنند. اين رسالهها بتدريج جزو دقيقترين قسمتهاي الاهيات كليسا ميگردد. بولس، بر اثر بدبيني و پشيماني خودش، و همچنين بر اثر ديدگاه دگرگون شدهاش از مسيح، و شايد تحت تأثير نظرات افلاطوني و رواقي درباره ي ماده و جسم به عنوان آلات شر، و احتمالا با يادآوري آداب و رسوم يهوديان و مشركان در مورد قرباني كردن يك «بز طليغه» براي كفاره ي گناهان قوم، الاهياتي به وجود آورد كه در سخنان مسيح چيزي، جز نكات مبهم، از آن نميتوان يافت: «هر انساني كه از زن به دنيا بيايد وارث گناه آدم است و از نفرين ابدي جز به وسيله ي مرگ پسر خدا كه كفاره ي گناه است نميتواند نجات يابد.» چنين مفهومي براي مشركان قابل قبولتر از يهوديان بود. مردم مصر، آسياي صغير، و يونان از ديرزماني به خداياني، مانند اوزيريس و آتيس و ديونوسوس كه به خاطر نجات بشر مرده بودند اعتقاد داشتند. عنوانهايي از قبيل: سوتر (منجي) و الئوتريوس (رهاننده) به اين خدايان اطلاق شده بود. واژه ي كوريوس (خداوندگار) كه بولس به مسيح اطلاق ميكند، همان عنواني بود كه كيشهاي سوريه و يونان به ديونوسوس كه ميمرد و رستگاري را عملي ميساخت داده بودند. غير يهوديان انطاكيه و شهرهاي ديگر كه هرگز عيسي را در حياتش نشناخته بودند، نميتوانستند او را جز به شيوه ي خدايان منجي بپذيرند. بولس ميگفت: «همانا به شما سري ميگويم.» + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:51 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحریف مسیحیت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-7 رهبران كليساي مادر «استقبالي صميمانه» از او كردند (به سال 57)؛ ولي به طور خصوصي گوشزدي به او كردند: اي برادر، آگاه هستي كه چند هزارها از يهوديان ايمان آوردهاند و جميعاً در شريعت غيورند. و درباره ي تو شنيدهاند كه همه ي يهودياني را كه در ميان امتها ميباشند، تعليم ميدهي كه از موسي انحراف نمايند و ميگويي نبايد اولاد خود را مختون ساخت و به سنن رفتار نمود … خواهند شنيد كه تو آمدهاي. پس آنچه به تو گوييم به عمل آور. چهار مرد نزد ما هستند كه بر ايشان نذري هست. پس ايشان را برداشته خود را با ايشان تطهير نما و خرج ايشان را بده … تا همه بدانند كه آنچه درباره ي تو شنيدهاند اصلي ندارد، بلكه خود در محافظت شريعت سلوك مينمايي. بولس اين اندرز را با حسن نظر قبول كرد و رسوم تطهير را انجام داد. ولي هنگامي كه بعضي از يهوديان او را در هيكل ديدند، عليه او فرياد زدند: «اين آن مردي است كه همه جا عليه قوم ما و شريعت تعليم ميدهد.» جمعيت گريبان او را گرفتند و از هيكل بيرونش كشيدند و «ميرفتند او را بكشند.» كه جوخهاي از سربازان رومي او را از چنگشان به درآوردند و بازداشتش كردند. بولس رو به جمعيت آغاز سخن كرد و ايمان خود را به آيين يهود و به مسيحيت اعلام داشت. آنها اعدام او را خواستند. افسر رومي فرمان داد تازيانهاش بزنند، ولي هنگامي كه اطلاع يافت كه بولس داراي عنوان شهروندي رومي است، از اين امر صرفنظر كرد. فرداي آن روز زنداني را به پيشگاه سنهدرين آورد. بولس در برابر اين مجمع سخن گفت، خود را فريسي اعلام داشت و موفق شد تا حدي حس پشتيباني آنان را برانگيزد، ولي دشمنان برآشفتهاش دوباره در صدد آزار او برآمدند و افسر رومي او را به زندان برگردانيد. همان شب يكي از برادرزادگان بولس به افسر مزبور اطلاع داد كه چهل تن از يهوديان عهد كردهاند كه تا اين زنداني را نكشند چيزي نخورند و چيزي نياشامند. افسر هم چون ترسيد كه اغتشاشي رخ دهد و موقعيتش به خطر افتد شبانه بولس را نزد فليكس پروكوراتور، به قيصريه فرستاد. پنج روز بعد خاخام بزرگ و چند تن از پيش كسوتان، شخصاً بدانجا آمدند تا بولس را متهم سازند كه: «طاعوني است بر هم زننده ي آرامش در ميان يهوديان سراسر جهان.» بولس اعتراف كرد كه كيش جديدي را ترويج ميكند، اما افزود: «به همه ي آنچه در شريعت تعليم داده شده است معتقدم.» فليكس اتهام زنندگان را روانه كرد ولي بولس را دو سال به حالت توقيف در خانه نگهداشت (58 ـ 60)، ولي دوستانش ميتوانستند از او ديدن كنند. شايد پروكوراتور اميدوار بود كه رشوه ي هنگفتي بگيرد.ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:25 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحریف مسیحیت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-6 اين كوشش دليرانهاي بود براي سازش دادن مسيحيت و فلسفه يونان. مع هذا فقط روي عده بسيار كمي از شنوندگان اثر گذاشت. آتنيها بيش از آن به انديشههاي گوناگون گوش سپرده بودند كه ديگر شوقي براي انديشههاي تازه داشته باشند. بولس نوميدانه شهر را ترك گفت و به كورنت رفت. رونق تجارت جماعت مهمي از يهود را در آنجا گرد آورده بود. هجده ماه در آنجا ماند (51ـ52)، از خيمه دوزي ارتزاق كرد، و هر روز سبت در كنيسه به موعظه پرداخت. رئيس اين كنيسه به مسيحيت گرويد، و به دنبال او تعداد گروندگان چندان شد كه يهوديان وحشتزده بولس را در پيشگاه گاليو، فرماندار رومي، متهم ساختند كه: «اين شخص مردم را اغوا ميكند كه خدا را به شيوهاي خلاف شريعت عبادت كنند.» گاليو به آنان پاسخ داد: «چون مسئلهاي است درباره سخنان و نامها و شريعت شما پس خود بفهميد؛ من در چنين امور نميخواهم داوري كنم.» و آنان را روانه كرد. دو فرقه دست به گريبان شدند، «ولي غاليون (گاليو) را از اين امور هيچ پروا نبود.» بولس «بشارت» خود را به غير يهوديان كورنت عرضه كرد و چند تني از آنان را به كيش نوين درآورد. مسيحيت ممكن است به نظر آنان نسخه ي بدل قابل قبول اعتقاد به اسرار بوده باشد كه در آنها غالباً از نجات دهندگان زنده شده سخن ميرفت. شايد آنان با پذيرش مسيحيت آن را با عقايد خود همانند كردند، و بولس را به تفسيري از مسحيت با مضامين مأنوس با روحيه ي يوناني رهنمون شدند. بولس از كورنت به اورشليم رفت (سال 53) تا «به كليسا درود بفرستد.» ولي اندكي پس از آن عازم سومين سفر تبليغي خويش شد، از جماعات مسيحي در انطاكيه و آسياي صغير بازديد كرد، و آنها را با حرارت و اطمينان خود دلگرم ساخت. دو سال را در افسوس گذرانيد، و در آنجا «چنان معجزات شگرفي كرد» كه بسياري او را معجزه كار ميدانستند، و با گذاشنتن قطعاتي از زير جامههاي بولس روي بيماران شفا ميجستند. كسب سازندگان تمثالهايي كه عابدان مشرك به معبد آرتميس وقف ميكردند، كساد شد. شايد بولس در آنجا نيز، مانند آتن، بتپرستي را محكوم كرده بود. مردي به نام دمتريوس كه مدلهاي نقرهاي كوچكي از اين معبد بزرگ براي زوار زاهد ميساخت، عليه بولس و كيش نوين اعتراضي سازمان داد، و جمعيتي از يونانيان را به تماشاخانه آورد كه مدت دو ساعت در آنجا فرياد مي زدند: «بزرگ است آرتميس افسوسيها!» يكي از كارمندان محلي جمعيت را پراكنده ساخت، ولي بولس حزم را افضل بر رزم دانست و عزم مقدونيه كرد. چند ماه را به خوشي با جماعات كوچكي كه در فيليپي، تسالونيكا، و بيريه تأسيس كرده بود گذرانيد. چون آگهي يافت كه نفاقها و بحرانهايي ناشي از فساد اخلاق كليساي كورنت را مغشوش كرده است، نه تنها اين كليسا را در چندين رساله تشنيع كرد، بلكه شخصاً به آنجا رفت (سال 56) تا با عيبجويان خويش روياروي شود. اينان او را متهم كرده بودند كه از موعظهاش استفاده ي مادي ميبرد؛ به مكاشفههاي او ميخنديدند، و دوباره خواستار آن بودند كه تمام مسيحيان مطيع كامل شريعت يهود گردند. بولس به جماعت غوغاگر خاطر نشان ساخت كه همه جا معيشت خود را با كار دستي تأمين ميكند. اما در مورد استفاده مادي، چه رنجها كه بر اثر انجام رسالتهاي خود نكشيده است؟ هشت بار تازيانه خوردن، يك بار سنگسار شدن، سه بار غرق شدن كشتي، و هزار خطر از دزدها و ميهن پرستان دو آتشه و رودخانهها. در ميان همه ي اين عذابها اطلاع يافت كه «فرقه ي ختنه» آشكارا موافقتنامه منعقد در اورشليم را نقض كرده به غلاطيه رفتهاند و از همه ي گرويدگان رعايت كامل شريعت يهود را خواستار شدهاند. * پس از اين جريان, پولس نظريه خود را به اين شكل آشكار كرد: "به خوبي مي دانيم كه انسان با اجراي احكام شريعت, هرگز در نظر خدا پاك و بي گناه به حساب نخواهد آمد, بلكه فقط با ايمان به عيسي مسيح, پاك و بي گناه محسوب خواهد شد. بنابراين, ما نيز به عيسي مسيح ايمان آورديم تا از اين راه مورد قبول خدا واقع شويم, نه از راه انجام شريعت يهود. زيرا هيچ كس هرگز با حفظ احكام شريعت, نجات ورستگاري نخواهد يافت. غلاطيان 2 : 16 " مقصود پولس از اين سخنان, هرگز آن نبود كه ايمان و عمل, دو بال پرواز انسان به ملكوت و سبب نجات اويند؛ بلكه مي گفت: "همچنين, كساني كه مي خواهند بوسيله اجراي دستورهاي شريعت نجات يابند, زير لعنت خدا قرار دارند. غلاطيان 3 : 10 " او ادامه مي دهد: "اما مسيح, لعنتي را كه در اثر گناهان ما بوجود آمده بود, برخود گرفت و ما را از هلاكتي كه اين روش "شريعت" پديد آورده بود, رهايي بخشيد, روشي كه انجامش غير ممكن بود. غلاطيان 3 : 10 " پولس مي افزايد: اگر چه خداوند, شريعت را فرستاده, اما در اين ميان, فرشتگان, واسطه ارسال شريعت به انسانها بوده اند و همين امر دليل سستي و ضعف آن به شمار مي رود. او گرچه شريعت را امري پاك و مقدس مي داند روميان 7 : 12-14؛ اما با اين حال مي گويد: اين شريعت بود كه ما را به گناهان و بديها آشنا كرد. به عنوان مثال اگر در احكام و شريعت گفته نشده بود كه "نبايد در قلب خود خواهشهاي ناپاك داشته باشيد" , من هيچگاه به وجود چنين خواهشهايي در خود پي نمي بردم. و اكنون شريعت, ضعيف تر از آن است كه بتواند, انساني را كه مانند يك برده به گناه خود فروخته شده, نجات دهد. بنابراين, شريعت, نه تنها سبب رهايي انسان از گناه و بدي نمي گردد, بلكه او را هر چه بيشتر دركام آن فرو برده و در معرض لعنت قرار مي دهد. پولس, شريعت زدايي را تا آنجا ادامه مي دهد كه مي گويد: "احكام الهي همچون الهه اي بود كه از ما مراقبت مي كرد تا زماني كه مسيح بيايد و ما را از راه ايمان, مقبول خدا سازد. غلاطيان 3 : 24 " شريعت با احكام خود, ما را با نيكي روبرو مي كرد, اما به دليل گناه ذاتي, نمي توانستيم آنرا انجام دهيم؛ همه اميد ما به آمدن مسيح بود تا نجاتمان دهد. او كه آمد, شريعت هم پايان يافت, آري , مسيح پايان شريعت بود. روميان 7 : 1-4 چنين آموزه اي برآمده از تفكرات پولس است. او جداي از ايمان به مسيح, تنها كاري كه لازم مي داند, "محبت" است. تمامي شريعت در همين مفهوم, خلاصه مي شود. وي مي گويد: "فقط خود را مديون بدانيد كه مردم را محبت كنيد. هرگز از محبت نمودن باز نايستيد زيرا با محبت كردن به ديگران, در واقع از احكام الهي اطاعت كرده ايد و خواست خدا را بجا آورده ايد.... بنابراين, ده فرمان دراين فرمان خلاصه مي شود كه "همسايه خود را دوست بدار, به همان اندازه كه خود را دوست مي داري ... پس اگر به انسانها محبت نماييد, مانند آن است كه همه دستورات و احكام الهي را بجا آورده ايد. " ويل دورانت مي گويد: رسالهاي برآشفته به غلاطيان نوشت كه در آن روابط خود را با مسيحيان متمايل به آيين يهود بكلي قطع ميكرد و اعلام ميداشت كه مردم با وابسته بودن به شريعت موسي نجات نمييابند، بلكه بايد ايمان فعال به مسيح، نجات دهنده و پسر خدا، داشته باشند. * آنگاه بي آنكه بداند چه محنتهايي در انتظار اوست، رهسپار اورشليم گشت، در حالي كه اشتياق داشت در برابر حواريون از خود دفاع كند و ميخواست عيد قديمي پنجاهه را در اين شهر مقدس برگزار كند. اميدوار بود كه از اورشليم به روم و حتي به اسپانيا برود، و قصد داشت تا تمام ايالات مفتوحه ي امپراطوري را از خبر و نويد مسيح از گور برخاسته آگهي نداده است، آرام نگيرد. از خلال سخناني كه گذشت , فهميده مي شود كه شريعت زدايي نه تنها از سوي مسيح(ع) به رسميت شناخته نشد؛ بلكه آن حضرت بر پايبندي به آن اصرار مي كرد و خود نيز فرمان هاي آن را انجام مي داد. اين نسبت ناپسند (شريعت زاديي) با آموزه هاي پولس آغاز شده وكم كم جاي خود را در جامعه مسيحي پيدا كرد. شگفت آور است كه مسيحيان, در حالي كه خود را مسيحي مي دانند, دستورات او را به كناري زده و يكسره گوش به آواي كسي دارند كه خود از سرسخت ترين دشمنان مسيح به شمار مي آمده است. از همين رو برخي از پژوهشگران, بهتر آن مي دانند كه مسيحيان امروز را, پيروان پولس بخوانند و تاكيد ورزند كه مذهب آنان راه "پوليست" بايد گفت؛ زيرا آموزه هاي اوست كه يكسره در اينان, آشكار مي باشد. * تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 3 ، قيصر و مسيح + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 14:17 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پولس و تحریف مسیحیت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟- 5 اين نخسين گام براي دور شدن از شريعتي بود كه مسيح نيز بر آن تأكيد مي كرد. كار بدانجا كشيد كه حتي تيطوس, دوست و همراه غير يهودي پولس هم ختنه نكرد. كليسا نيز از او و ديگر تازه ايمان آورندگان چنين درخواستي نداشت. از عهد جديد برميآيد كه نزاع سختي بين دو جناح حواريان و در رأس آنها پطرس از اين ، و جناح پولس از سوي ديگر، در جريان بوده است. در حقيقت، پولس مأموريت الهي پطرس را ميپذيرفت اما مدعي بود كه: در واقع همان خدايي كه مرا براي هدايت غيريهوديان به كار گرفته، پطرس را نيز براي هدايت يهوديان مقرر داشته؛ زيرا خدا به هر يك از ما رسالتي خاص بخشيده است. رساله پولس به غلاطيان، 2: 8-9. بنابراين او عملاً قلمرو مأموريت پطرس را محدود ساخته، آن را به منطقه يهودينشين منحصر ميكند. در حالي كه بر اساس اين ادعا حوزه مأموريت پولس بسيار وسيعتر (سراسر امپراتوري روم) بوده است. به نظر ميرسد كه اين تقسيم مأموريت، به گونهاي مسالمتآميز صورت نگرفته است. در فقرهاي از رساله پولس به اهل غلاطيه آمده است: اما وقتي پطرس به انطاكيه آمد، روبهرو با او مخالفت كردم؛ زيرا كاملاً مقصر بود؛ از آن رو كه پيش از رسيدن عدهاي از طرف يعقوب او با غيريهوديان غذا ميخورد، اما با رسيدن آنها خود را كنار كشيد و ديگر نميخواست با غيريهوديان غذا بخورد، مبادا اهل فتنه را برنجاند. ساير مسيحيان يهودينژاد از رياكاري او تقليد كردند، بهطوري كه حتي برنابا نيز تحت تأثير دورويي آنها قرار گرفت. اما وقتي ديدم رفتار آنان با حقيقت انجيل سازگار نيست. در حضور همه به پطرس خطاب كرده، گفتم: «اگر تو با اينكه يهودي هستي، مانند غيريهوديان زندگي ميكني و نه مانند يهوديان، چطور ميتواني غيريهوديان را مجبور سازي كه مانند يهوديان زندگي كنند؟» ما كه يهودي مادرزاد هستيم و نه غيريهوديي گناهكار، خوب ميدانيم كه هيچكس با اجراي مقررات شريعت در حضور خدا كاملاً نيك محسوب نميشود، بلكه فقط بر اثر ايمان به عيسي مسيح نيك محسوب ميگردد. ما خود نيز به عيسيمسيح ايمان آورديم تا بوسيله ايمان و نه با اجراي شريعت، نيك شمرده شويم؛ نه فقط ما، بلكه هيچ بشري از راه انجام احكام شريعت نميتواند نيك محسوب شود. رساله پولس به غلاطيان، 2: 11-16 پولس به اين دليل, پطرس را سزاوار سرزنش مي ديد كه او برخلاف انجيل رفتار مي كرد. غلاطيان 2 : 14 ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 23:4 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات حضرت عيسي و شريعت يهود سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-3 حال اينجا يك نكته مطرح مي شود و آن اينست كه حضرت عيسي مسيح(ع) با شريعت موسي چه برخوردي داشته آيا آن را پذيرفته و به آن عمل كرده و يا آن را رد نموده است؟ و آيا تحريفاتي كه پولس در دين ايجاد كرده است بر اساس تعاليم حضرت عيسي بوده است يا راهي و حيله اي براي تحريف دين؟ حضرت عيسي (ع) خود را كامل كننده شريعت موسي مي دانست و به شاگردان خود و همه مردم مي گفت: " گمان مبرید که آمدهام تا تورات یا صُحُف انبیا را باطل سازم؛ نیامدهام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم. زیرا هر آینه به شما میگویم تا آسمان و زمین زایل نشود، همزه یا نقطهای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود. " و نیز تاکید کرد: "پس هر که یکی از این احکام کوچکترین را بشکند و به مردم چنین تعلیم دهد، در ملکوت آسمان کمترین شمرده شود؛ اما هر که بهعمل آورد و تعلیم نماید، او در ملکوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد. زیرا به شما میگویم تا عدالت شما بر عدالت کاتبان و فریسیان افزون نشود، به ملکوت آسمان هرگز داخل نخواهید شد." متي 5: 17-19 و مسیح به شاگردان خود میفرماید: «زیرا هر آینه به شما میگویم تا آسمان و زمین زائل نشود، همزه یا نقطهای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود» هميشه، شاگردانش را به انجام تمام چيزهايي كه معلمان شريعت مي گفتند،فرا مي خواند: "آنگاه عيسي خطاب به مردم و شاگردانش فرمود: علماي مذهبي و فريسيان بر كرسي موسي نشسته اند و احكام او را تفسير مي كنند. پس آنچه به شما تعليم مي دهند, بجا آوريد, اما هيچگاه از اعمالشان سرمشق نگيريد، زيرا هرگز به تعاليمي كه مي دهند, خودشان عمل نمي كنند. " متي 23 : 1-3. و مسیح به وضوح شاگردانش را به پیروی از گفتار بزرگان شریعت فرا میخواند ولی از پیروی اعمال زشت علما یهود باز میدارد در جاي ديگر، بر ترك نكردن شريعت تأكيد ورزيده و مي گويد: "واي به حال شما اي علماي ديني و فريسيان ريا كار! شما حتي ده يك محصولات نعناع و شويد و زيره باغچه تان را زكات مي دهيد, اما از طرف ديگر مهمترين احكام خدا را كه نيكويي, گذشت و صداقت است فراموش كرده ايد. شما بايد ده يك را بدهيد, ولي احكام مهمتر خدا را نيز فراموش نكنيد. " متي 23 : 23. و وقتی یکی از شاگردانش از وی می پرسد چه کند تا نیکو باشد مسیح در پاسخ میفرماید احکام را پاس بدار تا داخل حیات شوی: ناگاه شخصی آمده وی را گفت: “ای استاد نیكو چه عمل نیكو كنم تا حیات جاودانی یابم؟” وی را گفت: “از چه سبب مرا نیكو گفتی و حال آنكه كسی نیكو نیست جز خدا فقط. لیكن اگر بخواهی داخل حیات شوی احكام را نگاهدار.” مرقس 17:10 حضرت عيسي مسيح(ع) در عمل نيز به شريعت موسي وفادار بود: و بنا برفرمان همين شريعت: در روز هشتم ولادت،ختنه كرده و پدر و مادرش، قرباني لازم را تقديم نمودند لوقا 2 : 21-23. بنا بر نقل متي, ماليات خانه خدا (هيكل) را نيز مي پرداخت. متي 17 : 24. و چون روز هشتم وقت ختنه طفل رسید او را عیسی نام نهادند چنانكه فرشته قبل از قرار گرفتن او در رحم او را نامیده بود. لوقا 2 : 21 و چون ایام تطهیر ایشان برحسب شریعت موسی رسید او را به اورشلیم بردند تا به یَهُوَه بگذرانند. چنانكه در شریعت یَهُوَه مكتوب است كه هر ذكوری كه رَحِم را گشاید مقدّس یَهُوَه خوانده شود. لوقا 2 : 22-23 و(والدینش مسیح را به اورشلیم بردند) تا قربانی گذرانند چنانكه در شریعت یَهُوَه مقرّر است یعنی جفت فاختهای یا دو جوجة كبوتر. لوقا 2 : 24 ...و چون والدینش آن طفل یعنی عیسی را آوردند تا رسوم شریعت را بجهت او بعمل آورند. لوقا 2 : 27 و چون تمامی رسوم شریعت یَهُوَه را به پایان برده بودند به شهر خود ناصره جلیل مراجعت كردند. لوقا 2 : 39 نماز : مسیح به نماز اهتمام خاصی داشت در انجیل مرقس آمده است: مسیح در اول صبح قیام کرد و خارج شد و به مکانی پست رفت تا در آنجا نماز گذارد و نیز در جایی دیگر آمده است مرقس 16:1 بعد از آنکه جمعییت منصرف شد مسیح به تنهایی بالای کوه رفت تا نماز گذارد متی 23:14 و نیز فرمود : سزاوار است که در هر مکانی نماز گذارید به مانند ریا کاران نباشید متی 41:26 روزه:: آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد، و چون چهل شبانه روز روزه داشت، آخر گرسنه شد ...» متي4: 1و 2 با اندكي تحقيق در عهد جديد مي توان به اين نتيجه رسيد كه نه تنها حضرت عيسي (ع) شريعت يهود را باطل نمي داند بلكه به عمل به آن پافشاري مي كند و آثار اين اصرار در گفتار و اعمال ايشان آشكار است. ايشان هميشه از لزوم توجه به باطن شريعت و بسنده نكردن به ظاهر آن سخن گفته استو افراد را به پيروي از شريعت واقعي و دوري از ظاهر شريعت فرا خوانده است و از آنجا که مسیحیان تمام عهد عتیق را به عنوان کتاب آسمانی قبول دارند و در تورات ذکر شده است که: ملعون باد کسی که کلمات این شریعت را اثبات ننماید تا آن را به جا نیاورد تثنيه27/26 + نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 16:38 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات نقش پولس در تحريف مسيحيت سؤال 8 پولس كه بود؟ نقش او در تحريف دين عيسي (ع) چيست؟-2 مدت هشت سال در شهر زادگاهش از صحنه تاريخ به دور ماند؛ و شايد در آنجا دوباره تحت تأثير الاهيات رستگاري رازورانهاي قرار گرفت كه در ميان يونانيان رواج داشت. سپس برناباس براي ادارة كليساي انطاكيه از او ياري جست. با همكاري هم (43 – 44) آن قدر اشخاص را به كيش مسيح درآوردند كه عدة عيسويان انطاكيه بيش از همة شهرهاي ديگر شد. در اين شهر بود كه براي نخستين بار به كساني كه خود را «مؤمنين»، «شاگردان»، «برادران»، يا «قديسين»، ميناميدند، از سوي مشركان، شايد به طعنه نام كريستيانوي، يعني كساني كه پيرو مسيح يا «تدهين شده»اند، داده شد. همچنين در اينجا بود كه براي نخستين بار غير يهوديان به كيش نوين روي آوردند. بيشتر آنان «خداترسها» و بويژه زنهايي بودند كه قبلا يكتاپرستي، و تا حدي آيين، يهوديان را پذيرفته بودند. گرويدگان انطاكيه به اندازة گرويدگان اورشليم فقير نبودند. اقليت مهمي از آنان به طبقه بازرگانان تعلق داشتند. با شور و شوق يك جنبش جوان و پويا صندوقي براي ترويج «بشارت» به وجود آوردند. شيوخ كليسا برناباس و پولس را تقديس و تبرك كردند و روانة مأموريتي كردند كه تاريخ، با كاستن نابجاي سهم برناباس، آن را «نخستين سفر تبليغي پولس رسول» مينامد (45 – 47). اين دو به قصد قبرس سوار كشتي شدند و كاميابيهاي دلگرم كنندهاي در ميان يهوديان اين جزيره به دست آوردند. از پافوس كشتي ديگري براي رفتن به پرگا، واقع در پامفوليا، گرفتند. سپس از راههاي پرخطر كوهستاني به انطاكيه در پيسيديا رسيدند. كنيسه در آنجا از روي نزاكت به سخنان آنان گوش داد، ولي موقعي كه شروع به موعظه غير يهوديان كردند، يهوديان راسخ العقيده كارمندان شهرداري را بر آن داشتند كه مبلغان را از شهر بيرون كنند. دشواريهاي مشابهي در ايكونيوم نيز پيش آمد. در لوسترا بولس را سنگسار و از شهر بيرون كردند و به حساب آنكه مرده است رهايش كردند. بولس و برناباس همچنان «سرشار از شادي روح القدس» «بشارت» را به «دربه» بردند، سپس از همان راه به پرگا بازگشتند و به قصد انطاكية سوريه سوار كشتي شدند. در اينجا بود كه اين دو تن خود را با حادترين مسئلة تاريخ مسيحيت رو به رو ديدند.(1) پولس در اين زمان با تحريف دين مسيح و شريعت آن با و با بيان اين نكته كه براي مسيحي شدن نياز به ختنه شدن نيست و همچنين تبليغ در ميان مسيحيان براي دين نو ساخته خود طرفداران زيادي پيدا مي كند و با تهديد و تطميع حواريون از آنان براي عمال و گفتار خود مجوز مي گيرد. (1) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 3 ، قيصر و مسيح + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:8 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات جانشينان حضرت عيسي (ع) سؤال 7 از امامت حضرت عيسي(ع) تا پيامبر، آيا جامعه امام داشت، اگر نداشت، رهبري جامعه به چه شكل اداره ميشد؟ در مورد امامت و رهبري جامعه مسيحيت پس از حضرت مسيح(ع) تا ظهور پيامبر اسلام(ص) در كتابهاي تاريخي چندان روشن و شفاف ذكر نشده است. در متون اسلامي و كتاب مقدس مسيحيان آمده است كه رهبري مسيحيان پس از حضرت عيسي(ع) بر عهدة وصي حضرت، شمعون بن حمون (معروف به پطرس) بود. اوكسي بود كه كه در رأس حواريون قرار داشت و مسئوليت حضرت عيسي(ع) را بعد از او بر عهده گرفت. به نوشته انجيل "متي" حضرت عيسي به او گفت: كليدهاي ملكوت آسمان را به تو ميسپارم.(1) در روايات اسلامي آمده است: حضرت عيسي(ع) دوازده وصي داشت(2) كه اولين آنان شمعون بن حمون بود. در برخي از روايات آمده است: ذريب بن ثملا يكي ديگر از اوصياي حضرت عيسي(ع) بود.(3) نيز آمده است: سلمان فارسي كه نام اصليش روزبه بود، از اوصياي حضرت عيسي(ع) به شمار ميآيد.(4) البته همانطور كه بعد از در گذشت پيامبر گرامي اسلام (ص) در جانشيني آن حضرت اختلاف پيش آمد و عده اي با سوء استفاده از موقعيت و از آب گل آلود ماهي گرفتن بر كرسي خلافت به نا حق تكيه زدند بعد از حضرت عيسي (ع) نيز در جانشيني ايشان اختلافاتي بروز كرد. عليرغم تأكيد حضرت عيسي (ع) مبني بر جانشيني حضرت پطرس، شخصي به نام پولس با بيان مطالبي جديد و آموزه هايي غير واقعي در مقابل حضرت پطرس ايستاد و دين مسيحيت را به طور كلي از مسير اصلي خود خارج نمود . مسئله اي كه ساليان سال مورد شك و شبهه و اختلاف نظر در ميان علماء و دانشمندان ديني مي باشد اين است كه نقش يهوديان در پرورش پولس و قرار دادن او در مقابل حضرت پطرس و بيان آموزه هايي از قبيل فدا و گناه اصلي ، تثليث ، خدا محوري مسيح و الوهيت او چه بوده است . آيا همة اينها نقشه اي حساب شده از طرف يهوديان بوده است ؟ آيا پولس واقعاً به كيش مسيح در آمد يا اينكه همانند كنستانتين براي رسيدن به اهداف خود اين دين را انتخاب نمود؟ آيا آموزه هايي كه پولس تعليم كرد همان آموزه هاي يونان باستان و فلاسفه آن نبود كه پولس در مدرسة يهوديان آموخته بود ؟ و هزاران هزار پرسش ديگر.......... براي روشن شدن مطلب به گوشه هايي از زندگي پولس اشاره مي كنم: او كه يك يهودي زاده بود ، و در كنيسة محل سكونتش تعليم يافت پدرش او را به اورشليم فرستاد كه در آنجا كاملا مطابق شريعت پرورده شد و به نام آيين يهود حمله به مسيحيت را آغاز كرد، او مسيحيان را به شدت مورد حمله و آزار قرار مي داد چون آگهي يافت كه كيش جديد پيرواني در دمشق پيدا كرده است از يك كاهن بزرگ اجازه گرفت به آنجا برود تا همة كساني را «كه متعلق به طريقت بودند» توقيف كند و با زنجير به اورشليم آورد (سال 31). ادامه مطلب در يادداشت بعد......... 1- انجيل متي، فصل 16. 2- كافي، ج 1، ص 532. 3- كنز الفوائد، ج 1، ص 142. 4- روضه الواعظين، ج 2، ص 278. 5- تاريخ تمدن ويل دورانت، ج3 + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 13:7 توسط پدرآريوس | آرشیو نظرات پروتستان« Protestant » سؤال -۴ پروتستان يعني چه ؟پروتستانها چه عقايدي دارند؟ مذهب پروتستان « Protestant » كه در لغت به معناي اعتراض يا معترض است ، توسط لوتر مارتين (1483 ـ 1546) مصلح ديني آلماني به وجود آمد . وي مردي متهور ، بي پروا و بسيار متقي و پاكدامن بود كه در وجود خود ايمان و اعتقاد را با عمل و كردار در آميخت ، در سال 1507 در طبقه كشيشان داخل شد و بعد از چندي به سمت استادي در دانشگاه ويتنبرگ برگزيده شد. قيام لوتر بر ضدّ كليساي كاتوليك و استبداد روحاني بر سر مسئلة آمرزش گناهان از طرف كشيشان و پاپ بود؛ يعني رؤساي روحاني به دلخواه اشخاص را از كليسا اخراج وير ا به اصطلاح تكفير مي كردند و بعد براي آمرزش گناهان و ورود مجدّد به كليسا اين اشخاص ممكن بود گناهان خود را با پول بخرند، حتي پاپ دامنة آمرزش را به ارواحي كه در برزخ بودند، توسعه داد. توماس ميشل كه خود كشيش مسيحي معاصر است در اين باره مينويسد: در حالي كه بسياري از كارگزاران كليسا مردم را به اصلاح دين فرا ميخواندند، جريان بخششنامهها مانند توپ صدا كرد، و ايجاد شكاف در كليساي غربي را قطعي نمود. قضيه از اين قرار بود كه شماري از واعظان پرشور مناطق مختلف، اروپا را زير پا گذاشتند و در همه جا اعلام كردند كه هر مؤمني ميتواند با پرداخت مقداري پول به كليسا خود را از مجازات باز خريد كند و نجات دهد. لوتر خود اغلب بر ضدّ اين اعمال موعظه كرده بود اما آنچه او را به قيام بر ضدّ اين اوضاع بر انگيخت، اقدام به فروش رسمي آمرزشنامه توسط كليسا بود. لوتر 95 مسئله به منظور استخراج حقيقت طرح ريخت و در 31 اكتبر 1517 آن ها را بر در يكي از كليساهاي كاتوليك شهر ويتنبرگ نصب كرد. در اين نامه بتفصيل عمل خريد و فروش غفران و انابه را كه منبع عايداتي براي كشيشها بود تخطئه و تقبيح كرد و بر حسب رسم معمول آكادمي با كمال ادب مخالفين را در باره عقايد خود به مناظره و بحث دعوت كرد. اين عمل مانند روغني كه بر آتش بيفشانند در سراسرآلمان نايره بحث و گفتگو را مشتعل ساخت . در طي آن نامه در حقيقت مسئله آزادي از تحت يوغ كليساي روم نهفته بود. اين عمل پاپ و عمال او را خشمگين كرد و دستور محاكمه و بازخواست او صادر گرديد اما با وساطت شاهزاده فرمانرواي ساكسوني مقرر شد تا لوتر در عوض مسافرت به رم به شهر آوگسبورگ رفته و در حضور نماينده پاپ به كار او رسيدگي شود. لوتر نيز پذيرفته ، به آنجا رفت. اين جريان سبب شد كه مسئله اصلاح كليسا اندك اندك به ميان بيايد و لوتر براي اثبات مدعاي خود ناگزير شد كه در اوراق صحف مقدس تحقيق بيشتري كند .در نتيجه اين مطالعه بر لوتر به طور روشن ثابت شد كه كليساي كاتوليك بكلي از قائده امر كتاب الهي منحرف است و بسياري از اعمال آن درست مخالف مبادي عيسي است. محاكمه لوتر در برابر نماينده پاپ بي نتيجه ماند به او حكم كردند از عقايد خود عدول كند و لي او امتناع نمود و فرار كرد . چون در اين اوقات اوضاع سياسي در اروپا دچار آشفتگي و اضطراب بود ، دستگاه پاپ اندكي درباره لوتر روش سكوت را در پيش گرفت ولي لوتر آرام ننشسته ، با كشيشان و متكلمان مسيحي همواره به مباحثه و منا ظره مي پرداخت .پاپ ملاحظه كرد كه لوتر بكلي ربقه اقرار به كليساي كاتوليك را از گردن خود برداشته و كتاب مقدس را به رأي و نظر خود تأويل و تفسير مي كند . به اين جهت حكمي صادر كرد و او را رسماً تكفير نمود. لوتر سرانجام در سال 1546 وفات يافت. لوتر آداب و رسوم كليسا را ، مانند افروختن شمع و نصب صليب و استعمال ارغنون و ديگر تشريفات و مناسك روم را جايز دانست. لوتر با اينكه مي گفت در عشاي رباني جسم غيبي وجود ندارد ولي با اين وجود اصرار مي ورزيد روح عيسي در آن موجود است و در آن شراب و نان مقدس ، پاره اي از روح عيسوي قرارگرفته است. . برخي از پيشنهادهاي او از نظر ايمان كاتوليك مردود و غير قابل قبول بود، ولي چيزهاي تازهاي نيز ميان آنها وجود داشت، از جمله: ـ نجات فقط از راه ايمان به دست ميآيد. ـ كتاب مقدس تنها منبع ايمان مسيحي است . ـ نبايد معتقد بود كه عشاي رباني قرباني است . ـ رهبانيت و نذر كردن براي آن باطل است . ـ افراد غير روحاني بايد نقش مهمتري در مراسم عبادي و رهبري ديني داشته باشند. ـ كليساهاي محلي بايد از كليساي روح مستقل شوند... ـ رد برخي از اعمال كاتوليكي مانند اعتراف به گناه . ـ بايد با كارهاي غير قانوني مانند "بخشش نامهها" و فروش مناصب روحاني برخورد شود. لوتر درصدد بود كليسا را طبق تعاليم اصلي كتاب مقدس اصلاح كند (و به اين دليل نهضت وي را "اصلاح انجيلي" ناميدهاند.) [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 1:59 ] [ مریم مسیحی ]
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||